![]() |
![]() |
|
| در مورد شاهرخ و تمام ستارگان باليوود |
|
ek joot ek sach یک دروغ و یک حقیقت نویسندگان : عاطفه . حمید . سحر . مهدیه . زهره . ماکا . پوپک بازیگران : شاهرخ . سیف . پریتی . رانی . سلمان . و با حضور افتخاری چند بازیگر معروف دیگر....
به نام خدا
هم اکنون این اهنگ اول فیلم هست که با نشان دادن عوامل فیلم پخش می شود...... این جمله ی منه دوست دارم خیلی زیاد فكر كردن اصلا نمیخواد فقط واسه تو ساختمش دوست دارم خیلی زیاد به چشماتم خیلی میاد خیلی خب دیگه فیلم شروع می شه........صحنه تاریک می شه و از پریتی دوباره روشن می شه...... پریتی یه خبرنگار معروف و خیلی محبوبه .خیلی دوست داشتنی، پرشور و البته یه کم هم بدجنس و بعضی اوقات دست به کارایی میزنه که اونو دچار مشکل میکنه البته از نظر خودش مهم اینه که اون بازنده نبوده !!اون به تازگی دچار مشکل بزرگی شده........... نامزدیش رو با یکی از ستاره های پرطرفدار سینما به هم زده و همه باخبر شدن! البته این چیزی نیست که پریتی رو ناراحت کرده اون در واقع از چیزه دیگه ای ناراحته!!!!!!! موضوع اینه که هنوز چیزی از به هم زدن نامزدیشون نگذشته بود که همه روزنامه ها پر شد از خبر ازدواج ستاره پر طرفدار سینما یا همون نامزد سابق پریتی!!!.... و این جا دیگه پریتی بود که آروم و قرار نداشت برای اینکه کاری کنه که تو این قضیه هم از نظر بقیه بازنده نباشه !!یه روز وقتی پریتی تو خونه بود زنگ در به صدا در اومد. یه مامور پلیس از اون خواست درو بازکنه! این سیف علی خان بود که پشت در منتظر بود! یه سرقت تو خونه همسایه باعث شده بود پلیس به اونجا بیاد. سیف از پریتی خواست که هرچی میدونه و دیده بگه. پریتی که حسابی درگیر مشکل خودش بود هیچ توجهی نکرد و گفت چیزی نمیدونه. البته سیف به این راحتی دست از سر اون برنداشت و اینقدر موند تا بالاخره جواب سوالاشو گرفت .طی اون چند روز سیف علی خان زیاد به آپارتمان پریتی می اومد، البته فقط برای بررسی پرونده سرقت!!!( باورکردین؟!!) گرچه سیف آدم خیلی جدی نیست و معمولا خیلی بی خیاله!!!......تا اینکه پریتی بعد از چند بار دیدن اون فکری به ذهنش رسید تا اینجوری سر قضیه نامزد سابقش احساس شکست نکنه .............پریتی از سیف دعوت کرد تا یه شب شام مهمون اون باشه .شب موقع خواب سیف داره به حرفای پریتی فکر میکنه ...........- میتونی یه کاری برای من انجام بدی.البته نگران نباش در قبال این کار به اندازه کافی پول میگیری....... - چی میگی؟ چه ربطی به پول داره. من اگه کاری از دستم بر میاد حتما انجام میدم. بهرحال تو این چند روزه با هم دوست شدیم. - خوب گوش کن بعد جواب بده..... من میخام تو با من ازدواج کنی!!!!!!!! (سیف چشاش از حدقه میزنه بیرون! ... حدقه رو درست نوشتم؟؟) .. هی! اینجوری نگاه نکن منظورم اینه که میخام برای یه روز نقش همسر منو بازی کنی!.. البته نه به همین سادگی در واقع من میخام عکس من و تو رو تو روزنامه ها بزنن و اعلام کنن که من و تو ازدواج کردیم....... قبل از اینکه بپرسی برای چی خودم بهت میگم!.................. و پریتی همه چی رو برای سیف تعریف کرد ...سیف اول فکر کرد بگه نه اما خب از نظر اونم که یه پسر شلوغ و سربه هوا بود این کار خیلی جالب بود!! ....پس تصمیم گرفت به اون بگه که قبول کرده .خب حالا اینجا یه آهنگ باحال و توپ داریم . پریتی و سیف در حال آماده شدن برای مراسم ازدواجن! خرید و تفریح و خنده و مسخره بازی ......... همه چی همونجوری شد که پریتی میخواست. تمام روزنامه ها خبر ازدواج خبرنگار محبوب رو به همراه عکس خودش و همسرش چاپ کردن. پریتی حالا دیگه احساس خوبی داشت و مطمئن بود نامزد سابقش این خبرو تو روزنامه ها میخونه ...............بعد از اون سیف به یه شهر دیگه منتقل شد و اون دوتا دیگه همدیگرو ندیدن تا حدوداً دو ماه بعد .....!!!!خب سیف بعد از چند ماه بر می گرده و می خواد بره سراغ پریتی و ازش حال و احوال كنه......اما پریتی به طور كل سیف رو فراموش كرده بود......و دیگه این كه خونه خودشم عوض كرده بود....پریتی توی كارش خیلی موفق تر شده بود.....اون اخیرا درگیر یه موضوع خیلی مهم شده بود.......سیف وقتی می بینه كه پریتی از اونجا رفته شروع می كنه به گشتن ...و بعدشم صحنه های گشتن سیف ........و بلاخره سیف هر جوری هست شماره ی پریتی رو گیر میاره . پریتی هم باهاش قرار میذاره . روز قرار سیف به پریتی میگه كه براش یه مشكلی پیش اومده.. پریتی: هر چی كمكی ازم بر میاد برات انجام میدم .سیف:ولی من پیشنهاد میكنم اول گوش كنی بعد. راستش من یه برادر بزرگتر از خودم دارم كه توی لندن زندگی میكنه . چند سال پیش وقتی پدرمون فوت كرد از من خواست برم پیشش تا زیر بال و پرم رو بگیره ولی من گفتم كه تر جیح میدم روی پاهای خودم وایسم . اونم كه عادت به نه شنیدن نداره حسابی ناراحت شد و گفت تو هنوز بچه ای من مطمئنم كم میاری و میای سراغم . ما دو تا زیاد از هم خبر نداشتیم تا اینكه اون دیشب با من تماس گرفت و گفت كه خبر نامزدی من و تو رو توی روزنامه خونده و مشتاقه تو رو از نزدیك ببینه . راستش منم كه شوكه شده بودم نتونستم بهش نه بگم پریتی: همین ؟ یعنی تو از من میخوای كه باهات به لندن بیام؟ این كه چیزی نیست حتما كمكت میكنم و تا اخرشم باهات هستم من به جز خبرنگاری بازیگر خوبی هم هستم !!سیف با خوشحالی: ممنون تو خیلی ماهی پس من میرم تا وسایل سفر رو فراهم كنم .پریتی : به این زودی؟ سیف: اخه پانزدهم همین ماه تولد برادرمه اون خواسته برای جشن تولدش اونجا باشیم .روز سفر فرا میرسه ....................تو هواپیما سیف شروع میكنه از برادرش گفتن : برادر من یه سرمایه گذار و تاجر پولداره . اون خیلی ادم خودخواه و خشك و عبوسیه كه فكر میكنه میتونه بجای همه تصمیم گیری كنه . اصلا عادت به نه شنیدن نداره . وقتی چیزیو بخواد اون چیزو بدست میاره . فكر نمیكنم تا حالا عاشق شده باشه چون به جز خودش و پولش و سگش شباشتین!!!! نمیتونه چیز دیگه ای رو دوست داشته باشه .....پریتی در حالیكه با مشت ولگد به جون سیف افتاده : می مردی این چیزا رو زودتر می گفتی!!!سرانجام اونا به فرودگاه لندن میرسن اونجا راننده ی برادر سیف اونا رو به ویلای برادر سیف كه خارج از شهره میبره . در تمام طول راه پریتی توی خیالاتش یه مرد چاق شكم گنده ی كچل رو تصور میكنه كه با چشمان از حدقه در اومده به اون زل زده .شكوه و عظمت ویلا حال پریتی رو خراب میكنه........... سیف در حالیكه شونه های پریتی رو گرفته و تكون میده: اره تو خوبی اروم باش .اونا وارد باغ زیبایی میشن وسط باغ عمارت باشكوهی قرار گرفته . خدمتكار ( خانوم الیس این همون الیس در سرزمین عجایبه !!!) اونا رو راهنمایی میكنه: بفرمایین اقا توی اتاقشون هستن .پریتی و سیف وارد اتاق میشن اتاق كاملا تاریكه پرده ها كاملا كشیده شدن و تنها نور شومینه اتاق رو كمی روشن كرده . جلوی شومینه پریتی مردی رو میبینه كه به علت تاریكی چهره اش مشخص نیست برادر سیف: خانوم الیس خواهش میكنم پرده ها رو كنار بزن تا برادرم رو ببینم .پرده ها كنار میره نور افتاب چشمای پریتی رو اذیت میكنه و اون چشماش رو میبنده وقتی چشماش رو باز میكنه از چیزی كه میبینه هم تعجب میكنه هم خندش میگیره . چون به جای یه مرد چاق كچل شكم گنده با چشمای از حدقه در اومده یه مرد خوش هیكل با موهای خوش حالت و چشمانی نافذ میبینه كه اخم توی نگاهش اونو جذابتر كرده اون كسی نیست جز ..جز ..جز....اممممممم......(تق توق بمب....گلومپ ....باشه می گم بابا نزنین)کسی نیست جز.... شــــا هـــرخ خــــــان خب وقتی پریتی شاهرخ رو دید كلی تعجب كرد.....و یه جورایی هم از برادر سیف خوشش اومد اخه اون خیلی خوش تیپ بود......واما خود شاهرخ وقتی پریتی رو دید البته قبلا عكسشو تو روزنامه دیده بود ولی وقتی از نزدیك دید برق از دو تا چشماش پرید..و گفت شما خیلی زیبایین برادرم سلیقه خوبی داری حتما خیلی خسته اید خب.....الیس بیا و اتاق این دو تا رو نشون بده......سر میز شام همدیگه رو می بینیم .........پریتی كه همین جور جذب خوش تیپیه شاهرخ شده بود بی حركت ایستاده بود و حواسش نبود كه شاهرخ چی گفت .....تا این كه سیف گفت كه بریم دیگه یكم استراحت كنیم ...و از پله های ویلا رفتن بالا و رسیدن به اتاقشون الیس همه چیز رو براشون اماده كرد و گفت اگه كاری داشتید منو صدا بزنین وپریتی با با خنده می گه راحت باش الیس جون انقدر سخت نگیر....برو به كارهات برس عزیزم .........بله خانم چشم پریتی نمی دونست اون خونه چه مقرراتی داره و اون اقایی كه اون پایین دید چه جور ادمیه......و چقدر سخت گیره......خلاصه موقع شام فرا می رسه و همه دور میز شام جمع می شن شاهرخ:خب خوب استراحت كردین؟ پریتی : بله همه چیز خوب بود خیلی خوب خوابیدم ولی خودمونیم اینجا خیلی بزرگه .....جون می ده كرایه بدیم به كارگردان ها.....ههههههه شاهرخ:برای كرایه دادن یه دستشویی توی حیاط هست كه می تونن بیان اجاره كنن ........پریتی : اوه ببخشید منظوری نداشتم ...سیف : برادر ببخش این یكم زیادی شوخی می كنه شاهرخ : مهم نیست....چون باید دیگه این عادت هاشو بزاره كنار شاهرخ: خب شما كجا همدیگه رو دید؟ پریتی: ما توی پارك همدیگه رو دیدیم شاهرخ: توی پارك چی كار می كردید؟ پریتی: من داشتم قدم می زدم که یهو خوردم به سیف سیف : خب اره همین طوره که می گه..... پریتی : اینطوری شد که ما با هم اشنا شدیم و الان پیش شماییم... سیف : البته همین طوری نبود سیف : ما توی یه دانشگاه از قبل با هم اشنا شده بودیم؟ شاهرخ: پس توی پارك با هم قرار داشتین....داره جالب می شه.......خب چی كا داشتین می كردین؟ پریتی : یعنی چی ......مگه ما نمی تونیم هم دیگه رو توی پارك ببینیم ......و با هم صحبت كنیم سیف پریتی رو یه لگد می زنه و می گه ساكت باش .....و موضوع رو جمعش می كنه سیف : خب ما داشتیم در مورد درس با هم صحبت می كردیم....و این جوری شد كه ما یواش یواش ......خب الان پیش شماییم شاهرخ: چه داستان جالبی........خب حتما شما جشن درست حسابی نگرفتید و من می خوام برای شما یه جشن بزرگ بگیرم ..دوست دارم برادر كوچیكم خوش بخت بشه........و ....صبر كن ببینم نشان ازدواجتون كوش ........حلقه تون كوش .........توی همین لحظه سیف یواشكی اون حلقه ای كه توی جیبش بود و خیلی مسخره بود دستش می كنه ...ولی پریتی نه دستش نبود ........پریتی : اه....بخشید وقتی خوابیدم درش اوردم گذاشتم كنار تخت ....الان می رم میارم پریتی هیچ انگشتری نداشت كه دستش كنه و دنبال انگشتر توی اتاق بود .......تا این كه توی یه كشوی كمد یه چیزی پیدا می كنه اره یه انگشتر خیلی خوشكل و می زاره دستش و می ره پیش اونها می گه اینم انگشتر من شاهرخ كه متوجه شد این انگشتر قبلا دیده و مال همین جاست بروی خودش نمیاره و هیچ جوابی نمی ده .....سیف هم كه دیده پریتی تابلو كرده حرفی نمی زنه .......و متوجه می شه كه برادرش یه چیزایی بو برده خب پریتی شامشو می خوره و می ره توی اتاقش و شاهرخ با سیف می شینن سر میز و شاهرخ می گه می دونم كه یه خبرایی هست تو نمی تونی از من چیزی پنهون كنی.......این دختره خیلی مشكوك می زنه بلاخره من حقیقت رو می فهمم .......و سیف می گه اون دختر خوبیه و هیچ چیز رو از اون مخفی نمی كنه ........شاهرخ: خب اشكالی نداره مهم اینه كه تو خوشحال باشی...تولد من نزدیكه من می خوام بعد تولد برای شما جشن بگیرم پس خودتون رو اماده كنین و سیف هم می گه چشم برادر ......و می ره توی اتاقش ........و می بینه كه پریتی روی تخت مثل جنازه ها خوابیده و می ره روی مبل می خوابه و اما شاهرخ اون شب بعد از اونا بیدار بود و كلی داشت فكر می كرد و به رفتار اون ها توجه می كرد و متو جه همه چی شده بود .......ناگفته نمونه شاهرخ ادم زرنگی هست و بر خلاف اون رفتار سخت و جدیش خیلی هم ادم خوب و خوش قلبیه ولی در ظاهر چیز دیگه ای نشون می ده اون شب گذشت و صبح فرا رسید پریتی شروع کرد به مقابله با شاهرخ جوان و جذاب!! .... شلوغ میکرد... بلند میخندید..... سر میز صبحانه و ناهار هر جور جنگولک بازی که بلد بود در می آورد تا شاهرخ فکر نکنه که اون داره ازش اطاعت میکنه!!!... شاهرخ البته سعی میکرد خیلی عصبانی نشه و وقار خودشو حفظ کنه اما خیلی هم موفق نبود !پریتی: شاهرخ شما همیشه با بقیه اینجوری حرف میزنید؟؟! راستشو بخوای من هروقت حرف زدن شما رو میبینم یاد آدولت هیتلر رهبر نازیا میفتم!!! ............ و بلند خندید شاهرخ دیگه طاقت نیاورد .. : جالبه!! چون من خیلی دلم میخاد وقتی شما حرف میزنید یاد ملکه ویکتوریا بیفتم ولی متاسفانه هیچ وقت به آرزوم نخواهم رسید پریتی بازم بلند خندید!! : عالی بود! راستشو بخواین من مطئن بودم میتونم شما رو وادار کنم اینجوری حرف بزنید و رسمی حرف زدنو فراموش کنید........!! شاهرخ زود خودشو جمع و جور کرد و بدون توجه به حرف پریتی ازش خواست بیشتر مراعات کنه!... شاهرخ نمیدونست چه اتفاقی داره میفته ... وقتی پریتی با اون چشمای شیطونش به اون نگاه کردو اینو گفت حس عجیبی بهش دست داد!.... اون رفت جلوی آینه و برای اولین بار از ته دل خندید!!... خودشم باورش نمیشد یه دختر تونسته اینقدر اونو بخندونه.!!.. ( ای جانم!!)... خنده های پریتی بدجوری رو اون تاثیر میذاشت !!!همچنان سیف و پریتی از نظر شاهرخ مشکوک بودن!... خیلی با هم تنها نمیشدن.. پریتی تنها میرفت بیرون.... رفتار اون دوتا کمتر شبیه به دوتا نامزد بود ..... اما هنوز شاهرخ نمیتونست حدس بزنه که قضیه چیه !!!صبح روز تولد فرارسید..........8 ->اون روز صبح پریتی تنها داشت توی باغ قدم میزد و بقیه اهالی منزل هم مشغول فراهم كردن وسایل جشن بودن .شاهرخ : صبح قشنگیه . چرا تنها قدم میزنین .پریتی : سلام اقا .بله صبح زیباییه . راستش سیف خسته بود ترجیح داد كمی بیشتر استراحت كنه تا برای جشن سر حال باشه .شاهرخ : پشت عمارت یه بركه زیبا قرار داره حاضری با هم بریم اونجا و قدم بزنیم؟ پریتی: وای خیلی خوبه اره بریم ولی بذار برم سیف رو هم بیدار كنم تا سه تایی با هم بریم .شاهرخ در حالیكه عصبانیه بازوی پریتی رو محكم فشار میده و میگه : من اگه میخواستم اونم باشه خودم صداش میكردم . لازم نیست تو تصمیم بگیری كه چیكار كنیم .پریتی در حالیكه بغض گلوشو گرفته : باشه ... چرا ناراحت میشین اقا.... حالا فهمیدم كه سیف.....هیچی بهتره بریم .-كنار بركه- پریتی با ناراحتی : راستی اقا تولدتون مبارك .شاهرخ در حالیكه تعجب كرده: ممنون . راستش تو اولین نفری هستی كه داره تولدمو بهم تبریك میگه . همه دارن برای جشن تولد من كار میكنن ولی هیچكدومشون بهم تبریك نگفت اینجور مواقعه كه احساس تنهایی میكنم .پریتی: خب از بس كه عنق و بداخلاق تشریف دارین اصلا تا حالا تو عمرتون خندیدین مثلا اینجوری ...(بعد دو گوشه ی لبای شاهرخ رو میگیره و به سمت بالا هل میده و خودش از خنده غش میكنه )شاهرخم كه حالا خندش گرفته: حالا چرا میخندی؟ پریتی : چون اصلا بهتون خنده نمیاد .شاهرخ كه حالا كمی یخش باز شده : سیف پسر خوبیه . تو دوسش داری؟ پریتی كه جا خورده : اره اره خیلی ما عاشق همیم همه جا باهمیم و نمیتونیم دوری همو تحمل كنیم به نظر من اگه یه مرد جذاب تو دنیا باشه اون سیفه (البته خود پریتی از این جمله ی خودش خندش گرفت چون سیف در مقابل شاهرخ اصلا جذاب نبود.)شاهرخ: ولی تا همین چند لحظه پیش داشتی تنها قدم میزدی .پریتی در حالیكه هول شده: اره ..خب .. راستش .....شاهرخ نمیذاره پریتی جملش رو تموم كنه اونكه تا این لحظه به صورت پریتی نگاه نمیكرد به طرف اون برگشت دستای پریتی رو توی دستش گرفت و گفت: خوبه . خوشحالم من خوشبختیه شما رو میخوام پریتی نمیدونست چرا از گرمای دستای شاهرخ تمام بدنش داغ شده . تا اون موقع چنین حسی رو تجربه نكرده بود زبونش بند اومده بود دستاشو از تو دست شاهرخ بیرون كشید و به سرعت از اون دور شد .شاهرخ درحالیكه پریتی داره ازش دور میشه بلند فریاد میزنه: میخوام بدونی من اونقدرا هم كه تو فكر میكنی بد نیستم . ...اره میدونم عزیزم تو خیلی ماهی ( اینو پریتی نمیگه نویسنده میگه )اقا این شاهرخ عجب ادمیه ادمو خفه میكنه پریتی كه سهله انجلینا هم در مقابلش كم میاره پریتی كه توی مسیر باغ كلی گریه كرده بود (البته خودش نمیدونست چرا !!!!!!!) وقتی به خونه رسید از پچ پچای خدمتكارا متوجه شد كه این جشن یه جشن تولد ساده نیست .خدمتكار اول!! : من شنیدم كه اقا امشب میخوان نامزدیشون رو اعلام كنن .خدمتكار دوم: اخه هنوز كه قطعی نشده . ولی شایدم همینطور باشه كه تو میگی .پریتی یهو وا میره انگار اب یخ روش ریختن .پریتی با خودش: وای من چرا اینجوری شدم . اصلا به من چه ربطی داره هر غلطی دوس داره بكنه .پریتی رفت تو اتاق پیش سیف و گفت : شنیدم برادرت میخواد نامزد كنه حقیقت داره؟ سیف: اره با دختر یكی از ملاكای این اطراف .پریتی: حتما باید دختر خو شگلی باشه .( بعد در حالیكه میره جلوی اینه و خودشو نگاه میكنه ( یعنی از من خیلی خوشگلتره؟ سیف با تعجب: نمیدونم ولی حالا چرا تو داری خودتو با اون مقایسه میكنی ؟ پریتی: حرف الكی نزن من كی این كارو كردم . اصلا به من چه كه اون میخواد نامزد كنه . هر غلطی دوس داره بكنه . فكر كردی كه چی ؟ اون داداشت با اون اخلاق سگیش . من كه ازش متنفرم .سیف: خب اره ولی من دلیل این همه عصبانیتت رو نمیفهمم .شب مهمونی فرا میرسه مهمونا كم كم وارد میشن .ولی پریتی از اتاقش بیرون نمیاد شاهرخ: سیف پریتی چرا نیومد برو صداش كن .سیف: پریتی تو چرا هنوز حاضر نشدی . خواهش میكنم یه لباس بلند و پوشیده با رنگ تیره بپوش شاهرخ اینطوری دوس داره و به من سفارش كرده كه این موضوع رو به تو تاكید كنم .پریتی در حالیكه چشماش از شیطنت برق میزنه : راست میگی؟ باشه تو برو من الان میام .حالا دیگه سالن مملو از جمعیت شده و شاهرخ داره میون مهمونا دور میزنه و خوش امد میگه .در این لحظه پریتی از پله ها میاد پایین .سیف از چیزی كه دیده شاخ دار میاره و گلوش خشك میشه .شاهرخ در حالیكه از شدت عصبانیت با خشم گره ی كراوتش رو شل میكنه به طرف سیف میره و میگه این چه وضعیه؟ و پریتی در حالیكه یه لباس كوتاه قرمز با دامن كوتاه ابی پوشیده و موهاشم دم اسبی بسته قاطی جمعیت میشه (البته خود پریتی هم از تیپش ناراحته ولی مهم اینه كه شاهرخ رو عصبانی كنه واون از این كار لذت میبره !!!)پریتی به سمت سیف میره . سیف: این چه لباسیه؟ پریتی: خیلی هم خوبه دلم میخواد اون باید بفهمه كه نمیتونه از الان برای من تصمیم بگیره .پریتی از ترس اصلا دور و ور شاهرخ نمیره . اقا پسرای جوون و خوش تیپ جمع هم كه شیفته ی پریتی شدن مدام سراغش میان و اونو به رقص دعوت میكنن . و همین شاهرخ رو تا مرز سكته پیش میبره البته اونم مثل پریتی نمیدونه چرا اینقدر عصبانیه . چون پریتی زن برادرشه و اصلا و ضعیتش به اون مربوط نمیشه ناگهان در باز میشه خدمتكار بلند اعلام میكنه : اقای موكرجی و دوشیزه رانی !!!!!1 و رانی در حالیكه یه لباس بلند و سنگین و شیك پوشیده وارد میشه . شاهرخ به سمتش میره و خوش امد میگه .پریتی میفهمه كه اون همون دخترس . بعد یه نگاهی به ریخت خودش میندازه و گریه اش میگیره و فورا از مهمونی خارج میشه .....( پریتی میره توی اتاقش روی تخت میافته و گریه میكنه و بلند میگه : اون از تو خیلی خوشگلتره . خیلی خانومتره . خیلی پولدارتره . اصلا به من چه ربطی داره نكنه سرطان گرفتم كه اینقدر حالم بده . نههههههه پریتی حتی برای شام هم پایین نمیاد . سیف سراغش میاد: پریتی حالت خوبه یه دفعه چت شد؟ پریتی: هیچی؟ سرم درد میكنه . راستی برادرت سراغ منو نگرفت ؟ سیف: نه . اون خیلی ازت دلخوره .پریتی: مهم نیست .سیف: بهتره الان بیای پایین . اون جور كه من فهمیدم شاهرخ میخواد بعد از شام نامزدیشو اعلام كنه .پریتی: من سرم درد میكنه . نمیام .-بعد ازشام - شاهرخ در حالیكه دستای رانی تو دستشه: خانومها و اقایان خواهش میكنم بیاین جلوتر میخوام مطلبی رو بگم .......یهو شاهرخ در حالیكه به روبرو خیره شده خشكش میزنه . دستای رانی از تو دستش ول میشه .پریتی در حالیكه یه ساری نقره ای پوشیده و موهاشم ساده دورش ریخته از پله ها میاد پایین .شاهرخ ناگهان به خودش میاد میخنده و میگه :...راستش من ....راستش.... من میخواستم از همتون تشكر كنم كه به این مهمونی اومدین همین !!!!رانی كه انتظار نداشته ناراحت میشه و فورا مهمونی رو ترك میكنه .(به جهنم تا اون باشه خودشو نخود هر اش نكنه لوس فكر كرده پریتی هم كاجوله كه تو كوچ كوچ دورش زد مهمونی تموم میشه و همه در حالی مهمونی رو ترك میكنن كه از این كار شاهرخ متعجبن .اون شب نه شاهرخ خوابش میبره نه پریتی . شاهرخ میره روی تراس و قدم میزنه . و مدام با خودش كلنجار میره كه چه مرگش شده . چرا طبق برنامه عمل نكرده ؟ چرا نامزدیش رو اعلام نكرده ؟ شاهرخ با خودش : لعنتی . محكم باش. یه كم فكر كن . دیوونه اون نامزد برادرته . تو میخوای به برادرت خیانت كنی ؟ ولی..ولی....اونا فقط با هم نامزدن !!!! لعنت به من لعنت به تو سیف لعنت به همه (اینجا رو داد میزنه !!!)فردای اونروز نه شاهرخ اون ادم سابق بود نه پریتی . پریتی دیگه نمیخندید شاهرخ رو هم محل نمیذاشت و شاهرخ روز به روز داغو نتر میشد تا اینكه ......از اون روز به بعد دیگه شاهرخ به پریتی تذکر نمیداد ... دیگه ازش نمیخاست مراعات کنه ... دیگه از دستش عصبانی نمیشد... مقررات رو فراموش کرده بود! همه چیو فراموش کرده بود... اون فقط به دختر زیبایی که حال و هوای خونه ش رو عوض کرده بود فکر میکرد!... دختری که مغلوبش کرده بود دیگه شاهرخ مطمئن شده بود که احساسش به پریتی واقعیه!..دیگه نمیتونست خودشو گول بزنه ... واقعا پریتی رو دوست داشت!... بیشتر از همه چیز... حتی خودش!! دختری که اصلا به قول خودش با مقررات اون جور درنمیومد اونو اسیر خودش کرده بود.... اما مشکل اصلاً این نبود!! مشکل اینجا بود که پریتی نامزد برادرش بود... واین دردناک ترین موضوع در مورد اونه.... شاهرخ عاشق نامزد برادرش شده بود... عشقی که شاهرخ ازش خبر داشت و داشت دیوونه ش میکرد شاهرخ باید عشق اونو فراموش میکرد و فقط به عنوان همسر برادرش به اون نگاه میکرد!!.... اما آیا اون می تونست؟؟؟!!!!!!!!!!... اون میتونست تو چشمای پریتی نگاه کنه و عشقو تو وجود خودش حس نکنه.... ؟؟؟!!!!!می تونست وقتی پریتی میخنده مثل بقیه لبخند بزنه؟؟!! شک نکنید که نمــــــــــی تـونســــــت !!!!و بشنویم از پریتی!... پریتی هم که اصلا حال خوبی نداره ...میدونه چرا ولی نمیخاد قبول کنه ...دیگه نمیتونه با اون جسارت همیشگیش با شاهرخ حرف بزنه!... نمیتونه تو چشمای اون نگاه کنه و راحت حرف بزنه همین طوری که داره از پله های باغ پایین میاد شاهرخ رو میبنه که به سمت اون میاد شاهرخ خیلی سخت خودشو محکم میکنه و می پرسه : کجا داری میری؟ ...پریتی : من... من... راستش سیف گفته که ... یعنی ما قراره .... ( لرزش رو تو صداش کاملا میشه احساس کرد!!) ... ما میخایم بریم یه کم خرید کنیم!... میگم میخاین شما .... شما .... منظورم اینه که اگه دوست داشته باشین .... ما... خوشحال میشیم ...که ....شما هم با ما بیاین!... ( آخیش!!! ونفس راحتی میکشه!!)... اصلا نمیدونست چرا از اونم خواست باهاشون بیاد !!....اما شاهرخ قبول نکرد و این کارش پریتی بیش از پیش عصبانی کرد اصلا به درک .... به من چه که نمیاد... من فقط میخاستم بهش احترام(!!) بذارم... اینا حرفایی بود که پریتی زمزمه میکرد اما مطمئن بود دروغه !!!شاهرخ توی ویلا تنها داشت به پریتی فکر میکرد که صدای زنگ تلفن اونو از فکر بیرون آورد ........- الو... الو..... سیف تو کجایی؟.... چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟... این صدا از پیغام گیرِ گوشیه سیف بود که گویا اونو توی مهمونخونه جا گذاشته بود !...شاهرخ خواست گوشیو برداره جواب بده که دختری که پشت گوشی حرف میزد ادامه داد .........- ای بابا تو معلوم هست کجایی؟... نکنه هنوزم درگیره اون بازی مسخره ای؟؟! ... بسه دیگه ... هنوزم داری وانمود میکنی با اون دختره ازدواج کردی؟.... این بازی کی قراره تموم شه؟... مگه قرار نبود فقط دوهفته برین پیش برادرت بعد دیگه این ازدواج صوری رو بی خیال شی؟؟ !!.... ...از اینجا به بعدشو دیگه شاهرخ نمی شنید !!!!......قلبش داشت از جا کنده میشد ... نفسش بند اومده بود.... پاهاش خشک شده بود و دستاش یخ کرده بود !!!........باورش نمیشد!!.. یعنی حقیقت داره؟؟ ....شاهرخ حسابی كلافه شده . هم خوشحاله هم عصبانی . دچار سردر گمی شده . از طرفی خوشحاله چون حالا میتونه احساسش رو با پریتی در میون بذاره . از اونطرف عصبانیه چون از سیف رو دست خورده و از نظرش یه بچه اونو بازی داده ولی یه جوراییم دچار تردیده . اون پیش خودش فكر میكنه كه اگه پریتی هم اونو دوس داشت چرا به این بازی كثیف ادامه داد .فكر اینكه پریتی اونو دوس نداشته باشه كلافش میكنه شاهرخ: الیس بچه ها نیو مدن ؟ چرا اینقدر دیر كردن ؟
الیس: نخیر اقا . ولی اونا كه همین نیم ساعت پیش رفتن . تا مركز خرید یك ساعت راهه شاهرخ دیگه داغ كرده بود طول اتاقش رو اینقدر رفت و اومد تا از پا افتاد مدام تو ذهنش تصور میكرد كه چه جوری با اونا برخورد كنه ....از اونطرف پریتی به سیف گفت كه دیگه نمیتونه اینجا بمونه و تا حالاش هم كلی از كاراش عقب افتاده .پریتی: ببین سیف خواهش میكنم همین الان بریم و برای فردا بلیط رزرو كنیم .سیف: اخه چرا؟ میدونم رفتار برادرم تو رو میرنجونه میدونم اون خیلی خشك و رسمیه ولی اینجا به من داره خوش میگذره بهتره یه كم دیگه بمونیم .پریتی در حالیكه از عصبانیت داره منفجر میشه: چی؟ داره خوش میگذره ؟من این همه راه نیومدم كه به جنابعالی خوش بگذره تو یه دینی به گردن من داشتی منم اداش كردم . دیگه نمیتونم ادامه بدم از خودم بدم میاد كه دارم این همه دروغ میگم سیف : باشه چرا ناراحت میشی . همین حالا میریم و بلیط میگیریم .شب پریتی و سیف در حالیكه برای فردای اونروز بلیط گرفتن به خونه برمیگردن .شاهرخ همینطور بیحال روی تختش افتاده . عرق سرد روی پیشونیش نشسته و احساس میكنه نمیتونه از جاش تكون بخوره صدای پریتی كه با خوشحالی اجناس خریداری كرده رو به بقیه نشون میده باعث میشه كه دوباره جون تازه بگیره ولی تصمیم میگیره فعلا اقدامی انجام نده .- اخر شب پریتی وقتی وسایلش رو جمع میكنه – پریتی : سیف بهتره من بلیطا رو ببرم و به برادرت نشون بدم و بهش بگم كه فردا داریم میریم .پریتی در اتاق شاهرخ رو میزنه !!!!شاهرخ: كیه ؟ چی میخوای؟ پریتی: منم اقا . اجازه هست ؟ شاهرخ كه هنوز روی تخت ولو شده : نه .... یعنی چرا...یعنی ...یه دقیقه صبر كن . بعد شاهرخ جلوی اینه میره و سر و و ضعش رو مرتب میكنه و با ابروانی كه از خشم گره كرده پشت میزش میشینه .شاهرخ: بیا تو .پریتی: سلام . حالتون چطوره ؟ شاهرخ: عالیم . بهتر از همیشه . شما چطور؟ بیرون خوش گذشت ؟ حتما خوش گذشته كه برای شام هم نیومدین .پریتی: بله اقا خیلی عالی بود . من هر وقت با سیف میرم بیرون خیلی بهم خوش میگذره واسه همین به پیشنهاد من شام رو بیرون خوردیم .(همه ی این جملات رو پریتی در حالی میگه كه سعی میكنه خودش رو خوشحال و پر هیجان نشون بده در حالیكه از درون كاملا براشفته اس) شاهرخ در حالیكه یه سیگار روشن میكنه : خوبه . خیلی خوبه. دیگه ؟ پریتی در حالیكه از لحن شاهرخ جا خورده: دیگه اینكه شما نباید سیگار بكشین برای سلامتیتون بده .شاهرخ : مگه برات مهمه ؟ پریتی : این چه حرفیه ؟ معلومه . اصلا من اومدم اینجا كه به شما بگم منو سیف بلیط گرفتیم تا فردا از اینجا بریم . ما رو ببخشید اقا به خاطر زحمات این مدت . راستش اقا ما .....اینجاس كه شاهرخ از كوره در میره بلند میشه و محكم میكوبه رو میز پریتی در حالیكه وحشت كرده : ببخشید اقامثل اینكه بد موقع اومدم میرم بعد میام . و به سمت در میره شاهرخ: پریتی سر جات وایسا .پریتی از ترس خشكش میزنه و اصلا برنمیگرده و در حالیكه پشتش به شاهرخه همونجا وایمیسته .شاهرخ به سمتش میاد بازو های اونو میگیره و اونو به سمت خودش برمیگردونه ولی پریتی نگاش به زمینه .شاهرخ: به من نگاه كن . (ولی پریتی هنوز نگاهش به زمینه )شاهرخ با فریاد: دارم میگم به من نگاه كن .بعد در حالیكه پریتی رو محكم تكون میده: برای چی هی به من میگی اقا ؟ پریتی: اخه ... من.. رفتارتون باعث میشه . من فكر كردم شما اینجوری دوس دارین .شاهرخ داد میزنه : من اینجوری دوس ندارم لعنتی . تو چشمای من نگاه كن و بگو تا كی میخوای این بازی مسخره رو ادامه بدی ؟ تو چی فكر كردی؟ فكر كردی من از اهنم ؟ نه . من ضعیف تر از اونیم كه بتونم اینجور بازیا رو تحمل كنم . من ضعیف تر از اونیم كه بتونم .....(اینجا شاهرخ میزنه زیر گریه ....) تو میدونی با من چیكار كردی ؟ الكی نقش برادر زن منو بازی كردی . وارد زندگی سرد و بی روح من شدی و با خنده هات و جیغ و دادات به اون رنگ تازه دادی حالا میخوای بری ؟ نمیگی من بدون تو چیكار كنم . الان دیگه میخوای چه كاری انجام بدم . به زانوات بیا فتم و التماست كنم ....(یهو شاهرخ حالش عوض میشه اشكاشو پاك میكنه و در مقابل پریتی زانو میزنه )شاهرخ: تو زیبا ترین پرنسی هستی كه من تا حالا دیدم . حاضری با مردی كه در برابر تو هیچ چیزی نداره بمونی و عشقشو قبول كنی .پریتی كه تا این لحظه از تعجب ماتش برده حالا از پا در میاد و اونم در مقابل شاهرخ زانو میزنه و اشك میریزه .پریتی: منم بدون تو نمیتونم زندگی كنم تو با عصبانیتات با اون غرورت منو نابود كردی . حالا من چه جوری میتونم عشق مردی رو كه حالا تمام زندگیم شده قبول نكنم I love you shahrukh. I love you so muchمن شاهرخ میخوام (اینجا یه پیام تبلیغاتی شكلات داریم !!!! بعد یه شوی كاملا زیبا توی باغ ......... بعدم نویسنده از شدت این همه هیجان سكته میكنه و میمیره . بقیه كارو همكارم انجام میده !!!)حالا دیگه همه چی تموم شده شاهرخ و پریتی از اتاق بیرون میان و شاهرخ به همه میگه كه میخواد به زودی با پریتی ازدواج كنه ...................و اما داستان .............شاهرخ با اعلام این خبر همه رو شوکه میکنه.... از همه بیشتر سیف متعجب میشه .شاهرخ رو کرد به سیف و گفت : این دفعه آخری باشه که به من دروغ میگی!!... حیف که موضوع پریتی بود وگرنه حسابتو میرسیدم ..سیف با خنده : خب خدارو شکر که پریتی بود وگرنه با فهمیدن این موضوع حتما منو از خونواده طرد میکردی !!!!....و شاهرخ هم خندید ......قرار شد مراسم ازدواجشون آخر همون هفته برگزار شه.... پریتی و شاهرخ خیلی خوشحال بودن و حسابی درگیر کارای عروسی... تو این بین هم البته پریتی هنوز دست از آزار و اذیت بر نمی داشت و تا میتونست سر به سر شاهرخ میذاشت.... بالاخره روز موعود فرارسید!... همه چی آماده بود برای یه ازدواج باشکوه و پر زرق و برق !!- مراسم عروسی ، ویلای شاهرخ- همه منتظر پریتی بودن و از همه بیشتر شاهرخ که حسابی بی قرار بود بالاخره عروس با لباس بلند و سفید در حالی که سیف بازوشو گرفته بود پایین اومد.... دوتا دختر بچه ی خوشکل هم دنباله تور اونو که رو زمین کشیده میشد گرفته بودن.... شاهرخ محو عروس زیباش شده بود لحظه ی فوق العاده ای بود .... نه شاهرخ و نه پریتی، هیچ کدوم باورشون نمیشد که دارن با هم ازدواج میکنن !سیف دست پریتی رو به شاهرخ داد و درحالیکه به هم خیره شده بودن مراسم انجام شد ......همه مهمونا با شوق و ذوق فراوونی به عروس وداماد نگاه میکردن ....رانی دختر زیبا و آروم خانواده موکرجی هم تو مراسم حضور داشت و همه فکر میکردن که خیلی دلش میخاست اون عروس باشه نه پریتی !..کسی چه میدونه شاید واقعا اینجوری بود... شاید به خاطر همین توی چشمای رانی غم رو میشد به وضوح دید.... رانی دختر کم حرفی بود و کمتر کسی میتونست حدس بزنه که چی تو سرش میگذره !..البته این چیز عجیبی نبود... رانی یه اشراف زاده بود و اشراف زاده ها معمولا اینجوری بودن .اما واقعا رانی به خاطر ازدواج شاهرخ ناراحت بود؟؟... این چیزی بود که پریتی و بقیه فکر میکردن اما خود رانی چطور؟؟ ...سر میز شام همه به شاهرخ و پریتی تبریک گفتن و برای اونا آرزوی خوشبختی کردن... 8 ->مراسم ازدواج تموم شد و رانی با همون وقار همیشگی خداحافظی کرد و به خونه ای که در همسایگی ویلای شاهرخ بود رفت ....اونجا خونه بزرگ و مجلل خانواده موکرجی بود.. خونه ای بیشتر شبیه به قصر..........8 رانی تموم شب رو بیدار بود و از پنجره اتاقش به آسمون خیره شده بود و فقط فکرمیکرد... فکر ... فکر...و بازم فکر... ولی فایده ای نداره... اون چیزی یادش نمیاد... هیچی !...تنها چیزایی که یادش میاد از دوسال پیشه!... وقتی چشماشو بازکرد و خودشو تو بیمارستان دید و زن و مردی که بالای سرش ایستاده بودن و اونو رانی صدامیزدن !....درست حدس زدید!!......( مگه کسی چیزی گفت؟!! من که چیزی نشنیدم !!!).......رانی دوسال پیش تصادف کرده و حافظه شو از دست داده بود..!!!!!! این برای خونواده ش و خودش خیلی دردناک بود خیلی تلاش کردن تا حافظه رانی برگرده اما بعد ازگذشت چند ماه و برنگشتن حافظه رانی همه ناامید شدن ... اما دردناک تر این بود که اونا به هیچ کس نگفتن چه اتفاقی افتاده و از رانی هم قول گرفتن که به کسی نگه و رانی هم قبول کرد. یکی دوماه مادر و پدر رانی درگیر این مسئله بودن که به رانی یاد بدن چه کارایی باید بکنه و چه کارایی نباید! اخه رانی چیزی یادش نبود.... و چون نمی دونست چه چیزایی باید بگه تصمیم گرفت خیلی ساکت و آروم باشه و کمتر توی جمع حرف بزنه !!....حالا دیگه معلوم شد که چرا غم تو چشمای رانی خونه کرده!. گرچه هیچ کس به جز خودش و مادر و پدرش اینو نمیدونه ...بعضی وقتا فکر میکنه اصلا این قضیه رو فراموش کنه و همین جوری به زندگیش ادامه بده. اما درست همون موقع یه اتفاق کوچولو باعث میشه اون درد عمیقی حس کنه و از صمیم قلب بخواد که همه چیو یادش بیاد. و این اتفاق این دفعه ازدواج شاهرخ بود !!!!.....یادتون که نرفته قرار بود شاهرخ و رانی با هم نامزد شن و ازدواج کنن...وقتی این قضیه مطرح شد رانی فکر کرد شاید با ازدواج با اون بتونه یه زندگی جدید شروع کنه و دیگه نخاد گذشته ش یادش بیاد .اما اومدن پریتی و ازدواج اون با شاهرخ باعث شد رانی دوباره به مشکل بزرگ زندگیش برگرده و یادش بیاد چقدر وحشتناکه که نمیدونه کیه و چه گذشته ای داشته .......و اما شاهرخ و پریتی........ خب اون شب شاهرخ با پریتی با هم خلوت كرده بودن و با هم در دل می كردن........و از گذشته هاشون با هم صحبت می كردن .......شاهرخ از سختی هایی كه كشیده .....پریتی از مشكلاتی كه داشته و این كه چه جوری تونسته روی پای خودش بایسته .......و خرابكاری هایی كه می كرده........و دیگه این كه با شاهرخ گفته از من نخواه برات غذا بپزم چون دست پختم خیلی بده ........شاهرخ: شما فقط بشین خانومی كن .........من دوست ندارم تو دست به سیاه و سفید بزنی........و شروع می كنن به خندیدن بقیه شم می دونین دیگه از اینجور حرفها به هم می زدن و بقیه داستان ..........رانی خیلی پریشون و ناراحته.می دونه گذشته ای داشته ... می دونه امید ها و آرزوهایی داشته.. میدونه برای خودش شخصیتی داشته...ولی حالا چطور...به غیر از یه حافظه صاف و خالی هیچی براش نمونده...حافظه ای که هرچی بیشتر بهش فشار میاره و فکر میکنه... همه چی گنگ تر میشه .حالا اینجا یه شوی احساسی و لطیف داریم که رانی تنهایی با خودش و در باغ می خونه شب رانی با گریه به خواب میره ..چند روز بعد وقتی رانی کنار پنجره اتاقش نشسته بوده و شاهرخ و پریتی رو که تو باغ قصر شاهرخ در حال آب بازی بودن نگاه میکرد.......شاهرخ ... شاهرخی که همیشه برای اون نماد ابهت و جذابیت بوده مثل بچه ها بلند بلند می خندید (الهی من بگردم ... خانم نویسنده فدای ...استغفراله) ( خوب از همون خنده ها که تو لپش چاله میندازه...)8-> و پا به پای پریتی آب بازی می کرد...پریتی که انگار رو ابرها پرواز میکرد و وقتی دید دستای اون مثل شاهرخ بزرگ و مردونه نیست و آب کمی توش جا میشه برای کم نیاوردن ...رفت سراغ شلنگ آبی که دست باغبون بود و بعد.........خدای من فریاد شاهرخ که.نه این نامردیه........ باید بازی پایاپای باشه ...وقتی دید پریتی به حرفش گوش نمیده که هیچ ...... شدت آب رو با انگشتش زیاد کرده... شروع کرد به دنبال کردن پریتی......!!!!!! فریاد شادی و خنده اون دوتا برای رانی لذت بخش و جذاب بود ... ولی نه یه حس عجیب و لطیف رو ناخودآگاه در اون تقویت می کرد...از دیدن این صحنه ها لذت می برد انگار باهاشون احساس نزدیکی عجیبی می کرد... انگار......نه........ حس گرمی که این صحنه ها و خنده ها برای رانی داشت لحظه به لحظه بیشتر میشد ...انگار چند تا عکس به صورت محو آروم آروم جلوی چشماش شروع به رژه رفتن می کرد ...کم کم عکسا به فیلمهای تاریک روشنی تبدیل شدن...ناگهان رانی سردرد عجیبی گرفت...چشماشو بست و سرشو بین دوتا دستاش گرفت و یه دفعه ...انگار ذهنش خنک شد...انگار یکی روش آب پاشید... تو ذهنش دید سرشو که بلند کرد و دید چه کسی خیسش کرده ...!!!!با سرعت از اتاق بیرون دوید ...می خواست به مادرش بگه... به پدرش بگه... که حافظه اش برگشته... رانی با هیجان فریاد زد...: مامان............بابا........می خواست بهشون بگه که یادش اومده کیه... کجا درس میخونده...اسما به خاطرش اومده... حالا میدونه کی یه با اونو همینطوری خیس کرده بود .... چی شد که اون اتفاق...نه...نمیتونست !!!وسط پله ها ایستاد...پشیمون شد...نمیتونست فعلا به پدر و مادرش چیزی بگه...به هیشکی نمیتونست چیزی بگه ..مادرش با هیجان پایین پله ها دوید... چی شده عزیزم....!!!!!!!!! پدرش هم به دنبال مادر از اتاقش بیرون اومد...مشکلی پیش اومده دخترم..؟؟؟؟؟؟؟؟ نه مادر...متاسفم پدر........نگران نشید.... چیزی نشده... فقط میخواستم بگم.... می خواستم بگم.........هیچی.... راستش من خیلی دوست دارم حافظه ام برگرده..کمکم می کنین...؟؟؟؟؟ رانی به اتاقش برگشت.. یه حس عجیب خوشحالی و ناراحتی داشت...مثل کسی که تازه متولد شده از این طرف اتاق به اون طرف میرفت و سعی می کرد هر لحظه چیزهای بیشتری یادش بیاد .خاطراتش مثل نوار ضبط شده آروم آروم جلوی چشماش ظاهر میشد و هر لحظه واضحتر میشد برگشت به دو سال پیش ...........زمانی که برای چندمین بار بعد از اجرای نمایش وقتی که سالن خلوت شد... موقع رفتن باز هم نگهبانی سالن اون دسته گل زیبا وبی نظیر رو به دستش داده و گفته بود همون آقایی که هرشب براتون گل میاره آوردتش ...روی کارتی که روی سبد گل بود نوشته شده بود.:" برای تو که بهترینی !"شب بعد رانی که خیلی مشتاق شده بود فرستنده اون گلها رو از نزدیک ببینه به نگهبانی سفارش کرد که اون دسته گل رو تحویل نگیره و به اون مرد بگه که میخواد ببینتش ..!شب بعد وقتی از در بیرون اومد.. یک نفر آروم صداش کرد......" خانوم موکرجی" وقتی برگشت... از سایه روشن کنار خیابون چشمش افتاد به........... به........... درست حدس زدین..هههههههه .....به سلمان خان که با دسته گلی زیباتر از هرشب بهش نزدیک میشد .......سلمان: من از اجرای بی نظیرتون واقعا لذت بردم .......رانی: متشکرم.این نظر لطفتونه .......سلمان:میتونم به یه قهوه دعوتتون کنم؟؟؟ !!و رانی که از کل یوم این پسر محجوب و آروم خوشش اومده بوده.. با کمی من و من قبول می کنه ...!!!!!در کافی شاپ رانی: مثل اینکه شما هم کار تئاتر انجام میدی؟؟ سلمان:نه ولی از طرفدارای پروپا قرص تئاترم.... بعد با کمی خجالت...: مخصوصا تمام کارهای شما رو هم دنبال می کنم .....!!!رانی هم لبخند میزنه بعد از اون شب رانی و سلمان تقریبا هرروز همدیگه رو میدیدن...!!! با هم بیرون میرفتن ...بیشتر اوقات خودشونو با هم میگذروندن ....ولی رانی در مورد این احساسی که نسبت به سلمان پیدا کرده بود به پدر ومادرش هیچی نگفت...... چون می دونست پدر و مادر اون حتما با این علاقه ای که دیگه کاملا به عشق بین اون و سلمان منجر شده مخالفت می کنن دلیلیشم اختلاف طبقاتی فوق العاده ای بود که بین اون و سلمان وجود داشت ......رانی از خانواد ای بسیار ثروتمند و اشرافی بود در حالی که سلمان اصلا اشرافزاده نبود و جزئ طبقه پایینی از جامعه بود... ولی این اختلاف طبقاتی برای اون دو ذره ای ارزش نداشت ........رانی جلوی آیینه رفت ...انگار تازه خودشو شناخته بود... دوست داشت هرچه بیشتر تو آیینه به خودش نگاه کنه... این کار انگار جزئیات بیشتری رو به یادش میاورد ..........تا اینکه ...رانی همون طور که جلوی آینه بود صحنه هایی رو دید که قبلا یادش نیومده بود...... اینا همه به قول سحر فلش بکه...سلمان جلوش زانو زده بود...!... رانی بلند میخندید...... سلمان دنبال رانی میکرد.... سوار ماشین بودن..... و صدای بوق بلند ماشین و تصادف !!!.......درسته!... روز تصادف رو به خاطر آورد..... صبح اون روز با سلمان به پارک بزرگی توی لندن رفته بودن ..توی پارک -سلمان ( باناراحتی) : رانی من میخام همه چی رو تموم کنم رانی : من نمیفهمم چی رو میخای تموم کنی؟... چیزی شده که به من نمیگی؟؟ !!! ..سلمان : راستش من دیگه نمیتونم ادامه بدم ...یعنی اینجوری نمیشه!.... من تصمیم خودمو گرفتم !...رانی : خواهش میکنم سلمان ... تو چی میخای بگی !!...سلمان همون طور که غمگین بود دست کرد تو جیبش و دستش رو به طرف رانی دراز کرد،بلند خندید و گفت: بهترین من! بامن ازدواج میکنی؟؟ !!.....................رانی یه لحظه به خودش اومد به دست سلمان نگاه کرد و حلقه زیبایی رو تو دستش دید، فهمید که حسابی سر کار بوده!. اول حلقه رو از سلمان گرفت بعدم با عصبانیت دنبال سلمان دوید!.... سلمان هم با خنده و التماس فرار میکرد .........بالاخره رانی به سلمان رسید و هر دو حسابی خندیدن !...سلمان گفت : من امروز میام به عمارت شما و تورو از خونواده ت خواستگاری میکنم!.... بعد با شیطنت گفت.. فقط به خونواده ت بگو قبول کنن وگرنه من تورو شبونه از اون زندان (!) می دزدم !.......رانی یه خنده جیگر کرد و گفت : اوه البته!... حتما بهشون میگم!..... البته اگه قبل از اینکه تو منو بدزدی من خودم فرار نکرده باشم ........اونا خندیدن و با هم سوار ماشین شدن تا به خونه رانی بیان ... سلمان همه حواسش به رانی بود و ناگهان....!!!!!........... صدای بوق بلند ماشین ....................و تصادف...............بوق....بنگ .....بمب...........یه ماشین از سمت راننده به ماشینشون زده بود.......سلمان بیشتر از رانی زخمی شده بود........ولی با این حال خودشو از ماشین می كشه بیرون ....و رانی هم از اون تو در میاره.....و سوار یه ماشین می شن و به سمت بیمارستان می رن .....دكتر ...حال این مریض خیلی بده.....زود تر ببرینش اتاق عمل .....سلمان : اقای دكتر حالش خوبه......؟؟؟ اره اونقدر ها هم بد نیست خوب شد به موقع رسوندیش...ولی شما هم زخمی شدین....باید درمان بشین ....سلمان : نه من حالم خوبه....چیزی لازم دارین ...من باید چی كار كنم ......دكتر: یه سری داروها هست كه ما اینجا نداریم ......برید و تهیه كنید .....سلمان : چشم اقای دكتر خیلی زود میارمشون ....سلمان كه حال خوبی نداشت.....و با اون ضربه ای كه به سرش وارد شده بود ....هر لحظه همه چیز براش تاریك و روشن می شد......و تا این كه به وسط خیابون كه رسید و همون جا افتاد......چند نفر از ادمهایی كه اون رو دیدند به بیمارستان می برن و داروهاشم با خودش می برن.....دكتر تا این كه سلمان رو دید داروها رو به پرستار داد و گفت اون رو به اتاق عمل ببرید .......همراه رانی یه كیف بود و دكتر به پرستار گفت ببینید شماره ای از خانواده یا دوستانش توش هست با هاشون تماس بگیرید و شیفت اون دكتر عوض می شه......و دكتر دیگه از ماجرا بی خبر بوده ........خانوداه رانی سر می رسن و فكر می كنن رانی خودش تنها تصادف كرده........و هیچ اطلاعی از سلمان نداشتند ....سلمان كه به خاطر این تصادف......هم حافظه خودش رو از دست داده بود و هم دچار یه بیماری كه به خاطرش گوشه گیر شده بود....و نسبت به اطرافش هیچ عكسلعملی نشون نمی داد.....بلاخره بعد از مدتی اون رو به تیمارستان می برن......و فكر می كنن اون یه مریض روانیه.......درحالی كه رانی به خونه رفته بود و هیچی یادش نمیاد ........خب كجا بودیم اهان .....رانی توی اتاقش داشت به خودش كلنجار میرفت باید این موضوع رو با كسی در میون میذاشت . بیشتر از همه نگران سلمان بود نمیدونست چه بلایی سرش اومده . یعنی مرده بود؟ ...رانی حتی از تصور این موضوع هم حالش بد میشد .. با خودش فكر كرد كه هر جور شده باید اونو پیدا كنه . ولی اون تنها بود از یه دختر تنها توی یه شهر بزرگ كاری بر نمیومد . به پدر و مادرش هم كه نمیتونست بگه . پس باید چیكار میكرد ؟ناگهان جرقه ای به ذهنش زد. شاهرخ !!!!! اون حتما كمكش میكرد باید موضوع رو با اون درمیون میذاشت چون اون تنها دوستی بود كه داشت .فردای اونروز رانی تصمیم گرفت با شاهرخ تماس بگیره ..بعد از حال و احوال و قربون صدقه(ای بمیری رانی كه من از دستت راحت شم شخصا اگه بخوای پریتی رو دور بزنی گیسات رو دونه دونه با موچین میكنم !!!)رانی: راستش برام یه مشكلی پیش اومده میخواستم بینم كمكم میكنی؟ شاهرخ: مشكل؟ چه مشكلی؟ حتما . كمكت میكنم .رانی: ممنون راستش تلفنی نمیتونم بگم .میشه امشب یه قراری بذاریم همدیگه رو ببینیم ؟ شاهرخ : امشب؟ راستش من باید.... اخه پریتی.....اصلا هیچی. باشه امشب بیا كافی شاپ دم شركت اونجا رو كه بلدی؟ رانی: اره اره بلدم . ممنون . میبینمت .-شب كافی شاپ دم در شركت شاهرخ اینا- شاهرخ: خب . كنجكاو شدم بدونم مشكلت چیه. بگو ببینم چی شده .رانی جریان فراموشی و اینكه دوباره همه چی رو به یاد اورده برای شاهرخ میگه .شاهرخ كه حسابی متعجب شده خیلی ابراز تاسف میكنه(البته اینجا توی دلش كلی خوشحال میشه كه پریتی رو پیدا كرده چون درغیر اینصورت مجبور میشد با دختری كه مخش پریده بود ازدواج كنه !!!!)شاهرخ: متاسفم من نمیدونستم . ولی حالا خوشحالم كه دوباره همه چی رو یادت اومد.حالا من چیكار باید بكنم .رانی: راستش این همه ی داستان من نبود ...و شروع میكنه جریان عشقش رو با سلمان تعریف كردن و اینكه روز تصادف اونم باهاش بوده و از اونروز هیچ خبری ازش نداره و حتی نمیدونه زنده س یا مرده . و حالا كه دوباره حافظه اش برگشته نمیتونه بدون سلمان دووم بیاره ...شاهرخ كه جریان این عشق اتشین رو میشنوه و میبینه كه رانی خیلی اشفته و پریشونه قول میده كه كمكش كنه . از طرفی رانی هم از از اون قول میگیره كه این موضوع را با هیچكس حتی پریتی در میون نذاره ........اقا شرمنده یه تیكه ی كوچیكش یادم رفت ...اونشب شاهرخ به رانی قول داد كه به كسی چیزی نگه . بعد باهم به خونه برگشتن .پریتی توی خونه كلافه شده بود سابقه نداشت شاهرخ بی خبر اینقدر دیر كنه . اینقدر كلافه شده بود كه رفت توی باغ تا قدم بزنه طرفای ساعت 9 بود كه پریتی از بین نرده های باغ دید ماشین شاهرخ كمی جلوتر از خونه ی خودشون دقیقا دم در منزل موكرجی ها نگهداشت و رانی از اون پیاده شد. بعد شاهرخ به سمت منزل خودشون اومد . پریتی یهو منقلب شد . انگار یه چیزی درونش فرو ریخت . فورا به سمت عمارت رفت تا شاهرخ اونو نبینه . بعدم رفت توی اتاقش ملافه رو روی سرش كشید و خودشو به خواب زد .شاهرخ داخل شد : الیس ...الیس... خانوم كجا هستن ؟ الیس: نمیدونم اقا تا همین چند دقیقه پیش كه داشتن توی باغ قدم میزدن .شاهرخ رفت توی اتاقشون و پریتی رو دید كه زیر ملافه خوابیده . شاهرخ اروم گوشه تخت نشست: پریتی .. عزیزم خوابی؟ پریتی: هوم ..ااا... مگه نمیبینی .... خوابم دیگه ...پس چی ؟ نكنه فكر كردی دارم این زیر سوزن نخ میكنم !!!!!!شاهرخ كه از این طرز برخورد پریتی و لحن كلامش خیلی جا خورده بود گفت: ولی اخه عزیزم .. تازه سر شبه ....(بعد با خنده گفت )تو هیچوقت این موقع از شب نمیخوابیدی اونم تازه با صندل !!!!یهو پریتی متوجه شد كه اینقدر هول بوده یادش رفته صندلاشو در بیاره و با همونا پریده رو تخت: خب .. خب ... من خیلی خسته بودم . بعدشم از كی تا حالا ساعت 9 شب سر شب شده؟ یادت رفته تو همیشه ساعت 7 خونه بودی شاهرخ میفهمه كه ناراحتی پریتی از دیر اومدنشه با خنده میگه : اهان .. پس بگو .. خانوم كوچولوی من از این دلخوره... راستش یه نشست كاری پیش اومد كه نتونستم زودتر بیام امكان تماس هم فراهم نبود . قول میدم دیگه تكرار نشه . حالا پاشو بریم با هم شام بخوریم راستش من شام نخوردم تا با هم بخوریم. اگه نیای شوهرت از گشنگی میمیره و تو بی شوهر میشی ...پریتی مطمئن بود كه شاهرخ داره دروغ میگه . وگرنه نشست كاری چه ربطی به رانی داره پریتی: بهتره تنها شام بخوری چون من گشنم بود شامم رو خوردم .شاهرخ در حالیكه صداش پر از حزن بود: باشه ... اشكالی نداره .كار خوبی كردی..الان كه فكر میكنم منم سیرم بهتره بخوابم ...ولی اونشب تا صبح نه شاهرخ خوابش برد نه پریتی. شاهرخ بیشتر به رانی فكر میكرد و اینكه چه طور میتونه كمكش كنه . البته از دست خودشم دلخور بود از اینكه به پریتی دروغ گفته بود حس خوبی نداشت افكار شیطانی هم یك لحظه دست از سر پریتی بر نمیداشت .............پریتی خیلی پریشون بود.... هرچی سعی میكرد فكر كنه كه اتفاقی نیفتاده نمیتونست... یاد رانی میفتاد كه از ماشین شاهرخ پیاده شده بود... همه ش به این فكر میكرد كه شاهرخ قرار بود با رانی ازدواج كنه !.... و هزار تا فكر دیگه حسابی به همش ریخت!.... صبح وقتی شاهرخ میخواست بره سركار هم پریتی از جاش بلند نشد ...شاهرخم به روی خودش نیاورد و رفت .........رانی و شاهرخ هردو به این فكر میكردن كه چه جوری میتونن سلمان رو پیدا كنن ...شاهرخ از رانی خواست تا هرچی آدرس از سلمان داره به اون بده... رانی هم هرجایی كه با سلمان رفته بود و فكر میكرد ممكنه بتونه سلمان رو اونجا پیدا كنه به شاهرخ داد ....شاهرخ اون چند شب بعد از شركت میرفت سراغ آدرسایی كه داشت تا شاید بتونه سلمان رو پیدا كنه اما هیچ اثری از سلمان نبود.... هیچ كس هیچ آدرسی از اون نداشت و همه میگفتن از دوسال پیش ازش بی خبرن !....شاهرخ كه متوجه شده بود پریتی هم از دستش كمی ناراحته سعی میكرد خیلی دیر نكنه و به موقع پیش پریتی باشه ... و البته حسابی هم تو اون چند روز دل پریتی رو به دست آورد... باهاش حرف میزد ...شاهرخ : پریتی! تو هنوز به خاطر اون شب از دست من ناراحتی؟ !پریتی : نه!... البته كه نه!... اصلا بی خیال.... مهم نیست!!.. اما كاملا مشخص بود كه ناراحته !شاهرخ : من بازم معذرت و میخام بدونی كه اگه تو از دست من ناراحت باشی من نمیتونم درست كارامو انجام بدم.... باور كن !پریتی ( با شیطنت همیشگی) : آهان!.. پس میخای كاراتو درست انجام بدی برا همینم به من میگی ناراحت نباشم ... شاهرخ خندید و گفت : هیچ میدونی وقتی اذیت میكنی خیلی دوست داشتنی تر میشی!.. اما نه جدی گفتم اگه تو از دستم ناراحت باشی من اصلا هیچ كاری نمیكنم !.. اینقدر اینجا میمونم كه مطمئن شم تو دیگه ناراحت نیستی .پریتی هم لبخندی زد و گفت : باشه!.. منت كشی رو قبول میكنم!... من دیگه ناراحت نیستم میتونی بری به كارات برسی ...شاهرخم خندید و تشكر كرد ........اون شب پریتی خیلی خوشحال بود و به این فكر كرد درمورد رانی و شاهرخ اشتباه كرده تا اینكه پریتی دوباره رانی و شاهرخ رو .................یه مدت گذشته بود و دیگه تمام ابهامات ذهنی پریتی در مورد شاهرخ و رانی از بین رفته بود ولی در یكی از شب ها كه شاهرخ و پریتی در اتاق روی تخت نشسته بودند و گل می گفتند و گل می شنیدند شاهرخ گفت: پریتی من میرم یه دوش بگیرم تو خواستی بخواب عزیزم و پریتی با لبخند مهربانش و نمكینش ( از اون لبخندها ) گفت : تو برو من منتظرت می مونم تا برگردی با هم بخوابیم . و شاهرخ هم با چشمان پر احساس و لبخند زیباش به همسر زیباش خیره شد و بعد به حمام رفت پریتی هما ن طور كه در فكر شاهرخ بود ناگهان گوشی موبایل شاهرخ شروع به زگ زدن كرد و پس از لحظاتی رفت روی پیغامگیر و كسی كه پشت خط بود كسی نبود جز رانی : شاهرخ لطفا با من تماس بگیر یه كار فوری باهات دارم. و این را گفت و قطع كرد و پریتی را باز هم در ابهامات و شك قرار داد . پریتی در همان لحظه با چشمانی خیس به رختخوابش خزید و ملافه را روی سرش كشید و خوابید . لحظاتی بعد شاهرخ خوشحال از حمام آمد و در اتاق را باز كرد و گفت : پریتی .... اما پریتی خوابیده بود و شاهرخ متعجب شد ولی با این خیال كه خسته بوده و خوابیده ا هم به خواب رفت . فردای آن روز شاهرخ صبح زود قبل از بیدار شدن پریتی به سوی محل كارش در افتاد در ماشین مشغول چك كردن میسیج هایش بود كه صدای رانی را شنید و بلافاصله به او تلفن زد . شاهرخ : سلام رانی . خوبی ؟ خبری شده؟ رانی : سلام مرسی شاهرخ زنگ زدم بهت بگم كه بیای با هم بریم بیمارستانی رو كه من بستری بودم و ترخیصم كردن شاید اونا اطلاعاتی رو از سلمان داشته باشن . شاهرخ: باشه ساعت چهار كنار در شركت . رانی : باشه . بای . شاهرخ : بای . ساعت چهار شاهرخ به همراه رانی به اون بیمارستان میرن و شاهرخ از رانی می خواد كه بیرون بایسته و شاهرخ میره و لیست بیمارانی رو كه اون روز با رانی بستری بودن رو می گیره و بین اون اسامی اسم سلمان خان رو پیدا می كنه و از حالش جویا می شه و اونا میگن كه از این بیمارستان به یه بیمارستان روانی منتقل شده و شاهرخ ناگهان جا می خوره موضوع رو با رانی در میون نمی ذاره و بهش میگه اونا خبری نداشتن و تصمیم میگیره خودش به تنهایی به تیمارستان سر بزنه و سلمان رو ببینه و فردای اون روز بدون خبر رانی تنهت به دیدن سلمان میره و اون رو در وضعیت نامناسبی پیدا می كنه . اون نمی دونه چطوری مساله رو با رانی در میون بذاره و از طرفی هم رفتارهای سرد پریتی فكرش رو به خودش مشغول كرده و ....شاهرخ وقتی با پزشك سلمان صحبت میكنه اون بهش میگه كه سلمان دچار افسردگی شدید شده . ما زیاد از گذشته ی اون خبر نداریم چون اون تا حالا با كسی حرف نزده . بیشتر روز رو به نقطه ای نا معلوم خیره میشه و اشك میریزه..... شاهرخ همه ی جریان رو برای دكتر تعریف میكنه و دكتر میگه كه شاید اگه رانی به دیدنش بیاد یه تغییراتی حاصل بشه شاهرخ اون روز به خونه برمیگرده . پریتی هم بنا رو رو كم محلی گذاشته ولی شاهرخ تصمیم میگیره كه فعلا كاری به كا |