![]() |
![]() |
|
| در مورد شاهرخ و تمام ستارگان باليوود |
|
خب اینم یه داستان که من و دوستانمون نوشته بودیم گفتم بزارم شما هم بخونین حالشو ببرین
این چند نفر تقدیم میکند:آسو اور موسکرا(اشک و لبخند) نویسندگان: سحر - مهدیه - عاطفه - زهره - ماکا - حمید - پوپک به نام خدا کارينا يه دختر باحال و دوست داشتني و خيلي جيگر و ماه و خوشکل وخوش تيپ و خلاصه ميکنم يه دختره که با خونواده ش زندگي ميکنه و خيليم به اونا علاقه داره و توي دانشگاه هم دوستاي زيادي داره..... ترم جديد دانشگاه شروع شده و اين ترم قراره يه استاد جديد معرفي شه........ اون استاد هم اميرخان هست....... يه استاد درظاهر خشن و بد اخلاق! کارينا توي دانشگاه دوستهاي زيادي داره اما با چند تايي شون خيلي صميمي تر ور راحت تره.يعني در اصل اونها با هم يه گروه رو تشکيل ميدن که همه از دستشون کلافه اند و از نظر خرابکاري رو دست ندارند.اعضاي اين گروه اينها هستند:کارينا ، پريتي ، آرجون ، هريتيک. همه ي اساتيد از دست اين چند تا ذله هستند و هيچ استادي نيست که توسط اونها سر کار گذاشته نشده باشه و به قول برو بچ اسکل نشده باشه! با شروع ترم جديد همه منتظر شروع فعاليت اين چند تا هستند تا حسابي به استادها بخندند...و يک سوژه ي جديد.. استاد مرموز و بد اخلاقي که قراره استاد درس سيستم عاملشون باشه...مرد نسبتا جوان و جذابي که توي همون نگاه اول دل خيلي ها رو با خودش همراه کرده بود!!!!اما اين چيزها تو کت کارينا و دوستاش نميره...اونها منتظرند تا يه موقعيت پيدا کنند و با يه زهر چشم به تازه وارد بفهمونند که با کيا طرفه....توي دفتر اساتيد اميرخان با همه همکار تازه اش آشنا ميشه:شاهرخ خان.... شاهرخ خان توي دفتر به امير ميگه كه بچه هاي كلاسش با بقيه فرق دارن و اون بايد حواسش رو بيشتر جمع كنه . ولي امير خان يه دونه از اون خنده هاي خوشگل هميشگيش ميكنه و ميگه من از پسش برميام!!!!(يه توضيح: جورج رييس دانشگاهه) جلسه ي اول كلاس فرا مي رسه. امير با جديت وارد كلاس ميشه يه ربع از كلاس ميگذره بر وبچ مورد نظرم ته كلاس نشستن. همون اول كلاس هرتيك ادامسشو انقدر باد ميكنه كه ادامس ميتركه تو صورتش . بعد پريتي جيغ ميزنه اه حالمو بهم زدي. امير:خواهش ميكنم نظم كلاس رو بهم نزنيدكسي تا اينجا سوالي نداره؟ ارجون: ببخشيد استاد من برا كامپيوترم يه مشكلي پيش اومده جاي شكلكاي ياهو مسنجرم ضربدر ميفته شما ميدونين چرا؟(خنده ي بچه ها) امير: ببخشيد فكر كنم من الان دارن سسيستم عامل درس ميدم چه ربطي به درس داره؟ كارينا: استاد خب شايد سيستم عاملش سوخته باشه(بچه ها خنده) امير دستش مياد كه اينا همونايي هستن كه شاهرخ گفته. حالا بايد براشون يه فكري كنه... امير همون روز اول دستش اومده که با بد کسايي طرفه اما پيش خودش فکر کرد که اونا هم نميدونن با کي طرفند... برخلاف بقيه ي آستاد ها هنوز کسي نتونسته بود چيزي از زندگي خصوصي امير پيدا کنه و هيچ کس در موردش چيزي نميدونست...کارينا و دوستاش هم بد جوري تو نخش بودند تا اساسي حالش رو بگيرند.... دانشگاه يه اردو ترتيب داده بود تا بچه ها يه کم تفريح کنند...قرار بود چند تا از اساتيد هم همراه دانشجو ها باشند... اين بهترين فرصت بود تا بچه ها فکرشون رو عملي کنند...بهترين کار زمين زدن امير جلوي همه بود تا هم بهش بخندند هم اون حسابي جلوي همه تحقير بشه....نقشه ي اين کار رو هم کارينا کشيده بود و مثل هميشه هيچ نقصي نداشت...لحظه ي موعود فرا رسيد...لحظه اي که امير بايد روي دامي که براش پهن شده بود قدم بذاره و چهار چرخش جلوي همه بره هوا!!!!نفس همه تو سينه شون حبس شده بود...امير به محل مورد نظر رسيد...بچه ها ترتيبي داده بودند که مو لا درز زمين خوردن امير نره...اما درست در لحظه اي که اون تعادلش رو از دست داد و پرت شد روي هوا و همه منتظر زمين خوردن شديدش بودند اون با يه حرکت اکروباتيک تعادلش رو به دست آورد و عمودي رو زمين فرود اومد!!!!دهن همه از تعجب باز مونده بود....... كارينا با اينكه از امير خوشش اومده ته دلش قنج ميره براي اينكه از زندگي امير سر در بياره . براي همين با بچه ها تصميم ميگرن كه امير رو تعقيب كنن تا تو اولين مرحله از تحقيقاتشون ادرس اقا معلم رو گير بيارن.واسه همين فرداي روز اردو 4تايشون دنبال امير راه ميفتن . كه ببينن كجا ميره. امير اول ميره به يه داروخانه بعد ميره به سمت خونش . حالا اونا ادرس رو دارن . كارينا ميگه بياين بريم داخل اپارتمان تا بيشتر سر در بياريم.كارينا ميره وپشت در خونهي امير گوش واي ميسته . امير:(البته ما اينجا صداي امير رو از پشت در بسته ميشنويم):سلام عزيزم . امروز يه كم زودتر اومدم تا بيشتر پيشت باشم . صداي ضعيف زن: من اينجوري راحتم نميخواد تو به خاطر من خودت رو به سختي بندازي تو اينقدر كه به فكر مني به فكر خودت نيستي. امير: اين چه حرفيه تو تمام زندگي من هستي من براي زنده موندن تو حاضرم تمام زندگيم رو بدم. هرتيك: كارينا داري چيكار ميكني بيا بريم . كارينا : من بالاخره از زندگي اين سر درميارم. كارينا تا اينجا دستش مياد كه بله اميرخان زن داره و البته كمي تو حالش ميخوره.... يعني کارينا درست حدس زده؟؟.... اون تمام شب رو به اين فکر ميکنه که آيا امير واقعا زن داره؟؟؟؟؟؟؟... اگه اينطور باشه پس اون بايد بي خيال امير شه........ بهر حال فردا ميره داشنگاه يه نقشه عالي ميکشه تا يه کم ديگه امير رو اذيت کنن.......... هر روز ظهر امير عادت داره به موهاش يه کم نرم کننده بزنه و اونا رو يه کم مرتب کنه.... ظهر اون روز وقتي نرم کننده رو ميزنه به موهاش و داره به موهاش ور ميره متوجه ميشه که بوي نفت عجيبي رو داره حس ميکنه هرچي اطراف رو نگاه ميکنه نميفهمه تا بالاخره معلوم ميشه بوي نفت از کجاست!!!!!!!! صداي خنده کارينا و بسته شدن محکم در ......... اينا همه معلوم ميکنه که کار کارينا بوده... اون توي نرم کننده موي امير رو پر از نفت کرده بود!!!!!!!!!.......... اميرمجبور ميشه همون جوري بره سر کلاس !! و اين بوي نفت بچه ها رو حسابي اذيت کرد.... فقط يه نفر جرئت کرد بپرسه....... يه نفر : استاد ببخشيد اين بوي نفت از کجاست؟؟؟؟؟؟؟ امير : ميتونيد از خانوم کارينا بپرسيد...... کارينا! تو ميدوني اين بوي نفت از کجاست؟؟ کارينا : استاد با مني؟؟ متاسفانه بله .... درست از موهاي شما ( هه هه هه ... بچه ها ميخندن…( امير : ازکجا اينقدر مطمئني ؟.... کارينا : آخه خودم اونو ريختم تو نرم کننده تون!! (بازم همه ميخندن!!......... ) امير : عاليه... حالا اگه ممکنه از روي صفحه 221 کتابت بخون.کارينا کتابشو برميداره که شروع کنه به خوندن... وااااااااااااااي خداي من !! اين چرا اينجوري شده؟؟!!! اين صداي کارينا بود..... امير: چي شده ؟؟.... کارينا : استاد انگار کتا ب ما شسته شده .. چه بوي نفتي هم ميده!!...... امير : درسته.... مثل اينکه کتاب شما هم با اون نرم کننده شسته شده!!!! (امير و همه بچه ها حسابي ميخندن( کارينا هم مثل بقيه نميتونه جلوي خنده ش رو بگيره!! اين اولين باري بود که يه نفر کاري که اونا کرده بودن رو اينقدر واضح جواب داد!!امير هم با همون نگاه نافذش(!!) به کارينا نگاه ميکنه و بهش ميگه حالا ميتوني بشيني!!!!!!!!!!!! كارينا كه حسابي كلافس ميخواد بفهمه جريان اون زنه تو خونه چيه واسه همين شب خودش تنهايي ميره در خونه ي امير اونم يه شب باروني . تا ميرسه دم در خونه ي امير يهو در خونه باز ميشه كارينا خودش رو مخفي ميكنه. ناگهان اميراز در مياد بيرون در حاليكه يه زن تو بغلشه وامير مرتب گريه ميكنه و ميگه تو رو خدا طاقت بيار امير تو خيابون دنبال ماشين ميگرده كه يه ماشين دم پاش واي ميسته امير اول باورش نميشه ولي بعد ميبينه كه ماشين كاريناس . كارينا: زود باشين سوارشين .ولي امير خشكش زده . امير: تو؟ اينجا؟ كارينا: اين حرفا باشه واسه بعد . امير: باشه بعدا حسابت رو ميرسم. كارينا اونا رو به بيمارستان ميرسونه و در راه هيچ كدوم حرفي نميزنن. در بيمارستان.. پرستار: نام بيمارچيه؟ امير: راني پرستار: شما باهاش نسبتي دارين ؟ امير: بله همسرمه!!! و كارينا خشكش ميزنه... وقتي راني رو ميبرن امير روي صندلي وا ميره سرش رو بين دستاش ميگره و به شدت گريه ميكنه .. كارينا: خواهش ميكنم خودتون رو كنترل كنين اخه موضوع چيه؟... امير جريان سرطان خون راني رو براي کارينا تعريف ميکنه...کارينا همين طور هاج و واج به حرفهاي امير گوش ميده و فرو ريختن اشکهاش رو تماشا ميکنه....کارينا حسابي ميره تو خودش و به خاطر فکر ها و کارهايي که کره بود از خودش شرمنده ميشه اما با اين حال کلي کيف ميکنه که امير با اين حال و اوضاع خراب اونطوري جواب شيطنتش رو داده بود!لبخند کمرنگي روي لبهاي کارينا ميشينه و اونو به دنياي واقعيت بر ميگردونه...وقتي کارينا به خودش مياد سنگيني سر امير رو روي شونه اش حس ميکنه....امير از فرط خستگي کنار کارينا خوابش ميبره... در همين لحظه دکتر از اتاقي که راني توشه بيرون مياد و توي راهرو دنبال امير ميگرده و اون رو خواب ،کنار کارينا پيدا ميکنه.... کارينا در سکوت کامل و با اشاره حال راني و از دکتر ميپرسه و دکتر در جوابش سري به نشانه ي تاسف تکون ميده... در همين لحظه امير از خواب ميپره و با نگراني ميپرسه:کيا هوا؟کارينا و دکتر سرشون رو ميندازند پايين و امير به سرعت از روي صندلي بلند ميشه و به سمت اتاق راني ميدوه....درست زماني که امير وارد اتاق ميشه فريادش توي راهروي بيمارستان ميپيچه!!!! مراسم خاکسپاري راني در به خواست امير در انزواي کامل برگذار ميشه و به جز امير و کارينا هيچ کس ديگه اي در اين مراسم شرکت نداره!اون دو تا هم در کنار هم و در سکوت و نا باوري اين مراسم رو تماشا ميکنند امير از کارينا ميخواد که در مورد اتفاقاتي که افتاده با هيچ کس صحبت نکنه و همه ي چيزهايي که ديده مثل يه راز توي سينه اش نگه داره!کارينا هم قبول ميکنه اما با اين تجربه ي تلخ اون ديگه کاريناي سابق نيست و دوستاش از اين مسئله متعجب و شاکي هستند!!!! حالا ديگه امير و کارينا با راز مشترکي که دارند خيلي به هم نزديک شدند و کارينا براي اينکه امير رو از ناراحتي بيرون بياره بيشتر وقت خارج از دانشکده شو براي امير کنار گذاشته اما اين وسط يه مشکلي بود.... شاهرخ...استادي که قبل از اومدن امير به دانشکده تنها استادي بود که با کارينا و دوستاش رابطه ي خوبي داشت و علاقه ي شديدش به کارينا تا حدودي براي همه مشخص شده بود... كارينا هم تا قبل از اومدن امير به شاهرخ علاقه داشت ولي حالا حيف نبود امير رو ول كنه شاهرخ رو بچسبه واسه همين كم كم از شاهرخ فاصله ميگره . حالا ديگه اون كاريناي اتيشي كه كلاساي شاهرخ رو منفجر ميكرد و همش تو حلق و گلوي شاهرخ بود به دختر ساكتي تبديل شده كه ديگه يه نگاه ناقابلم به شاهرخ نميندازه شاهرخ سر كلاساش متوجه تغيير رفتار كارينا ميشه بعد از پايان يكي از كلاساش وقتي همه دارن ميرن .. شاهرخ: كارينا بمون كارت دارم؟ كارينا: بله استاد مشكلي پيش اومده ؟ شاهرخ: چي شد حالا من شدم استاد من دليل اين رفتاراي تو رو نميفهمم نكنه از من ناراحتي؟ كارينا: نه به نظر من از اولشم اشتباه بود من به درد تو نميخورم و كارينا با ناراحتي از در كلاس خارج ميشه و شاهرخ مات ومبهوت از طرفي بعد از مرگ راني امير ديگه دانشگاه نيومده و كارينا حسابي نگرانشه واسه همين بعد از دانشگاه ميره دم خونه ي امير وقتي امير در رو باز ميكنه كارينا از تعجب خشكش ميزنه امير حسابي از بين رفته كارينا: اين چه وضعيه ؟ چرا با خودت اينجوري كردي؟ كارينا وقتي اوضاع رو اونجوري ميبينه تصميم ميگره كه اونجا بمونه تا وضع رو مرتب كنه امير: من نياز به ترحم كسي ندارم خواهش ميكنم تنهام بذار. ولي قبل از اين كه امير حرفش تموم بشه به خاطر ضعف از هوش ميره... امير آروم از خواب بلند ميشه .. جوري که کارينا رو بيدار نکنه!!.... وقتي کارينا بيدار شد امير خيلي محترمانه ازش به خاطر زحمتايي که براي اون کشيده تشکر ميکنه و ازش ميخاد براي مدتي که امير دانشگاه نمياد کارينا کمتر به اون سر بزنه الان چند روزيه که کارينا به ديدن امير نيومده.... امير هميشه سر ساعت معمول منتظر کارينا ست اما اون نمياد....از اون طرف کارينا هم حال خيلي خوبي نداره... هرتيک که خيلي سعي ميکنه به کارينا نزديک شه هم نميتونه بفهمه که قضيه چيه...... پريتي و آرجون هم خيلي سعي ميکنن بفهمن اما خب چون ميبينن کارينا دوست نداره در اين مورد صحبت کنه خيلي اصرار نميکنن...!!!! اما شاهرخ خان!!..... اون مدتهاست که به کارينا فکر ميکنه.... وقتي ميبينه امير نمياد دانشگاه و کارينا هم حالش خوب نيست يه کم نگران ميشه!!!....... ميره سراغ کارينا و باهم شام ميرن بيرون.... اينجاست که شوي باحال داريم .... از اون شو ها که شاهرخ خان سعي ميکنه کارينا رو بخندونه.... و البته موفق هم ميشه.. حسابي بهشون خوش ميگذره و بر ميگردن.... وقتي شاهرخ ميخاد از کارينا جدا شه ازش ميپرسه که چي شده که اونو اينقدر ناراحت کرده.... کارينا بي اختيار ميزنه زير گريه اما هيچي نميگه!!! شاهرخ خان که طاقت اشکاي کارينا رو نداره(!!!!)پا به پاي اون گريه ميکنه!... اما کارينا بازم چيزي نميگه!!..... اون شب شاهرخ و کارينا هردو باناراحتي از هم جدا ميشن و برميگردن خونه....................روز بعد امير مياد دانشگاه و کارينا از ديدنش خيلي خوشحال ميشه اما به روي خودش نمياره.. درست مثل امير!!!... اما شاهرخ اين خوشحالي رو به راحتي از چشمهاي کارينا ميخونه...حالا ديگه اون ميدونه که دليل ناراحتي ها و بي حوصلگي هاي کارينا چيه....شاهرخ به خاطر اين موضوع خيلي ناراحت ميشه اما نهايت تلاشش رو ميکنه که کارينا از اين قضيه چيزي نفهمه..... حالا ديگه وقتشه که پرده از اسرار زندگي امير برداشته بشه...اين فقط کار شاهرخه... اون از اول ورود امير به دانشکده بهش مشکوک بود اما اين قضيه خيلي براش مهم نبود...اما حالا ديگه مسئله دار بودن امير حکم کيميا رو براي شاهرخ داره...کيميايي که ميتونه زندگيش رو نجات بده...شاهرخ خيلي سعي ميکنه که از افکار بدش دور بشه اما تصوير چشمهاي قشنگ کارينا از ذهنش محو نميشه!!!! پس شاهرخ دست به کار ميشه تا سر از کار اين همکار و رقيب مرموزش در بياره...اون به محض خروج امير از دانشکده شاهرخ هم خارج ميشه و سايه به سايه اش اونو تعقيب ميکنه... شاهرخ داشت امير رو دنبال مي کرد امير توي راه يه خرده خريد مي کنه و مثل روز هاي قبل مي ره خونه شاهرخ هم دنبالشه حالا بماند که توي اين راه خونه امير شاهرخ چقدر خرابکاري مي کنه ولي امير متوجه پشت سرش نيست امير مي رسه به اپارتمانش و خيلي زود با اسانسور مي ره بالا و شاهرخ نمي تونه بفهمه که امير کدوم واحد مي شينه تو شاهرخ داشت فکر مي کرد که صداي یه ماشين رو میشنوه و شاهرخ میبینه که اون ماشین کارينا است و سريع خودشو قايم مي کنه و کارینا رو مي بينه که به سمت آسانسور مي ره صداي در اسانسور مياد و در باز ميشه........ کارينا بدون توجه به اطرافش وارد آسانسور ميشه بدون اينکه حتي به ذهنش برسه که ممکنه شاهرخ اون اطراف باشه....شاهرخ که کمي عصبانيه به سرعت راه پله ها رو ميگيره و ميره سمت بالا...اون زماني که امير رفته بود سمت خونه اش ديده بود که آسانسور طبقه ي پنجم ايستاده....شاهرخ به سرعت از پله ها بالا ميره و کارينا هم توي آسانسور به فکر مرتب کردنه سر و وضع خودشه....آسانسور به طبقه ي پينجم ميرسه و مي ايسته...در همين لحظه شاهرخ هم اخرين راه پله رو طي ميکنه و به راهرو ي طبقه ي پنجم ميرسه...در آسانسور باز ميشه و کارينا مياد بيرون..شاهرخ خودشو پنهان ميکنه تا کارينا نبيندش و ميبينه که کارينا زنگ در واحد 4 اون طبقه رو ميزنه و امير در رو باز ميکنه و کارينا ميره تو....ديگه کاري از دست شاهرخ بر نمياد پس با دل شکسته راه خونه ي خودشو پيش ميگيره.... کارينا بر خلاف تصورش با برخورد سرد و رسمي امير مواجه ميشه و حسابي جا ميخوره....امير اونو به شدت مواخذه ميکنه که چرا بر لخاف قولشون به خونه ي اون اومده و کارينا که از اين برخورد امير دلش شکسته اشک ريزان فرياد ميکشه که اصلا تقصير منه که به فکر توام!!!فکر کردي کي هستي؟؟؟نشونت ميدم که با کارينا در افتادن يعني چي!!و با ناراحتي از در خونه ميزنه بيرون و در رو به شدت پشت سرش ميبنده!!!!! توي راه کارينا همش به فکر اينه که چطوري ميتونه حال اين جناب استاد يه دنده ي لجباز رو بکنه تو قوطي....توي اين کار تنها کساني که ميتونند کمکش کنند دوستاشند يعني پريتي و آرجون و هريتيک..... امير تو خونه همش به فكر اينه كه دل كارينا رو شكسته ولي همه ي اين كارا واسه خاطر خود كاريناس امير فكر ميكنه فعلا با روحيه ي خرابي كه داره اگه با كارينا باشه بيشتر حال اونو ميگيره. كارينا كه فكر ميكنه عشق اون به امير يه طرفس دوباره طريق حالگيري رو انتخاب ميكنه. واسه همين به بروبچ ميگه كه بياين دوباره حال اين استاد رو بگيريم . پريتي: كارينا خوشحاليم كه ميبينيم دوباره سر عقل اومدي ما فكر كرديم كه ديگه تو رو از دست داديم. كارينا: خودمم خوشحالم كه خيلي مسائل برام زود روشن شد. تو اولين حمله كارينا يه كاريكاتور با حال از امير پاي تخته ميكشه كه اخم كرده و يه خط كش دستشه و موهاشم سيخ شده. وقتي امير مياد تو بچه ها تازه متوجه شباهت ميشن و از خنده غش ميكنن . امير كه نميدونه موضوع چيه عصباني ميشه و ميگه : خنده برا چيه ؟ همين موقع برميگرده ميبينه رو تخته عكس خودشه بعد خيلي جدي برميگرده و ميگه اين كار كيه ؟ كار هر كي هست خودش بلند شه از كلاس بره بيرون . يهو كارينا بلند ميشه كه از كلاس بره بيرون. امير: مگه كار تو ئه ؟ كارينا: بله استاد. امير: يعني تو منو اينجوري ميبيني؟ اينقدر خشن؟ كارينا: بله استاد مگه غير از اينه ؟ امير:نميدونم شايد تو راست بگي. حالا برو بشين سر جات. ولي كارينا بي اعتنا به حرف امير از كلاس خارج ميشه. توجه كارينا روز به روز به امير كمتر ميشه و همين امير رو خيلي ازار ميده از طرفي غرورش اجازه نميده كه پا پيش بذاره تا اينكه.... ارجون يه روز مياد دانشگاه و ميگه بچه ها دو روز ديگه جشن تولد منه من يه مهموني گرفتم انريكه هم دعوت تا برامون بخونه دوست دارم همتون باشين البته دو سه تا از اساتيد رو هم تصميم دارم دعوت كنم . پريتي: خيلي عاليه ولي من شايد نتونم بيام . ارجون: تو جرات داري نيا. نصف اين مهموني واسه خاطر تو ئه !! پريتي: واسه خاطر من ؟ منظورت چيه؟ ارجون: هيچي بابا شوخي كردم اينطوري گفتم كه بياي. ولي كارينا و هرتيك ميدونن كه تو دل ارجون چي ميگذره . پريتي: باشه اگه هرتيك بياد منم ميام. ارجون: تو چيكا ر به اون داري اصلا ميخوام نياي. و ارجون ناراحت ميشه و ميره. فرداي اون روز ارجون مياد ميگه من بشتر استادا رو دعوت كردم كه بيان مونده اين استاد جديده . بياين همگي باهم بريم دعوتش كنيم . كارينا: اون عمرا بياد . هرتيك ولي گفتنش كه ضرري نداره . پريتي : ا اوناهاش زود باشين بريم پيشش. ارجون: سلا استاد . راستش من فردا جشن تولدمه ماها همه دوست داريم شما هم باشين. پريتي و هرتيك : بله استاد خواهش ميكنيم بياين. ولي كارينا همچنان ساكته. امير: (در حاليكه بااون چشاي حزن انگيزش كارينا رو نگاه ميكنه) خيلي ممنون از دعوتت . راستش من خيلي كاردارم.. كارينا: بله استاد من بهشون گفتم كه شما نمياين. امير: شما اشتباه كرديد من ميخواستم بگه با اين كه خيلي كار دارم ولي حتما ميام . وكارينا در حاليكه از شدت عصبانيت نميتونه حرف بزنه جمع رو ترك ميكنه ... نويسنده: ارجون جان ميشه رييس دانشگاهم باشه ؟ ارجون: بله ايشونم هستن. روز مهموني فراميرسه... امروز روز مهمونيه... همه اومدن.. هرتيک و کارينا و پريتي .... شاهرخ خان و بقيه استادا به همراه رئيس دانشگاه يعني جرج هم هستن..... امير هم بالاخره بعد از يه کم تاخير اومد....... بگذريم که تو مهموني چيکار کردن .. از شيطونيا اون سه تا و اذيت کردن بقيه که بگذريم ميريم سراغ..... ........ يه دفعه چراغا خاموش ميشه و يه صدايي مياد.....I dont know why why why.. but I love to see you cry!!! اين صداي انريکو بود.... ( خب ديگه چراغا رو روشن کنيد!)..... انريکو ميپره (!!) وسط و شروع ميکنه به خوندن و همه با هم شروع ميکنن به اجراي آهنگ ... همه به جز امير که يه گوشه نشسته........ جرجم اون وسطه ها!!.. هرتيکم که کم نميذاره.... خلاصه همه رو مجذوب خودش ميکنه!!! کارينا براي اينکه حرص اميرو دربياره شروع ميکنه به رقصيدن با شاهرخ !!!!بعد از گذشت چند دقيقه بالاخره امير نميتونه طاقت بياره و با خشم تموم درحالي که با اون چشماي گيرا و جذابش به کارينا نگاه ميکنه به طرف اونامياد و با عصبانيت دست کارينا رو ميکشه و شروع ميکنه به رقصيدن با کارينا.............. کارينا سعي ميکنه خودشو بي تفاوت نشون بده و اونم ادامه ميده............. آهنگ که تموم ميشه آرجون انريکو رو به همه معرفي ميکنه و ميگه از دوستاي قديميه اون هست.............. کارينا و امير هم بدون اينکه باهم حرف بزنن و اصلا به روي خودشون بيارن ميرن ميشينن و شاهرخ هم بدون اينکه به روي خودش بياره چه قدر ضايع شده ميره ميشينه............ خب آخر مهمونيه و همه ميخان برن که يه دفعه آرجون از همه ميخاد بمونن تا اون يه چيزي بگه .... اون به سمت پريتي برميگرده و ميگه : پريتي من ميخام اينجا جلوي همه يه درخواستي از تو بکنم.... خب راستش... آخه چه جوري بگم... من ... من ميخام بگم..... موجسه شادي کروگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/!!!!!!! آرجون اينو گفت و همه جا خوردن و بيشتر از همه خود پريتي اما اون بايد جواب آرجون رو بده اونم جلوي همه............................. پريتي هم در كمال خونسردي والبته با كمي دلخوري ميگه نه ارجون نه فعلا همون موجسه دوستي كروگي!!! وبعد در حاليكه اشك ميريزه مهموني رو ترك ميكنه . كارينا دنبالش ميدوه و ميگه صبر كن پريتي اخه چرا ؟ تا اونجا كه من خبر دارم تو به ارجون علاقه داري . پريتي: اره ولي اون هيچوقت به من ابراز علاقه نكرد هميشه رفتارش با من جنگولك بود من فكرشم نميكردم اون به من علاقه داشته باشه ام حالا اينجا اينطوري . نه من نميتونم . كاش قبلش با خودم مطرح ميكرد. و اما از اون طرف شاهرخ خان بعد از ديدن کارينا که وارد ساختمون امير شد دلش کلي شکسته شد (الهي بميرم) و کلي فکر کرد و خلاصه آب و روغنش حسابي غاطي شد تا يه تصميم جديدي گرفت به دفتر رئيس دانشگاه رفت و تقاضاي انتقالي خودش رو تقديم جروج کرد جورج که اول باورش نمي شد هر چي باهاش صحبت کرد ديد فايده نداره بنابراين قبول کردن اين تصميم رو مشروط به تموم شدن اين ترم کرد... آرجون که اونشب تو اون مهموني کلي تو حالش خورده بود و اصلاً انتظار چنين برخوردي رو از پريتي نداشت وقتي ديد که پريتي ديگه به تلفناشم جواب نميده يه روز صبح تو خيابون جلوشو گرفت و از اون خواست تا با هم صحبت کنند پريتي اول راضي نمي شده ولي آرجون انقدر اصرار مي کنه و در ضمن خود پريتي هم آرجون دوست داره و نمي تونه ناراحتي و پريشوني اونو ببينه قبول مي کنه که کدورتيکه پيش اومده رو فراموش کنه (اينجا يه شوي کوچولو ولي پر محتوا!داريم تا پريتي کم کم راضي به ازدواج با آرجون مي شه ولي اونم اصل مطرح کردن موضوع رو موکول به کمي گذشت زمان مي کنه !!! و اما بشنويد از امير که خيلي از رفتارش با کارينا از خودش دلخوره و طفلک عذاب وجدان گرفته براي همين تصميم مي گيره که يه شب کارينا رو به شام تو يه رستوران دعوت کنه ...!!!! کارينا رو دعوت مي کنه و کارينا نيز با خونسردي کامل دعوت اون رو قبول مي کنه ... تو رستوران امير براش ميگه که تو اون روزا اون به خاطر مرگ همسرش حسابي بهم ريخته بوده و به خاطرخود کارينا بوده که از اون خواسته بوده که تو اون مدت پيشش نياد (بعد از يه شوي کاملاً بي محتوا کارينا راضي مي شه که کدورت پيش اومده رو کنار بگذاره ...!!!!!!!!) آره حالا همه چيز صلح و صفا مي شه اما اون کارينا نمي دونه که شاهرخ بد خوابي براي کارينا ديده .... يه روز بعد از دانشگاه شاهرخ در حال برگشت به خونه امير رو تو خيابون ميبينه و تصميمي ميگيره که يک بار براي هميشه تکليف رو روشن کنه! اون جلوي پاي امير ترمز ميکنه و شيشه و رو ميکشه پايين و بهش ميگه:برسونمت امير جان! اما امير تشکر ميکنه و ميگه که ميخواد کمي پياده بره ولي با اصرار شاهرخ مجبور ميشه که سوار شه.توي راه شاهرخ سعي ميکنه که بحث رو بکشه به سمت مهموني اونشب و کارينا و رفتار امير با اون اما امير طفره ميره که يه دفعه شاهرخ بي مقدمه ميگه:دوستش داري؟ امير:بله؟؟؟؟ شاهرخ:پرسيدم دوستش داري؟ امير: کيو؟ شاهرخ:الکي طفره نرو ميدونم که دوستش داري!اون بر خلاف ظاهرش خيلي حساسه اگه دوستش داري دست دست نکن بهش بگو و قال قضيه رو بکن! امير:تو چرا خودت بهش نميگي؟ شاهرخ:چي رو؟ امير:اينکه چقدر دوستش داري رو! شاهرخ:من؟تو ديگه بايد منو شناخته باشي!من اصلا تو فاز عشق و عاشقي و اين حرفها نيستم! امير:اما نگاه هاي امشبت به اون يه چيز ديگه اي رو ميگفت! شاهرخ:خواهش ميکنم تمومش کن!من دلم نميخواد در اين مورد حرف بزنم!برو بهش بگو و خلاصش کن!وگرنه من خودم اين کار رو ميکنم!!!! امير:تو نميتوني اين کار رو بکني چون خودت خيلي دوستش داري! شاهرخ(با فرياد!):آره دوستش دارم...خيلي زياد...اونقدر که به خاطر داشتنش حاضرم خيلي چيزها رو فدا کنم اما من نميتونم....نميتونم!(با گريه!)اون براي من خيلي جوونه!قلب من ضعيف تر از اونيه که بتونه عشق اونو تحمل کنه!اون خيلي جوونه و خيلي پر انرژي اما من نميتونم توي اين زندگي شاد شريکش باشم!خيلي دوستش دارم و نميتونم اينو انکار کنم...وقتي ميبينمش قلبم ديوونه وار به تپش در مياد و هيچ اختياري از خودم ندارم!اما اگه اون به عشق يه نفر ديگه سرگرم باشه عشق من رو فراموش ميکنه...و اون وقت من ميتونم با خيال راحت باقيمونده ي زندگيم رو در آرامش و با خيال عشق اون سپري کنم!(هق هق شاهرخ!) امير خيلي توي فکر ميره...حرفهاي شاهرخ براش نا مفهومه؛دلش ميخواد که براي اون کاري بکنه اما ميدونه که کاري از دستش بر نمياد!براي همين بي صدا ماشين رو ترک ميکنه تا اون در خلوت خودش به گريه اش ادامه بده! اما بشنويد از چهار تفنگدار قصه ي ما!پريتي تا مدتها فکر ميکرده که هريتيک اونو خيلي دوست داره.هريتيک براي اينکه پريتي رو از اين اشتباه در بياره مجبور ميشه که همه چيز رو براي همه تعريف کنه!هريتيک براي اونا از رويايي ميگه که تمام زندگي اونو اشغال کرده...از دختر روياهاش که اون سالهاست به دنبالشه...از مايا! هريتيک:مايا دختريه که هر کسي دوستش داره.خيلي خوشگله و خيلي مهربون.اون توي خيالش منتظر يه شاهزاده است که يه روز بياد دنبالش و اونو با خودش ببره.ماياي يه دختر فوق العاده است.(رو به آرجون)مايا دختريه که حتي ممکنه تو به خاطرش پريتي رو ترک کني! پريتي(با عصبانيت رو به آرجون!):تو حق نداري اين کار رو بکني! آرجون:اما من اين کار رو نميکنم! کارينا:ساکت باشيد!اون چه کار ميکنه؟ هريتيک:اون به روياهاي من حمله ميکنه! آرجون:مايا خوشگله؟ هريتيک:بُهُت!(خيلي!) پريتي:اين مايا چه کارهايي بلده؟ هريتيک:مايا ميرقصه...خيلي خوب ميرقصه اما فقط براي خودش! آرجون:شرمنده ها اما اين فقط يه خياله،دختري که خيلي خوشگله و خيلي خوب ميرقصه ومنتظر شاهزاده شه!!تو ميخواي اونو چه جوري پيداش بکني؟اون کيه؟ هريتيک:مايا همه ي اين چيزهايي که گفتي هست اما هنوز هم اون فقط يه چيزه: مايا! کارينا:اما پيدا کردن همچين آدمي غير ممکنه!مايا فقط توي روياهاي تو وجود داره.دختر هاي امروزي اين طوري نيستند! هريتيک:تو چي ميدوني؟تو که دختر نيستي!!!!!!!!!!! کارينا:تمومش کن هريتيک!من دارم جدي حرف ميزنم!تو بايد.... هرتيک:مايا يکي از اين دختر هاي امروزي نيست.اون فرق ميکنه!اون ماياي منه! کارينا:ماياي تو،واقعا که!تو در مورد دخترها چي ميدوني؟تو فقط دو تا دختر رو ميشناسي،من و پريتي! هرتيک:منظورت چيه؟ کارينا:هرتيک،ماياي تو واقعا ديوانه است! هرتيک:هي تو حق نداري به ماياي من بگي ديوونه! پريتي:هريتيک من فکر ميکنم کارينا راست ميگه!من هم شخصيت اين مايا رو نميفهمم! شخصيتش به نظر غلط ميرسه!مگه نه آرجون؟ آرجون:من هم موافقم!به اون از ديد روانشناسي که نگاه کنيم ميفهميم که تو بدجور سه کردي!شرمنده ها!ولي من فکر ميکنم که مايا وجود نداره! هرتيک:کسي ديگه نميخواد چيزي بگه؟ببينيد من نميدونم که يه همچين دختري وجود داره يا نه نميخوام هم که بدونم حتي اگه اون يه دروغ ، يه خيال يا يه ديوونه يا هر چيز ديگه باشه.اون ماياست!و اگر شما نميتونيد بفهميد من خيلي شرمنده ام!و نميتونم در اين مورد کاري بکنم اما من تحت هيچ شرايطي حاضر نيستم اونو فراموشش کنم! امير هنوزم درگير حرفاي شاهرخه.... خيلي فکر ميکنه ولي چيزي نميفهمه پس تصميم ميگيره بره و از خودش بپرسه!!!..................شاهرخ هرچقدر هم که امير اصرار ميکنه حرفي نميزنه.... حالا ديگه هردو ي اونا ميدونن که هردو به کارينا علاقه دارن.... البته به نظر علاقه شاهرخ بيشتر مياد اما در اصلا امير هم کمتر از شاهرخ کارينا رو نميخاد ولي خب کارينا هنوزم خيلي به امير اعتماد نداره... درسته که امير سعي کرد از دلش دربياره اما خب کارينا فکر ميکنه شايد فقط ميخاسته اون ناراحت نباشه و اصلا علاقه اي وجود نداره!!..... امير هم که هيچ تلاشي نميکنه تا کارينا رو متوجه علاقه خودش بکنه.....!! از اون طرف هرتيک هم همچنان دربه در اون ماياي خياليه !!..... پريتي و آرجون تصميم ميگيرن نامزديشونو بگيرن حالا تا عروسي!!!!!!!!!!!!........ كارينا هنوز در جريان نيست كه شاهرخ تقاضاي انتقالي داده برو بچم چون فكر ميكنن كارينا هنوز به شاهرخ علاقه داره اصلا به روش نميارن ...البته اونا اصلا در جريان عشق كارينا به امير قرار ندارن. از طرفي شاهرخ بايد كم كم اسباب اثاثيه شو جمع كنه و بره واسه همين شاهرخ تصميم ميگيره كه يه گودباي پارتي ترتيب بده تا ضمن خداحافظي از دوستان تكليف يه سري از مسائل رو هم روشن كنه... شاهرخ زنگ ميزنه به كارينا و ميگه اگه وقت داري قرار بذاريم تا هم رو ببينيم.كارينا هم قبول ميكنه . همون شب توي همون رستوران هميشگي كارينا و شاهرخ هم رو ملاقات ميكنن اونم يه شب باروني (تيپ شاهرخ:شاهرخ اينجا بايد يه باروني بلند بپوشه البته مشگي ) اون شب كارينا زودتر ميرسه . وقتي شاهرخ مياد ميبينه كه كارينا نشسته و منتظرشه ولي دلش نمياد براي اخرين بار كارينا رو سير نگاه نكنه...براي همين يه ربع از پشت شيشه بدون اين كه كارينا بفهمه واي ميسته نگاش ميكنه بعد ميره تو بعد همه ي اون حرفايي رو كه به امير زده بوده به كارينا ميزنه .. و كارينا هم منكر اين عشق ميشه ولي شاهرخ ميگه كه اشكالي نداره من تو مهموني اين موضوع رو به تو وامير ثابت ميكنم.... روز مهموني فرا ميرسه ليست مهمانان:انريكه- امير و كارينا-هرتيك- ارجون و پريتي خوب مهموني ديگه داره کم کم شروع ميشه!مهمونها يواش يواش از راه ميرسند...اول از همه کارينا که براي کمک به شاهرخ زودتر از بقيه رفته...اونها قبل از اينکه مهمونها برسند يه شوي کوچولو هم دارند براي حاضر کردن مقدمات مهموني!بعد از اينکه شو تموم ميشه مهمونها کم کم از راه ميرسند....اول از همه پريتي و آرجون که ديگه حسابي با هم رله شدند و قرار گذاشتند که امشب رسما نامزديشون رو اعلام کنند.بعد هم هريتيک که هنوز هم ماياش رو پيدا نکرده!انريکو هم بعد از اينا ميرسه...کلاه آبيش سرشه و يه کم هم انگار که....(خوب حالا!)جرج هم يه دفعه سر ميرسه اما بدون خانم نويسنده...اين شرط شاهرخ بوده براي حضور اون توي مهموني!و آخرين مهمون اون شب هم بعد از همه سر ميرسه:امير! همه چيز آماده است...مهموني شروع شده....انريکو و بروبچ مشغولند و يه شوي معرکه راه ميندازند!اما امير يه گوشه نشسته و خودشو از جمع دور ميکنه! آرجون:دوستان يه لحظه....يه لحظه به من گوش کنيد....(سکوت جمع!)امروز من و پريتي رسما نامزد شديم...)هورا و جيغ و سوت حضار....لبخند امير!) خوب حالا بقيه ي مهموني...شاهرخ سرش حسابي گرمه و تو حال خودش نيست!(ياد ديوداس کرده گويا!)کارينا هم به خاطر خوشحالي دوستاش حسابي خوشحاله...امير هم به اصرار شاهرخ وارد جمع ميشه و همه با هم مشغولند....شاهرخ سرعتش ميره بالا...اون خيلي هيجان زده شده...خيلي خوشحاله و به شدت ميرقصه.... خوب همه چيز داره به خوبي پيش ميره....حالا ديگه وقت شامه...اينو صداي زنگ پيک رستوراني که شاهرخ بهش غذا سفارش داده ميگه....شاهرخ با همون حال خوش و خنده ي قشنگش ميره که غذا رو تحويل بگيره...توي خونه همه هنوز مشغولند که يکدفعه....صداي وحشتناکي به گوش ميرسه....صداي يه برخورد وحشتناک....توي اون سياهي شب راننده ي نامرد ماشيني که داشت به سرعت از اون خيابون ميگذشت شاهرخ رو نديد.....! شاهرخ رو به سرعت ميرسونند بيمارستان...حالش اصلا خوب نيست..کارينا خيلي نگرانه و گريه ميکنه...امير هم حالي بهتر از کارينا نداره....عشق اين دختر شيطون اين دو تا مرد رو خيلي به هم نزديک کرده....شاهرخ رو ميبرند بخش مراقبتهاي ويژه و بقيه پشت در ميمونند....چند دقيقه ميگذره...همه نگرانند....خبري نيست...تا اينکه يه پرستار از در مياد بيرون و ميگه:کارينا کيه؟...کارينا از جاش ميپره... کارينا:منم! پرستار:اون ميخواد تو رو ببينه! کارينا با عجله وارد اتاق ميشه،دست و پاش رو گم کرده...چشمهاي شاهرخ بسته است...کارينا با دست پاچگي کنار تخت شاهرخ ميشينه....شاهرخ حضورش رو حس ميکنه و چشماش رو باز ميکنه...يه لبخند عاشقانه بهش ميزنه و ميگه:کنارش بمون! کارينا:من اينجام....تا هر وقت که بخواي کنارت ميمونم! شاهرخ:نه....کنار اون بمونه...اون به تو احتياج داره....اون خيلي دوست داره...تو هم دوستش داشته باش! کارينا:داري از کي حرف ميزني....تو ميدوني که داري چي ميگي؟..من هيچ جا نميرم...پيش تو ميمونم! شاهرخ:امير...اون بيشتر از من به تو نيازداره!...برو پيشش! کارينا:اما اون منو دوست نداره....اون هيچ کس رو دوست نداره!!! شاهرخ :نه اشتباه نکن...اون خيلي دوستت داره...خيلي بيشتر از من!حالا هم پاشو و برو و هيچ وقت تنهاش نذار!هي شيطون....قول بده که منو هم فراموش کني....براي هميشه! کارينا:نه....من نميرم...من همينجا ميمونم....من فراموشت نميکنم....نه شاهرخ....من هيچ کس ديگه اي رو دوست ندارم....تو حق نداري اينو به من بگي...من نميرم.... اما شاهرخ ديگه هيچ صدايي رو نميشنوه... با لبخندي که تا ابد همراهش ميمونه در آغوش دختري که بيشتر از همه ي دنيا دوسش داشت قلب خسته اش براي هميشه از تپش مي افته...... ديگه کاري از دست کارينا بر نمياد .... شاهرخ تو بغل اون جون داد .....دو تا پرستار اومدن و شاهرخ رو بردن... کارينا به دنبال اون از بخش مراقبت هاي ويژه اومد بيرون درحالي که اينقدر گريه کرده بود که ديگه نميتونست درست راه بره.... توي راهرو چشمش به امير افتاد که تکيه داده بود به ديوار و منتظر اون بود.... بعد از اينکه يه هفت هشت ده دقيقه اي باهم براي شاهرخ و از دست دادنش گريه کردن امير از کارينا خواست که بلند شه : کارينا بلند شو ديروقته بايد بري خونه.. من ميرسونمت! کارينا هنوز گريه ميکنه..... امير : گفتم بلند شو... کاري از دست تو برنمياد.. اون بايد ميرفت و ما هميشه به ياد اون هستيم....! .... بالاخره امير کارينا رو بلند کرد و بردش بيرون از بيمارستان .... همينجور که داشتن قدم ميزدن تا برسن خونه امير که ميخاست کارينا رو آروم کنه شروع کرد به حرف زدن..... امير: کارينا اينقدر خودتو ناراحت نکن... تو هرکاري ميتونستي براش کردي..... کارينا ( البته با يه کم اشک و محزون!): من ... من ..... هيچ کاري برا اون نکردم.... اون فوق العاده بود!! امير : درسته.... اون فوق العاده بود.... و البته خيلي هم تو رو دوست داشت! (اينجاست که رعد وبرق ميزنه و بارون ميگيره) امير که فکر ميکرد داره کارينا رو آروم ميکنه اصلا توقع نداشت که کارينا با شنيدن اين جمله فرياد بکشه : دوست داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون منو دوست داشت؟؟؟؟؟ تو از دوست داشتن چي ميفهمي... تو اصلا ميدوني دوست داشتن يعني چي....؟؟... تو اصلا ميدوني اون از من چي خواست!!..... امير سعي کرد دست کارينا رو بگيره و آرومش کنه ... اما کارينا همچنان گريه ميکرد و فرياد ميکشيد و ميگفت درسته منم اونو دوست داشتم... منم عاشق اون بودم!!!!!!!!!!!!.....و نميذاشت امير به اون دست بزنه.....هردو شون حسابي خيس شده بودن! امير هرکاري کرد نتونست جلوي کارينا رو بگيره .....اينجا بود که امير از کوره در رفت....چشماش برق ميزد ... ديگه طاقت نياورد..... با عصبانت فرياد کشيد... : تو فقط عاشق مني!!! تو فقط منو دوست داري!!!!!! تو بايد منو دوست داشته باشي!!! تو حق نداري عاشق کسي غير از من باشي!!!!!!!! کارينا خشکش زد!!.... با چشماي بهت زده به امير خيره شده بود....!!! اما هنوزم آروم نشده بود.... امير کارينا رو محکم کوبوند به ديوار کنار خيابون و هنوزم فرياد ميزد.....: من عاشقتم.... آره من عاشق توام... عاشق دختر شيطون و ديوونه ي دانشگاه.... دختري که همه ي زندگيه منه!!... پس تو حق نداري منو دوست نداشته باشي... امير شروع کرد به گريه کردن و کارينا نميدونست بايد چيکار کنه... امير عصباني تر از اون بود که بشه باهاش صحبت کرد!!.... اينجا بود که کارينا درحالي که گريه ميکرد امير و به آغوش کشيد .... امير همچنان عصباني و خشمگين در آغوش کارينا گريه ميکرد و فرياد ميکشيد................................!! حالا ديگه وقتشه....... هوا کوچ هولي هولي.... زبان سه کيا کوچ بولي......دکونا .. دکونا!!!... (اينجا يه شوي کاملا با محتوا(!!) داريم و کارينا و امير هردو اعتراف ميکنن که چقدر به هم علاقه دارن!!!) مراسم خاکسپاري شاهرخ در اندوه شديد دوستاش برگزار ميشه...حالا ديگه همه فهميدند که اصل قضيه چي بوده و کارينا همون جا وقتي که ميخواد يه مشت خاک روي بدن بي جان شاهرخ بريزه بهش ميگه که به آخرين خواسته اش هم عمل کرده و هيچ وقت امير رو تنها نخواهد گذاشت. امير هم به شاهرخ قول ميده که کارينا رو همون جوري دوست داشته باشه که شاهرخ دوست داشت!...حالا ديگه وقت رفتنه...پريتي و آرجون...امير و کارينا در کنار هم ميرن که يه زندگي جديد و قشنگ رو شروع کنند.... هريتيک و انريکو هم درست پشت سر اونها هستند که يه دفعه هريتيک سر جاش خشک ميشه....انريکو ميشنوه که اون داره زير لب يه چيزي رو ميگه اما نميفهمه که چي ميگه....انريکو سعي ميکنه که مفهوم کلمات مقطع هريتيک رو بفهمه اما نيازي نيست که اون خيلي خودشو به دردسر بندازه چون هريتيک يه دفعه فرياد ميکشه.... مــــــايـــــــا!!!!!! چند قدم جلو تر يه دختر با تعجب سرشو بر ميگردونه....اون کيه؟....کي ميتونه باشه؟.....اون اسمش مايا نيست اما هميشه منتظر کسي بود که يه روز به يه اسم صداش کنه و اون با صدايي که به نظرش آشناست سر برگردونه و شاهزاده ي سوار بر اسبش رو پيدا کنه.....اون خودشه....خود خود مايا...هموني که هريتيک سالها دنبالش ميگرده...اون سر برگردونده به صدايي آشنايي که صداش زده و حالا ما هم اون رو ميبينيم:آيشواريا !!!! پايان! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:0 توسط حميد عليزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوست عزيز به وبلاگ من خوش اومدي ..........اين وبلاگ فقط جهت اينه كه شما دوست عزيز از اخبار روز باليوود با خبر شي....اميدوارم از اخبار و مطالب اين وبلاگ خوشت اومده باشه
|
|
RSS
|