تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic باليوود و تمام ستارگان
در مورد شاهرخ و تمام ستارگان باليوود
این چند نفر تقدیم میکند:تو الان دارلاگراهه

سرپرست نویسندگان:عاطفه         بازنویسی فیلمنامه:مهدیه

نویسندگان:عاطفه-زهره-مهدیه-سحر-نوشین-ماکا-حمید-دنی-کامیار.

 Image hosting by TinyPic

به نام خدا

شاهرخ خان توي يه گروه تبهکاري خفن فعاليت داره،پليس چند ساليه دنبالشه اما هيچ کس تاحالا نتونسته که هويت اين رئيس بزرگ رو کشف کنه چه برسه به اينکه دستگيرش کنه.درست در نقطه مقابل يه گروه ديگه هم هست که حسابي رقيب گروه شاهرخ خانه.رئيس بزرگ اين گروه يه کم سري تره،آخه هيچ کس نميدونه که رئيس بزرگ گروه مقابل يه دختره و اون کسي نيست به جز کاجول!در کنار اين زندگي خفن و پر از هيجان شاهرخ خان و کاجول هر دو يه زندگي خيلي عادي هم دارن.شايد خيلي عادي تر از بقيه.صبحها از خواب پا ميشن و کاراي روز مره انجام ميدن. شاهرخ خان و کاجول تو زندگي عادي همديگرو ميشناسند.اونا با هم توي اداره ماليات کار ميکنند، اما هيچ کدوم نميدونن که اون يکي همون رقيب ديرينه ست.البته هر دو خيلي تلاش ميکنن که بفهمن رئيس بزرگ اون يکي گروه کيه ولي که موفق نشدند. كاجول يه آدم زرنگ هوشيار و تيزه ولي بر عكس، شاهرخ خان اهل شادي و تفريحه و بمو قعش هم خطر ناك!

 آکشي کومار پليسه و به تازگي پرونده اين دو گروه خرابکار رو به اون دادند اما هنوز که نتونسته هيچ کاري بکنه.کارينا دست راست کاجول تو گروهشه و کاجول حسابي قبولش داره.راني هم درست همين سمت رو تو گروه شاهرخ خان داره.آيشواريا هم توي گروه شاهرخ خان هست.

شاهرخ هر هفته يا هر ماه يه مهموني مي ده و توش از تمام آدم هاي بزرگ دعوت مي كنه و توی این مهمونی ها تنها كسي كه نمياد كاجوله. اما این بار كاجول براي اين كه از اين مهموني عقب نيفته كارينا رو براي جاسوسي مي فرسته و كارينا وارد جشن مي شه البته با يه قيافه ديگه كه كسي اونو نشناسه مهماني شروع مي شه .شاهرخ میخواد برقصه ؛مياد بالا و شروع مي كنه ولي با تغيير چهره!

اجو كي رات   هونا هه گيا        بانا هه  گيا       هونا هه گيا   .................

راني و  ايشواريا هم با هاش مي رقصن .كارينا هم  داره از تك تك آدمها  صحنه به صحنه عكس مي گيره.

تو اين مهموني قراره كه شاهرخ با همتاي هنگ كنگيش يه قرار داد خريد اسلحه ببنده . اين قرارداديه كه قبلا قرار بوده كاجول ببنده واسلحه ها رو بخره . ولي شاهرخ به جيانگ هو(همون همتاي هنگ كنگي) قيمت بالاتري پيشنهاد ميده و اين معامله ي شيرين از دست كاجول ميره حالا كارينا اومده تا محل وزمان تحويل اسلحه هارو بفهمه . حالا كارينا بايد يه كاري كنه... کارينا دورتادور سالني که اونا توش معامله ميکردن رو پر از ديناميت وفشفشه میکنه و به محض اينکه رقص تموم ميشه همه رو منفجر ميکنه و جیان هو از ترس درميره!

 

آيش از طرف کاجول وارد گروه شاهرخ خان شده و کار جاسوسي گروه شاهرخ رو بر عهده داره. از طرفي شاهرخ با ديدن ايش عاشق اون میشه.آيش وارد زندگي خصوصي شاهرخ خان میشه و براي كشف اطلاعات سري نقش يك معشوقه جديد رو در زندگي شاهرخ بازي ميكنه.چیزی که شاهرخ بارها از رانی خواسته بوده اما رانی برای اینکه شاهرخ پی به عشق زیادش نبره امتناع میکرد.

بعد از انفجار، اکشاي و سلمان خان (که تازه از امريکا برگشته و به گروه اکشاي معرفي شده) با شنيدن خبر انفجار و  رسيدن اين خبر که يه محموله بزرگ هروئين قراره تو مرز شمال مبادله بشه .با حدس اينکه اين دو خبر با هم مرتبطند يه سري تحقيقات رو شروع مي کنن.

اما همه غافل از اينن که فروشنده نتونسته با شاهرخ به توافق برسه و محموله رو کاجول خريداري کرده و الان تو منطقه نامعلومي تو شمال قراره تحويلش بگيره.آکشاي و سلمان خان که هنوز درگيره پرونده ن و چيز جديدي کشف نکردن.

آبيشک هم به گروه کاجول اضافه ميشه و همين طور که تو گروه کاجول سعي ميکنه خودي نشون بده کم کم و يواش يواش بعد از يه آهنگ خيلي رويايي ميفهمه بدجوري عاشق کاريناست اما چيزي بهش نميگه!از اون طرف كارينا از اون دختر شراس كه  اگه بفهمه يه پسري عاشقشه تمام تلاششو ميكنه تا اونو كاكوچش كنه. حالا هم كه فهميده ابيشك دوستش داره اونم الكي تريپ خاطر خواهي برداشته تا يه كم توي دلش به آبیشک بخنده.

شاهرخ هم فهمیده كه رييس بزرگ گروه رقيب قصد دور زدنشو داره برای همين همه ي اعضای گروه رو جمع ميكنه تا حال گروه مقابلو بگيرن.

اما تحويل محموله!تو همون منطقه شمالي درحالي که اجناس داشت مبادله ميشد يه سري آدم ناشناس ريختن به بزن بکش!اين آدماي ناشناس همون افراد گروه شاهرخ خانن،در اين گيرو دار کاجول با مواد و البته پولها فرار کرد و  سر شاهرخ خان و جیانگ هو بي کلاه موند!اما در اين بين آيش که جاسوس بود ، توسط افراد کاجول که نميدونستن اون جاسوس خودشونه لو رفت.

و حالا شاهرخ هم فهميده که آيش جاسوس بوده.شاهرخ هم آيشو دوست داره هم نميتونه وجود يه فرد خائن رو توي گروهش تحمل كنه.يعني براي شاهرخ خيلي سنگينه كه از عشقش رودست بخوره

از طرفي اگه راحت از اين گناه آيش بگذره ديگه بقيه براش تره هم خورد نميكنن. واسه همين تصميم ميگره در كمال عشق وبا اندوه آيش رو بكشه. شاهرخ به بهانه اي ايشو ميكشه تو اتاق و اسلحه رو ميذاره رو شقيقه ي آيش. در اثر سرماي اسلحه تمام بدن آيش يخ ميكنه وشاهرخ در حاليكه ميگه:  I Love You Aish! اونو ميكشه...شاهرخ بعد از کشتن آيش اون رو عاشقانه در آغوش ميگيره و در همين لحظه با صداي فرياد شاهرخ يه آهنگ غمگين شروع ميشه.

بعد از اون ماجرا شاهرخ تا مدتها دچار اندوه و عذاب وجدانه.اما تو گروهش تنها کسي که ميدونه رئيس بزرگ چشه و براي چي اينقدر ناراحته و عصبانیه رانيه.راني سعي ميکنه که با عشق زيادي که به شاهرخ داره جاي خالي آيش رو براي اون پر بکنه ، غافل از اينکه شاهرخ کم کم متوجه علاقه ي عجيبش به دختر دست و پا چلفتي و خنگي ميشه که توي اداره ي ماليات همکارشه(همون کاجول)و در طول يک مهموني که به مناسبت تولد رئيس اداره برگزار شده شاهرخ و کاجول با هم آهنگي رو اجرا ميکنن که باعث ميشه هر دو بفهمن که به ديگري علاقه ي شديدي دارن اما به خاطر شغل واقعيشون توي باند تبهکاري و به خاطر حفظ جون طرف مقابل اين علاقه رو مخفي ميکنن.از اون طرف آکشي به شدت درگير عشق کاريناست و کاجول هم به شدت از اين موقعيت به نفع گروهشون استفاده ميکنه!سلمان هم يه روز که با آکشي به يه رستوران رفته بوده به خيال خودش به طور اتفاقي راني رو ميبينه و گلوش به شدت پيشش گير ميکنه،غافل از اینکه شاهرخ براي به دست آوردن اطلاعات از پليس و همين طور گمراه کردن اونها در بعضي مواقع راني رو سر وقت سلمان فرستاده.

اما داستان عاشق شدن آکشی اینجوریه:.توي يکي از سفرايي که کارينا براي يکي از ماموريتها به همون شهر شمالي رفته آکشي هم که از موضوع خبر داشته به اونجا میره در حين عمليات آکشي که متوجه ميشه کارينا مسئول گروهه ميره سراغ اون اما تا کارينا برميگرده و به اکشي نگاه ميکنه آکشي ناخداگاه غش ميکنه..... کارينا هم طي اين موضوع کمي محو آکشي شده منتظر ميمونه تا بهوش بياد بگه چي شد که يه دفعه .... اينجوري ميشه که کارينا و آکشي هم به هم علاقه مند ميشن!!!

راني اصلا علاقه اي به سلمان نداره چون سلمان يه نظاميه و نميتونه احساساتش رو خوب بيان كنه در ضمن خود راني هم دل در گرو عشق كس ديگه اي داره ولي به خاطر موقعيت كاري بايد نقش دختري رو بازي كنه كه مثلا عاشق سلمانه. كارينا هم كه اولين باره از ته قلبش عاشق كسي شده بين دو برزخ گير كرده :كاجول كه بهترين دوستشه و اكشي كه عزيزترين عشقشه. براي همين تصميم ميگيره كه بره پيش اكشاي وبهش همه چيز رو بگه كه اگه اونم واقعا ميخوادش بايد براي رسيدن به اون كاري بكنه كه زندگي اكشاي رو به كلي تغيير ميده... بعد از کلي صحبت به جاي آکشي اين کاريناست که تصميم ميگيره عوض بشه و با آکشي بمونه به جاي کاجول!

کارينا از پيش آکشي برميگرده پيش کاجول که بهش بگه اونو به اروپا منتقل کنه تا از اونجا مشتري براي خريد اورانيوم هايي که از ايران دزديدن پيدا کنه تا تو اين موقعيت بتونه مخ آکشي رو هم بزنه و اوني که کاجول ميخواد بشه اما کاجل بعد از حرفهاي اونها در رو باز ميکنه و جسد آکشي رو ميندازه تو آکشي هنوز کامل نمرده و همچين يه نفسي ميکشه بعد هم کاجول عکسهاي روز قبل اون دوتا که يواشکي رفته بودن گردش رو نشون کارینا ميده همچنين نوار ضبط شده اي که نشون ميده اونها ميخان از اروپا به سمت پاناما فرار کنن تا کاجول پيداشون نکنه ، در اين لحظه کارينا بلند با فریاد به کاجول میگه: تو قاتلي ، تو از عشق هيچي نميفهمي.... بعد هم مياد دست ميندازه دور گلوي کاجول که يه هو صداي تير مياد و کارينا نقش زمين ميشه و دوربين زوم ميکنه رو اسلحه اي که دست کاجوله!در اين لحظه آکشي خودشو ميکشه نزديک کارينا و دستشو ميگيره و بعد با دو تا I Love You دو تايي ميميرند !!!!

سکانس بعدي اداره پليسه که نشون ميده سلمان خان وارد ميشه و يهو رئيسش صداش ميکنه تو اتاق ، اونجا بهش ميگه که موضوع گنده تر از اين حرفهاست که اونو آکشي حريفش باشد و اون بايد پرونده رو تحويل نيروي ويژه بده در همين لحظه نماينده نيروی ويژه که همون آجي ديوگانه و يه نفر ديگه هم همراش مياد تو .رئيس سلمان آجي رو معرفي ميکنه بعد مياد همراهشو معرفي کنه که چون نميشناختتش مِن مِن ميکنه که همون موقع آجي ، فرامرز قريبيان رو که نماينده اينتر پل در ايران هست رو معرفي ميکنه و ميگه که ايشون براي همکاري و نظارت بر عمليات از ايران اومدن !

سلمان شاکي ميشه و ميره پرونده رو مياره و ميگه اصلا براي خودتون من اصلا وقت اينجور کارها رو ندارم که يه هو يه پليس مياد تو و ميگه : قربان قربان جسد آکشي رو پيدا کردند سلمان بدو بدو به محل کشف جسد ميره اونجا با ديدن جسد گريه و زاري ميکنه و با ديدن جسد کارينا ميفهمه که جريان مربوط به همون پرونده است براي همين میره سراغ آجي و فرامرز و با عصبانيت ميگه اين پرونده مال منه و شما حق نداريد رو اين پرونده کار کنيد بعد از چند لحظه که حالش بهتر ميشه مياد و از اونها خواهش ميکنه که اون رو تو اين پرونده شرکت بدن اونها هم قبول ميکنن به شرطي که تو کارش با اونها هماهنگ باشه !

 

نيروي پليس که حالا تقويت طي يک عمليات خيلي مهم يه محموله اسلحه از گروه کاجول و يه محموله بزرگ مواد از گروه شاهرخ خان رو به دست مياره.

اما خبر دادن به شاهرخ و کاجول خيلي جالبه..... اونا سرکار تو اداره ماليات پشت ميزشون نشستن و دارن به همديگه نگاه ميکنن که يه دفه تلفن هردوشون باهم زنگ ميخوره؛و هردو وقتی تلفن رو جواب میدن یه دفعه  با هم فرياد ميزنن OH…Sheet و تا متوجه ميشن که کجان زود خودشونو جمع و جور ميکنن و ازهم به سرعت خداحافظي ميکنن و میرن سر وقت قضیه.

اما شاهرخ و کاجول به فکر افتادن که بايد هرجور شده اون محموله ها رو از پليس پس بگيرن شاهرخ خان با استفاده از راني و اطلاعاتی که از سلمان به دست آورده محل اختفاي مواد رو پيدا میکنه

اما اون فعلا نميتونه رو برگردوندن محموله حساب کنه... چون فعلا پليس رو مساله قتل حساسه و داره تحقيقات ميکنه و هرگونه ريسک فعلا درست نيست...

این وسط یه مسئله ی دیگه هم مطرحه.کارينا در واقع کشته نشده

کارينا در واقع يه خواهر دوقلو داشته و اون روز کارينا نبوده که کشته شده و اون خواهر دوقلوي کارينا بوده که براي ديدن اون و اکشاي اومده بوده و به دست کاجول کشته میشه.

حالا کارینا با کينه اي که از کاجول تو دلشه ( به خاطر کشتن خواهر و نامزدش!!!) تصميم مي گيره با پليس همکاري کنه.براي اين کار يه دليل محکم ديگه هم داره...فرامرز!...اون قبلا از طريق آکشي با قريبيان آشنا شده بود و حالا فکر ميکنه هيشکي مثل فرامرز نميتونه جاي خالي اکشي رو براش پر کنه.

از طرفي شاهرخ خان که به وسيله ي راني از محل اختفاي محموله ي خودش با خبر ميشه ، در حال طرح يه نقشه براي حمله به اونجاست تا محمولشو نجات بده...

کاجول هم به وسيله ي پريانکا(یکی دیگه از اعضای گروهش) يواش يواش به سلمان نزديک ميشه تا از اندوه اون براي مرگ دوستش استفاده کنه و اون رو به سمت خودشون بکشه!پريانکا خودش رو دوست کارينا معرفي ميکنه و با سلمان همدردي ميکنه!پريانکا وقتي ناراحتي شديد سلمان رو ميبينه و همين طور متوجه مشکل اون با اداره ي پليس ميشه براي اينکه قال قضيه رو بکنه سلمان رو با خودش به محل مخفيگاه گروه ميبره تا با رئيس بزرگ گروهشون(کاجول) ملاقات بکنه و به کمک اون انتقام آکشي رو بگيره...

سلمان در حالي که فقط پشت سر رئيس بزرگ رو ميبينه همه ي اطلاعات رو تحويل اون ميده و بهش قول ميده که به خاطر گرفتن انتقام دوستش هم که شده با اونها همکاري ميکنه!

کاجول نقشه ي حمله به محل اختفاي محموله رو طراحي ميکنه و به درخواست سلمان يکي از پستهاي خطرناک رو که احتمال کشته شدنش زياده ولي در عوض احتمال ديدن و کشتن قاتل آکشي هم وجود داره به سلمان ميسپره.(اون نمیدونه که قاتل آکشی الان جلوی روش نشسته!)

روز موعود فرا ميرسه....روزي که هم شاهرخ و هم کاجول براي حمله به محموله هاشون که توي يک انبار بزرگ خارج از شهر نگهداري ميشه اون روز رو انتخاب کردن....

امروز همون روزه...روزی كه بايد برن سراغ محموله ها . قريبيان كه احتمال ميده خلافكارا براي پس گيري محموله هاشون بيان خودشو چندتا مامور ديگه براي مراقبت به انبار ميره .

گروه كاجول به فرماندهي خود كاجول البته همه با روبند اول از همه به انبار ميرسن . پليس كه متوجه حضور اونها ميشه باهاشون در گير ميشه . تو همين موقع گروه شاهرخ هم از همه جا بي خبر سر ميرسه . اونا هم قاطي درگيري ميشن و از اينجا صحنه اسلوموشن ميشه !در گیرودار درگیری يه تير به سمت شاهرخ شليك ميشه ولي چون اسلو موشنه شاهرخ گلوله رو ميبينه و جا خالي ميده!كاجول و شاهرخ كه هر دو نقاب دارن از شلوغي استفاده ميكنن و جفتشون باهم به سمت محموله ها ميرن اينجاس كه باهم رودر رو ميشن و اسلحه هاشون رو به سمت هم ميگرن تو اين لحظه كاجول با يك حركت چرخشي ميره تو شيكم شاهرخ و وقتي مياد از دست شاهرخ فرار كنه شاهرخ نقاب كاجول رو از پشت ميكشه  و مو هاي كاجول از پشت تو هوا پريشون میشه.شاهرخ هم وقتي ميبينه طرف مقابلش کیه خشکش ميزنه! باورش نميشه که رئيس بزرگ گروه مقابل همون دختر تو اداره ست. کاجول که بهت شاهرخ رو(که هنوز نقاب داره) ميبينه اسلحه رو خيلي سريع به سمتش ميگيره تا اونو بکشه، اما شاهرخ يه دفعه داد ميزنه صبر کن... منم ، شاهرخِ تو!!!(تومهارا شاهرخ!)کاجول اهميت نميده و ميخواد که بکشتش .... شاهرخ با سرعت نقابو برميداره و اين جاست که کاجول هم خشکش ميزنه! صداي تير باعث ميشه اين دوتا از هپروت دربيان! شاهرخ بي اختيار کاجولو ميکشه دنبال خودش و بااون فرار ميکنه.همچنان درگيري ادامه داره..... اما درلحظه اي که تيري به سمت راني شليک شد... يه نفر با شتاب اونو عقب کشيد و نجاتش داد؛اما اون سلمان نيست!آجي  این کار رو میکنه!آجي راني رو از قبل ميشناخته... و برای همين هم نجاتش میده. راني که آجي رو اون وسط ميبينه گيج ميشه اما وقت نداره و به سرعت فرار ميکنن.

در گيري تموم شد...پليس چند نفر از افراد هر دو گروه رو دستگير کرد و چند تايي رو هم کشت شاهرخ و کاجول به سرعت از محل درگيري فرار میکنند و توي پيچ يه کوچه مخفي ميشن...

حالا وقت تصويه حساب رسيده!ديگه هر دو تا از راز هم با خبر هستند...توي فلاش بک ذهن شاهرخ صحنه ي کشته شدن آيشواريا تکرار ميشه و در فلاش بک ذهن کاجول تصوير جسد کارينا شکل ميگيره(کاجول هنوز نميدونه که اوني که کشته شده کارينا نيست!)هر دو از اون يکي تا سر حد مرگ عصباني ميشن و توي همون کوچه در يک لحظه ي غافلگيرانه به سمت هم اسلحه ميکشن! شاهرخ زل زده تو چشم کاجول و تمام صحنه هاي دوستي شون تو ذهنش مرور ميشه و اين صحنه ها کات ميخوره به صحنه ي مرگ آيش!کاجول هم همين وضعيت رو داره....حالا وقت اينه که يکي تصميمش رو بگيره...کاجول فرياد ميکشه:بزن!

شاهرخ گاردشو محکم تر ميکنه...آماده ي شليکه....صحنه ي مرگ آيش مدام تکرار ميشه...انگشت شاهرخ روي ماشه آماده ي چکاندنه...اما در يه لحظه شاهرخ فرياد ميکشه:من نميتونم!! و اسلحه شو پرت ميکنه و به سمت کاجول ميدوئه و کاجول هم اسلحه شو ميندازه و ميدوئه سمت شاهرخ که در همين لحظه صداي يه تير بلند ميشه و شاهرخ در چند قدمي کاجول نقش زمين ميشه....وقتي شاهرخ ميافته  پشت سرش راني اسلحه به دست ایستاده!

راني در حالي که داره گريه ميکنه اسلحه شو ميندازه و به سمت شاهرخ ميدوئه!!!اون سر شاهرخ رو در آغوش ميگيره و براش از عشق زيادش به اون ميگه و اينکه نميتونه اون رو براي يکي ديگه ببينه....

در همين لحظه آجي و سلمان هر کدوم از يه سمت کوچه پيداشون ميشه!

 صحنه رو يه بار ديگه مرور ميکنيم:شاهرخ روي زمين افتاده و سرش توي بغل رانيه...کاجول هم کمي اونورتر رو زمين نشسته و ديگه ناي بلند شدن نداره...سلمان و آجي هم هر کدوم از دو سمت مخالف به اين صحنه رسيدن.

آجي ميره سمت راني و اون رو از کنار شاهرخ بلند ميکنه...شاهرخ به سختي نفس ميکشه...کاجول کم کم به خودش اومده به زحمت خودشو به شاهرخ ميرسونه جاي قبلي راني قرار ميگيره...سلمان که کمي بيشتر از بقيه حواسش به اوضاع هست آمبولانس خبر ميکنه...

شاهرخ با اون حال خرابش از کاجول به خاطر همه چيز معذرت خواهي ميکنه و اون جمله ي معجزه آسا رو بالاخره به زبون مياره:I Love You!...

 

 

از اون طرف آجي راني رو کمي از معرکه دور ميکنه تا آرومش کنه!و طي يک شوي 20 ثانيه اي شدت علاقه ي آجي به راني مشخص میشه و طي همون شو راني ميپذيره که به جاي عشق به شاهرخي که ديگه از دستش رفته عشق آجي رو قبول کنه!

آمبولانس از راه ميرسه و شاهرخ به بيمارستان منتقل ميشه در حالي که کاجول هم همراهشه!

آجي و راني هم در کنار هم به سمت انتهاي کوچه و به سمت غروب حرکت ميکنن!!!

تصوير روي سلمان که حالا ديگه هيچي براش نمونده بسته ميشه!!!!

آخرین شوی فیلم مراسم عروسی شاهرخ خان و کاجوله.

از اون طرف فرامرز هم موفق ميشه اون اورانيوم هاي دزيده شده رو با سربلندي به کشورمون برگردونه و درحالي که کارينا کنار دستشه با هم از پله هاي هواپيما ميان پايين!!...

آبيشک و پريانکا هم هرکدوم تصميم گرفتن زندگي جديدي رو شروع کنن و بر عکس شاهرخ و کاجول که حالا با رانی و آجی یه تیم شدن کار خلاف رو برای همیشه کنار بگذارند.

                                                                            پایان

Image hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 16:1  توسط حميد عليزاده | 
خب اینم یه داستان که من و دوستانمون نوشته بودیم گفتم بزارم شما هم بخونین حالشو ببرین to wink

این چند نفر تقدیم میکند:آسو اور موسکرا(اشک و لبخند)

نویسندگان: سحر - مهدیه - عاطفه - زهره - ماکا - حمید - پوپک


به نام خدا

کارينا يه دختر باحال و دوست داشتني و خيلي جيگر و ماه و خوشکل وخوش تيپ و خلاصه ميکنم يه دختره که با خونواده ش زندگي ميکنه و خيليم به اونا علاقه داره و توي دانشگاه هم دوستاي زيادي داره..... ترم جديد دانشگاه شروع شده و اين ترم قراره يه استاد جديد معرفي شه........ اون استاد هم اميرخان هست....... يه استاد درظاهر خشن و بد اخلاق!

کارينا توي دانشگاه دوستهاي زيادي داره اما با چند تايي شون خيلي صميمي تر ور راحت تره.يعني در اصل اونها با هم يه گروه رو تشکيل ميدن که همه از دستشون کلافه اند و از نظر خرابکاري رو دست ندارند.اعضاي اين گروه اينها هستند:کارينا ، پريتي ، آرجون ، هريتيک. همه ي اساتيد از دست اين چند تا ذله هستند و هيچ استادي نيست که توسط اونها سر کار گذاشته نشده باشه و به قول برو بچ اسکل نشده باشه!



با شروع ترم جديد همه منتظر شروع فعاليت اين چند تا هستند تا حسابي به استادها بخندند...و يک سوژه ي جديد.. استاد مرموز و بد اخلاقي که قراره استاد درس سيستم عاملشون باشه...مرد نسبتا جوان و جذابي که توي همون نگاه اول دل خيلي ها رو با خودش همراه کرده بود!!!!اما اين چيزها تو کت کارينا و دوستاش نميره...اونها منتظرند تا يه موقعيت پيدا کنند و با يه زهر چشم به تازه وارد بفهمونند که با کيا طرفه....توي دفتر اساتيد اميرخان با همه همکار تازه اش آشنا ميشه:شاهرخ خان....

شاهرخ خان توي دفتر به امير ميگه كه بچه هاي كلاسش با بقيه فرق دارن و اون بايد حواسش رو بيشتر جمع كنه . ولي امير خان يه دونه از اون خنده هاي خوشگل هميشگيش ميكنه و ميگه من از پسش برميام!!!!(يه توضيح: جورج رييس دانشگاهه)

جلسه ي اول كلاس فرا مي رسه.

امير با جديت وارد كلاس ميشه يه ربع از كلاس ميگذره بر وبچ مورد نظرم ته كلاس نشستن.

همون اول كلاس هرتيك ادامسشو انقدر باد ميكنه كه ادامس ميتركه تو صورتش . بعد پريتي جيغ ميزنه اه حالمو بهم زدي.

امير:خواهش ميكنم نظم كلاس رو بهم نزنيدكسي تا اينجا سوالي نداره؟

ارجون: ببخشيد استاد من برا كامپيوترم يه مشكلي پيش اومده جاي شكلكاي ياهو مسنجرم ضربدر ميفته شما ميدونين چرا؟(خنده ي بچه ها)

امير: ببخشيد فكر كنم من الان دارن سسيستم عامل درس ميدم چه ربطي به درس داره؟

كارينا: استاد خب شايد سيستم عاملش سوخته باشه(بچه ها خنده)

امير دستش مياد كه اينا همونايي هستن كه شاهرخ گفته.

حالا بايد براشون يه فكري كنه...

امير همون روز اول دستش اومده که با بد کسايي طرفه اما پيش خودش فکر کرد که اونا هم نميدونن با کي طرفند... برخلاف بقيه ي آستاد ها هنوز کسي نتونسته بود چيزي از زندگي خصوصي امير پيدا کنه و هيچ کس در موردش چيزي نميدونست...کارينا و دوستاش هم بد جوري تو نخش بودند تا اساسي حالش رو بگيرند....


دانشگاه يه اردو ترتيب داده بود تا بچه ها يه کم تفريح کنند...قرار بود چند تا از اساتيد هم همراه دانشجو ها باشند... اين بهترين فرصت بود تا بچه ها فکرشون رو عملي کنند...بهترين کار زمين زدن امير جلوي همه بود تا هم بهش بخندند هم اون حسابي جلوي همه تحقير بشه....نقشه ي اين کار رو هم کارينا کشيده بود و مثل هميشه هيچ نقصي نداشت...لحظه ي موعود فرا رسيد...لحظه اي که امير بايد روي دامي که براش پهن شده بود قدم بذاره و چهار چرخش جلوي همه بره هوا!!!!نفس همه تو سينه شون حبس شده بود...امير به محل مورد نظر رسيد...بچه ها ترتيبي داده بودند که مو لا درز زمين خوردن امير نره...اما درست در لحظه اي که اون تعادلش رو از دست داد و پرت شد روي هوا و همه منتظر زمين خوردن شديدش بودند اون با يه حرکت اکروباتيک تعادلش رو به دست آورد و عمودي رو زمين فرود اومد!!!!دهن همه از تعجب باز مونده بود.......

كارينا با اينكه از امير خوشش اومده ته دلش قنج ميره براي اينكه از زندگي امير سر در بياره . براي همين با بچه ها تصميم ميگرن كه امير رو تعقيب كنن تا تو اولين مرحله از تحقيقاتشون ادرس اقا معلم رو گير بيارن.واسه همين فرداي روز اردو 4تايشون دنبال امير راه ميفتن . كه ببينن كجا ميره. امير اول ميره به يه داروخانه بعد ميره به سمت خونش . حالا اونا ادرس رو دارن . كارينا ميگه بياين بريم داخل اپارتمان تا بيشتر سر در بياريم.كارينا ميره وپشت در خونهي امير گوش واي ميسته .

امير:(البته ما اينجا صداي امير رو از پشت در بسته ميشنويم):سلام عزيزم . امروز يه كم زودتر اومدم تا بيشتر پيشت باشم .

صداي ضعيف زن: من اينجوري راحتم نميخواد تو به خاطر من خودت رو به سختي بندازي تو اينقدر كه به فكر مني به فكر خودت نيستي.

امير: اين چه حرفيه تو تمام زندگي من هستي من براي زنده موندن تو حاضرم تمام زندگيم رو بدم.

هرتيك: كارينا داري چيكار ميكني بيا بريم .

كارينا : من بالاخره از زندگي اين سر درميارم.

كارينا تا اينجا دستش مياد كه بله اميرخان زن داره و البته كمي تو حالش ميخوره....



يعني کارينا درست حدس زده؟؟.... اون تمام شب رو به اين فکر ميکنه که آيا امير واقعا زن داره؟؟؟؟؟؟؟... اگه اينطور باشه پس اون بايد بي خيال امير شه........ بهر حال فردا ميره داشنگاه يه نقشه عالي ميکشه تا يه کم ديگه امير رو اذيت کنن.......... هر روز ظهر امير عادت داره به موهاش يه کم نرم کننده بزنه و اونا رو يه کم مرتب کنه.... ظهر اون روز وقتي نرم کننده رو ميزنه به موهاش و داره به موهاش ور ميره متوجه ميشه که بوي نفت عجيبي رو داره حس ميکنه هرچي اطراف رو نگاه ميکنه نميفهمه تا بالاخره معلوم ميشه بوي نفت از کجاست!!!!!!!! صداي خنده کارينا و بسته شدن محکم در ......... اينا همه معلوم ميکنه که کار کارينا بوده... اون توي نرم کننده موي امير رو پر از نفت کرده بود!!!!!!!!!.......... اميرمجبور ميشه همون جوري بره سر کلاس !! و اين بوي نفت بچه ها رو حسابي اذيت کرد.... فقط يه نفر جرئت کرد بپرسه....... يه نفر : استاد ببخشيد اين بوي نفت از کجاست؟؟؟؟؟؟؟
امير : ميتونيد از خانوم کارينا بپرسيد...... کارينا! تو ميدوني اين بوي نفت از کجاست؟؟

کارينا : استاد با مني؟؟ متاسفانه بله .... درست از موهاي شما ( هه هه هه ... بچه ها ميخندن…(

امير : ازکجا اينقدر مطمئني ؟....

کارينا : آخه خودم اونو ريختم تو نرم کننده تون!! (بازم همه ميخندن!!......... )

امير : عاليه... حالا اگه ممکنه از روي صفحه 221 کتابت بخون.کارينا کتابشو برميداره که شروع کنه به خوندن... وااااااااااااااي خداي من !! اين چرا اينجوري شده؟؟!!! اين صداي کارينا بود..... امير: چي شده ؟؟.... کارينا : استاد انگار کتا ب ما شسته شده .. چه بوي نفتي هم ميده!!......

امير : درسته.... مثل اينکه کتاب شما هم با اون نرم کننده شسته شده!!!! (امير و همه بچه ها حسابي ميخندن(

کارينا هم مثل بقيه نميتونه جلوي خنده ش رو بگيره!! اين اولين باري بود که يه نفر کاري که اونا کرده بودن رو اينقدر واضح جواب داد!!امير هم با همون نگاه نافذش(!!) به کارينا نگاه ميکنه و بهش ميگه حالا ميتوني بشيني!!!!!!!!!!!!

كارينا كه حسابي كلافس ميخواد بفهمه جريان اون زنه تو خونه چيه واسه همين شب خودش تنهايي ميره در خونه ي امير اونم يه شب باروني .

تا ميرسه دم در خونه ي امير يهو در خونه باز ميشه كارينا خودش رو مخفي ميكنه. ناگهان اميراز در مياد بيرون در حاليكه يه زن تو بغلشه وامير مرتب گريه ميكنه و ميگه تو رو خدا طاقت بيار امير تو خيابون دنبال ماشين ميگرده كه يه ماشين دم پاش واي ميسته امير اول باورش نميشه ولي بعد ميبينه كه ماشين كاريناس .

كارينا: زود باشين سوارشين .ولي امير خشكش زده .

امير: تو؟ اينجا؟

كارينا: اين حرفا باشه واسه بعد .

امير: باشه بعدا حسابت رو ميرسم.

كارينا اونا رو به بيمارستان ميرسونه و در راه هيچ كدوم حرفي نميزنن.

در بيمارستان..

پرستار: نام بيمارچيه؟

امير: راني

پرستار: شما باهاش نسبتي دارين ؟

امير: بله همسرمه!!!

و كارينا خشكش ميزنه...

وقتي راني رو ميبرن امير روي صندلي وا ميره سرش رو بين دستاش ميگره و به شدت گريه ميكنه ..

كارينا: خواهش ميكنم خودتون رو كنترل كنين اخه موضوع چيه؟...

امير جريان سرطان خون راني رو براي کارينا تعريف ميکنه...کارينا همين طور هاج و واج به حرفهاي امير گوش ميده و فرو ريختن اشکهاش رو تماشا ميکنه....کارينا حسابي ميره تو خودش و به خاطر فکر ها و کارهايي که کره بود از خودش شرمنده ميشه اما با اين حال کلي کيف ميکنه که امير با اين حال و اوضاع خراب اونطوري جواب شيطنتش رو داده بود!لبخند کمرنگي روي لبهاي کارينا ميشينه و اونو به دنياي واقعيت بر ميگردونه...وقتي کارينا به خودش مياد سنگيني سر امير رو روي شونه اش حس ميکنه....امير از فرط خستگي کنار کارينا خوابش ميبره...

در همين لحظه دکتر از اتاقي که راني توشه بيرون مياد و توي راهرو دنبال امير ميگرده و اون رو خواب ،کنار کارينا پيدا ميکنه....

کارينا در سکوت کامل و با اشاره حال راني و از دکتر ميپرسه و دکتر در جوابش سري به نشانه ي تاسف تکون ميده... در همين لحظه امير از خواب ميپره و با نگراني ميپرسه:کيا هوا؟کارينا و دکتر سرشون رو ميندازند پايين و امير به سرعت از روي صندلي بلند ميشه و به سمت اتاق راني ميدوه....درست زماني که امير وارد اتاق ميشه فريادش توي راهروي بيمارستان ميپيچه!!!!

مراسم خاکسپاري راني در به خواست امير در انزواي کامل برگذار ميشه و به جز امير و کارينا هيچ کس ديگه اي در اين مراسم شرکت نداره!اون دو تا هم در کنار هم و در سکوت و نا باوري اين مراسم رو تماشا ميکنند



امير از کارينا ميخواد که در مورد اتفاقاتي که افتاده با هيچ کس صحبت نکنه و همه ي چيزهايي که ديده مثل يه راز توي سينه اش نگه داره!کارينا هم قبول ميکنه اما با اين تجربه ي تلخ اون ديگه کاريناي سابق نيست و دوستاش از اين مسئله متعجب و شاکي هستند!!!!

حالا ديگه امير و کارينا با راز مشترکي که دارند خيلي به هم نزديک شدند و کارينا براي اينکه امير رو از ناراحتي بيرون بياره بيشتر وقت خارج از دانشکده شو براي امير کنار گذاشته اما اين وسط يه مشکلي بود....

شاهرخ...استادي که قبل از اومدن امير به دانشکده تنها استادي بود که با کارينا و دوستاش رابطه ي خوبي داشت و علاقه ي شديدش به کارينا تا حدودي براي همه مشخص شده بود...

كارينا هم تا قبل از اومدن امير به شاهرخ علاقه داشت ولي حالا حيف نبود امير رو ول كنه شاهرخ رو بچسبه واسه همين كم كم از شاهرخ فاصله ميگره . حالا ديگه اون كاريناي اتيشي كه كلاساي شاهرخ رو منفجر ميكرد و همش تو حلق و گلوي شاهرخ بود به دختر ساكتي تبديل شده كه ديگه يه نگاه ناقابلم به شاهرخ نميندازه شاهرخ سر كلاساش متوجه تغيير رفتار كارينا ميشه بعد از پايان يكي از كلاساش وقتي همه دارن ميرن ..

شاهرخ: كارينا بمون كارت دارم؟

كارينا: بله استاد مشكلي پيش اومده ؟

شاهرخ: چي شد حالا من شدم استاد من دليل اين رفتاراي تو رو نميفهمم نكنه از من ناراحتي؟

كارينا: نه به نظر من از اولشم اشتباه بود من به درد تو نميخورم

و كارينا با ناراحتي از در كلاس خارج ميشه و شاهرخ مات ومبهوت

از طرفي بعد از مرگ راني امير ديگه دانشگاه نيومده و كارينا حسابي نگرانشه واسه همين بعد از دانشگاه ميره دم خونه ي امير وقتي امير در رو باز ميكنه كارينا از تعجب خشكش ميزنه امير حسابي از بين رفته

كارينا: اين چه وضعيه ؟ چرا با خودت اينجوري كردي؟

كارينا وقتي اوضاع رو اونجوري ميبينه تصميم ميگره كه اونجا بمونه تا وضع رو مرتب كنه

امير: من نياز به ترحم كسي ندارم خواهش ميكنم تنهام بذار.

ولي قبل از اين كه امير حرفش تموم بشه به خاطر ضعف از هوش ميره...

امير آروم از خواب بلند ميشه .. جوري که کارينا رو بيدار نکنه!!.... وقتي کارينا بيدار شد امير خيلي محترمانه ازش به خاطر زحمتايي که براي اون کشيده تشکر ميکنه و ازش ميخاد براي مدتي که امير دانشگاه نمياد کارينا کمتر به اون سر بزنه

الان چند روزيه که کارينا به ديدن امير نيومده.... امير هميشه سر ساعت معمول منتظر کارينا ست اما اون نمياد....از اون طرف کارينا هم حال خيلي خوبي نداره... هرتيک که خيلي سعي ميکنه به کارينا نزديک شه هم نميتونه بفهمه که قضيه چيه...... پريتي و آرجون هم خيلي سعي ميکنن بفهمن اما خب چون ميبينن کارينا دوست نداره در اين مورد صحبت کنه خيلي اصرار نميکنن...!!!!

اما شاهرخ خان!!..... اون مدتهاست که به کارينا فکر ميکنه.... وقتي ميبينه امير نمياد دانشگاه و کارينا هم حالش خوب نيست يه کم نگران ميشه!!!....... ميره سراغ کارينا و باهم شام ميرن بيرون.... اينجاست که شوي باحال داريم .... از اون شو ها که شاهرخ خان سعي ميکنه کارينا رو بخندونه.... و البته موفق هم ميشه.. حسابي بهشون خوش ميگذره و بر ميگردن.... وقتي شاهرخ ميخاد از کارينا جدا شه ازش ميپرسه که چي شده که اونو اينقدر ناراحت کرده.... کارينا بي اختيار ميزنه زير گريه اما هيچي نميگه!!! شاهرخ خان که طاقت اشکاي کارينا رو نداره(!!!!)پا به پاي اون گريه ميکنه!... اما کارينا بازم چيزي نميگه!!..... اون شب شاهرخ و کارينا هردو باناراحتي از هم جدا ميشن و برميگردن خونه....................روز بعد امير مياد دانشگاه و کارينا از ديدنش خيلي خوشحال ميشه اما به روي خودش نمياره.. درست مثل امير!!!...

اما شاهرخ اين خوشحالي رو به راحتي از چشمهاي کارينا ميخونه...حالا ديگه اون ميدونه که دليل ناراحتي ها و بي حوصلگي هاي کارينا چيه....شاهرخ به خاطر اين موضوع خيلي ناراحت ميشه اما نهايت تلاشش رو ميکنه که کارينا از اين قضيه چيزي نفهمه.....

حالا ديگه وقتشه که پرده از اسرار زندگي امير برداشته بشه...اين فقط کار شاهرخه... اون از اول ورود امير به دانشکده بهش مشکوک بود اما اين قضيه خيلي براش مهم نبود...اما حالا ديگه مسئله دار بودن امير حکم کيميا رو براي شاهرخ داره...کيميايي که ميتونه زندگيش رو نجات بده...شاهرخ خيلي سعي ميکنه که از افکار بدش دور بشه اما تصوير چشمهاي قشنگ کارينا از ذهنش محو نميشه!!!!

پس شاهرخ دست به کار ميشه تا سر از کار اين همکار و رقيب مرموزش در بياره...اون به محض خروج امير از دانشکده شاهرخ هم خارج ميشه و سايه به سايه اش اونو تعقيب ميکنه...

شاهرخ داشت امير رو دنبال مي کرد امير توي راه يه خرده خريد مي کنه و مثل روز هاي قبل مي ره خونه شاهرخ هم دنبالشه حالا بماند که توي اين راه خونه امير شاهرخ چقدر خرابکاري مي کنه ولي امير متوجه پشت سرش نيست امير مي رسه به اپارتمانش و خيلي زود با اسانسور مي ره بالا و شاهرخ نمي تونه بفهمه که امير کدوم واحد مي شينه تو شاهرخ داشت فکر مي کرد که صداي یه ماشين رو میشنوه و شاهرخ میبینه که اون ماشین کارينا است و سريع خودشو قايم مي کنه و کارینا رو مي بينه که به سمت آسانسور مي ره صداي در اسانسور مياد و در باز ميشه........

کارينا بدون توجه به اطرافش وارد آسانسور ميشه بدون اينکه حتي به ذهنش برسه که ممکنه شاهرخ اون اطراف باشه....شاهرخ که کمي عصبانيه به سرعت راه پله ها رو ميگيره و ميره سمت بالا...اون زماني که امير رفته بود سمت خونه اش ديده بود که آسانسور طبقه ي پنجم ايستاده....شاهرخ به سرعت از پله ها بالا ميره و کارينا هم توي آسانسور به فکر مرتب کردنه سر و وضع خودشه....آسانسور به طبقه ي پينجم ميرسه و مي ايسته...در همين لحظه شاهرخ هم اخرين راه پله رو طي ميکنه و به راهرو ي طبقه ي پنجم ميرسه...در آسانسور باز ميشه و کارينا مياد بيرون..شاهرخ خودشو پنهان ميکنه تا کارينا نبيندش و ميبينه که کارينا زنگ در واحد 4 اون طبقه رو ميزنه و امير در رو باز ميکنه و کارينا ميره تو....ديگه کاري از دست شاهرخ بر نمياد پس با دل شکسته راه خونه ي خودشو پيش ميگيره....

کارينا بر خلاف تصورش با برخورد سرد و رسمي امير مواجه ميشه و حسابي جا ميخوره....امير اونو به شدت مواخذه ميکنه که چرا بر لخاف قولشون به خونه ي اون اومده و کارينا که از اين برخورد امير دلش شکسته اشک ريزان فرياد ميکشه که اصلا تقصير منه که به فکر توام!!!فکر کردي کي هستي؟؟؟نشونت ميدم که با کارينا در افتادن يعني چي!!و با ناراحتي از در خونه ميزنه بيرون و در رو به شدت پشت سرش ميبنده!!!!!

توي راه کارينا همش به فکر اينه که چطوري ميتونه حال اين جناب استاد يه دنده ي لجباز رو بکنه تو قوطي....توي اين کار تنها کساني که ميتونند کمکش کنند دوستاشند يعني پريتي و آرجون و هريتيک.....

امير تو خونه همش به فكر اينه كه دل كارينا رو شكسته ولي همه ي اين كارا واسه خاطر خود كاريناس

امير فكر ميكنه فعلا با روحيه ي خرابي كه داره اگه با كارينا باشه بيشتر حال اونو ميگيره.

كارينا كه فكر ميكنه عشق اون به امير يه طرفس دوباره طريق حالگيري رو انتخاب ميكنه.

واسه همين به بروبچ ميگه كه بياين دوباره حال اين استاد رو بگيريم .

پريتي: كارينا خوشحاليم كه ميبينيم دوباره سر عقل اومدي ما فكر كرديم كه ديگه تو رو از دست داديم.

كارينا: خودمم خوشحالم كه خيلي مسائل برام زود روشن شد.

تو اولين حمله كارينا يه كاريكاتور با حال از امير پاي تخته ميكشه كه اخم كرده و يه خط كش دستشه و موهاشم سيخ شده.

وقتي امير مياد تو بچه ها تازه متوجه شباهت ميشن و از خنده غش ميكنن .

امير كه نميدونه موضوع چيه عصباني ميشه و ميگه : خنده برا چيه ؟

همين موقع برميگرده ميبينه رو تخته عكس خودشه بعد خيلي جدي برميگرده و ميگه اين كار كيه ؟ كار هر كي هست خودش بلند شه از كلاس بره بيرون .

يهو كارينا بلند ميشه كه از كلاس بره بيرون.

امير: مگه كار تو ئه ؟

كارينا: بله استاد.

امير: يعني تو منو اينجوري ميبيني؟ اينقدر خشن؟

كارينا: بله استاد مگه غير از اينه ؟

امير:نميدونم شايد تو راست بگي. حالا برو بشين سر جات.

ولي كارينا بي اعتنا به حرف امير از كلاس خارج ميشه.

توجه كارينا روز به روز به امير كمتر ميشه و همين امير رو خيلي ازار ميده از طرفي غرورش اجازه نميده كه

پا پيش بذاره تا اينكه....

ارجون يه روز مياد دانشگاه و ميگه بچه ها دو روز ديگه جشن تولد منه من يه مهموني گرفتم انريكه هم دعوت تا برامون بخونه دوست دارم همتون باشين البته دو سه تا از اساتيد رو هم تصميم دارم دعوت كنم .

پريتي: خيلي عاليه ولي من شايد نتونم بيام .

ارجون: تو جرات داري نيا. نصف اين مهموني واسه خاطر تو ئه !!

پريتي: واسه خاطر من ؟ منظورت چيه؟

ارجون: هيچي بابا شوخي كردم اينطوري گفتم كه بياي.

ولي كارينا و هرتيك ميدونن كه تو دل ارجون چي ميگذره .

پريتي: باشه اگه هرتيك بياد منم ميام.

ارجون: تو چيكا ر به اون داري اصلا ميخوام نياي.

و ارجون ناراحت ميشه و ميره.

فرداي اون روز ارجون مياد ميگه من بشتر استادا رو دعوت كردم كه بيان مونده اين استاد جديده .

بياين همگي باهم بريم دعوتش كنيم .

كارينا: اون عمرا بياد .

هرتيك ولي گفتنش كه ضرري نداره .

پريتي : ا اوناهاش زود باشين بريم پيشش.

ارجون: سلا استاد . راستش من فردا جشن تولدمه ماها همه دوست داريم شما هم باشين.

پريتي و هرتيك : بله استاد خواهش ميكنيم بياين.

ولي كارينا همچنان ساكته.

امير: (در حاليكه بااون چشاي حزن انگيزش كارينا رو نگاه ميكنه) خيلي ممنون از دعوتت . راستش من خيلي كاردارم..

كارينا: بله استاد من بهشون گفتم كه شما نمياين.

امير: شما اشتباه كرديد من ميخواستم بگه با اين كه خيلي كار دارم ولي حتما ميام .

وكارينا در حاليكه از شدت عصبانيت نميتونه حرف بزنه جمع رو ترك ميكنه ...

نويسنده: ارجون جان ميشه رييس دانشگاهم باشه ؟

ارجون: بله ايشونم هستن.

روز مهموني فراميرسه... امروز روز مهمونيه... همه اومدن.. هرتيک و کارينا و پريتي .... شاهرخ خان و بقيه استادا به همراه رئيس دانشگاه يعني جرج هم هستن..... امير هم بالاخره بعد از يه کم تاخير اومد.......

بگذريم که تو مهموني چيکار کردن .. از شيطونيا اون سه تا و اذيت کردن بقيه که بگذريم ميريم سراغ..... ........

يه دفعه چراغا خاموش ميشه و يه صدايي مياد.....I dont know why why why.. but I love to see you cry!!! اين صداي انريکو بود.... ( خب ديگه چراغا رو روشن کنيد!)..... انريکو ميپره (!!) وسط و شروع ميکنه به خوندن و همه با هم شروع ميکنن به اجراي آهنگ ... همه به جز امير که يه گوشه نشسته........ جرجم اون وسطه ها!!.. هرتيکم که کم نميذاره.... خلاصه همه رو مجذوب خودش ميکنه!!!

کارينا براي اينکه حرص اميرو دربياره شروع ميکنه به رقصيدن با شاهرخ !!!!بعد از گذشت چند دقيقه بالاخره امير نميتونه طاقت بياره و با خشم تموم درحالي که با اون چشماي گيرا و جذابش به کارينا نگاه ميکنه به طرف اونامياد و با عصبانيت دست کارينا رو ميکشه و شروع ميکنه به رقصيدن با کارينا.............. کارينا سعي ميکنه خودشو بي تفاوت نشون بده و اونم ادامه ميده............. آهنگ که تموم ميشه آرجون انريکو رو به همه معرفي ميکنه و ميگه از دوستاي قديميه اون هست.............. کارينا و امير هم بدون اينکه باهم حرف بزنن و اصلا به روي خودشون بيارن ميرن ميشينن و شاهرخ هم بدون اينکه به روي خودش بياره چه قدر ضايع شده ميره ميشينه............

خب آخر مهمونيه و همه ميخان برن که يه دفعه آرجون از همه ميخاد بمونن تا اون يه چيزي بگه .... اون به سمت پريتي برميگرده و ميگه : پريتي من ميخام اينجا جلوي همه يه درخواستي از تو بکنم.... خب راستش... آخه چه جوري بگم... من ... من ميخام بگم..... موجسه شادي کروگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/!!!!!!!

آرجون اينو گفت و همه جا خوردن و بيشتر از همه خود پريتي اما اون بايد جواب آرجون رو بده اونم جلوي همه.............................

پريتي هم در كمال خونسردي والبته با كمي دلخوري ميگه نه ارجون نه فعلا همون موجسه دوستي كروگي!!!

وبعد در حاليكه اشك ميريزه مهموني رو ترك ميكنه . كارينا دنبالش ميدوه و ميگه صبر كن پريتي اخه چرا ؟ تا اونجا كه من خبر دارم تو به ارجون علاقه داري .

پريتي: اره ولي اون هيچوقت به من ابراز علاقه نكرد هميشه رفتارش با من جنگولك بود من فكرشم نميكردم اون به من علاقه داشته باشه ام حالا اينجا اينطوري . نه من نميتونم . كاش قبلش با خودم مطرح ميكرد.


و اما از اون طرف شاهرخ خان بعد از ديدن کارينا که وارد ساختمون امير شد دلش کلي شکسته شد (الهي بميرم) و کلي فکر کرد و خلاصه آب و روغنش حسابي غاطي شد تا يه تصميم جديدي گرفت به دفتر رئيس دانشگاه رفت و تقاضاي انتقالي خودش رو تقديم جروج کرد جورج که اول باورش نمي شد هر چي باهاش صحبت کرد ديد فايده نداره بنابراين قبول کردن اين تصميم رو مشروط به تموم شدن اين ترم کرد... آرجون که اونشب تو اون مهموني کلي تو حالش خورده بود و اصلاً انتظار چنين برخوردي رو از پريتي نداشت وقتي ديد که پريتي ديگه به تلفناشم جواب نميده يه روز صبح تو خيابون جلوشو گرفت و از اون خواست تا با هم صحبت کنند پريتي اول راضي نمي شده ولي آرجون انقدر اصرار مي کنه و در ضمن خود پريتي هم آرجون دوست داره و نمي تونه ناراحتي و پريشوني اونو ببينه قبول مي کنه که کدورتيکه پيش اومده رو فراموش کنه (اينجا يه شوي کوچولو ولي پر محتوا!داريم تا پريتي کم کم راضي به ازدواج با آرجون مي شه ولي اونم اصل مطرح کردن موضوع رو موکول به کمي گذشت زمان مي کنه !!!

و اما بشنويد از امير که خيلي از رفتارش با کارينا از خودش دلخوره و طفلک عذاب وجدان گرفته براي همين تصميم مي گيره که يه شب کارينا رو به شام تو يه رستوران دعوت کنه ...!!!!

کارينا رو دعوت مي کنه و کارينا نيز با خونسردي کامل دعوت اون رو قبول مي کنه ...

تو رستوران امير براش ميگه که تو اون روزا اون به خاطر مرگ همسرش حسابي بهم ريخته بوده و به خاطرخود کارينا بوده که از اون خواسته بوده که تو اون مدت پيشش نياد (بعد از يه شوي کاملاً بي محتوا کارينا راضي مي شه که کدورت پيش اومده رو کنار بگذاره ...!!!!!!!!) آره حالا همه چيز صلح و صفا مي شه اما اون کارينا نمي دونه که شاهرخ بد خوابي براي کارينا ديده ....

يه روز بعد از دانشگاه شاهرخ در حال برگشت به خونه امير رو تو خيابون ميبينه و تصميمي ميگيره که يک بار براي هميشه تکليف رو روشن کنه! اون جلوي پاي امير ترمز ميکنه و شيشه و رو ميکشه پايين و بهش ميگه:برسونمت امير جان! اما امير تشکر ميکنه و ميگه که ميخواد کمي پياده بره ولي با اصرار شاهرخ مجبور ميشه که سوار شه.توي راه شاهرخ سعي ميکنه که بحث رو بکشه به سمت مهموني اونشب و کارينا و رفتار امير با اون اما امير طفره ميره که يه دفعه شاهرخ بي مقدمه ميگه:دوستش داري؟

امير:بله؟؟؟؟

شاهرخ:پرسيدم دوستش داري؟

امير: کيو؟

شاهرخ:الکي طفره نرو ميدونم که دوستش داري!اون بر خلاف ظاهرش خيلي حساسه اگه دوستش داري دست دست نکن بهش بگو و قال قضيه رو بکن!

امير:تو چرا خودت بهش نميگي؟

شاهرخ:چي رو؟

امير:اينکه چقدر دوستش داري رو!

شاهرخ:من؟تو ديگه بايد منو شناخته باشي!من اصلا تو فاز عشق و عاشقي و اين حرفها نيستم!

امير:اما نگاه هاي امشبت به اون يه چيز ديگه اي رو ميگفت!

شاهرخ:خواهش ميکنم تمومش کن!من دلم نميخواد در اين مورد حرف بزنم!برو بهش بگو و خلاصش کن!وگرنه من خودم اين کار رو ميکنم!!!!

امير:تو نميتوني اين کار رو بکني چون خودت خيلي دوستش داري!

شاهرخ(با فرياد!):آره دوستش دارم...خيلي زياد...اونقدر که به خاطر داشتنش حاضرم خيلي چيزها رو فدا کنم اما من نميتونم....نميتونم!(با گريه!)اون براي من خيلي جوونه!قلب من ضعيف تر از اونيه که بتونه عشق اونو تحمل کنه!اون خيلي جوونه و خيلي پر انرژي اما من نميتونم توي اين زندگي شاد شريکش باشم!خيلي دوستش دارم و نميتونم اينو انکار کنم...وقتي ميبينمش قلبم ديوونه وار به تپش در مياد و هيچ اختياري از خودم ندارم!اما اگه اون به عشق يه نفر ديگه سرگرم باشه عشق من رو فراموش ميکنه...و اون وقت من ميتونم با خيال راحت باقيمونده ي زندگيم رو در آرامش و با خيال عشق اون سپري کنم!(هق هق شاهرخ!)

امير خيلي توي فکر ميره...حرفهاي شاهرخ براش نا مفهومه؛دلش ميخواد که براي اون کاري بکنه اما ميدونه که کاري از دستش بر نمياد!براي همين بي صدا ماشين رو ترک ميکنه تا اون در خلوت خودش به گريه اش ادامه بده!



اما بشنويد از چهار تفنگدار قصه ي ما!پريتي تا مدتها فکر ميکرده که هريتيک اونو خيلي دوست داره.هريتيک براي اينکه پريتي رو از اين اشتباه در بياره مجبور ميشه که همه چيز رو براي همه تعريف کنه!هريتيک براي اونا از رويايي ميگه که تمام زندگي اونو اشغال کرده...از دختر روياهاش که اون سالهاست به دنبالشه...از مايا!

هريتيک:مايا دختريه که هر کسي دوستش داره.خيلي خوشگله و خيلي مهربون.اون توي خيالش منتظر يه شاهزاده است که يه روز بياد دنبالش و اونو با خودش ببره.ماياي يه دختر فوق العاده است.(رو به آرجون)مايا دختريه که حتي ممکنه تو به خاطرش پريتي رو ترک کني!

پريتي(با عصبانيت رو به آرجون!):تو حق نداري اين کار رو بکني!

آرجون:اما من اين کار رو نميکنم!

کارينا:ساکت باشيد!اون چه کار ميکنه؟

هريتيک:اون به روياهاي من حمله ميکنه!

آرجون:مايا خوشگله؟

هريتيک:بُهُت!(خيلي!)

پريتي:اين مايا چه کارهايي بلده؟

هريتيک:مايا ميرقصه...خيلي خوب ميرقصه اما فقط براي خودش!

آرجون:شرمنده ها اما اين فقط يه خياله،دختري که خيلي خوشگله و خيلي خوب ميرقصه ومنتظر شاهزاده شه!!تو ميخواي اونو چه جوري پيداش بکني؟اون کيه؟

هريتيک:مايا همه ي اين چيزهايي که گفتي هست اما هنوز هم اون فقط يه چيزه: مايا!

کارينا:اما پيدا کردن همچين آدمي غير ممکنه!مايا فقط توي روياهاي تو وجود داره.دختر هاي امروزي اين طوري نيستند!

هريتيک:تو چي ميدوني؟تو که دختر نيستي!!!!!!!!!!!

کارينا:تمومش کن هريتيک!من دارم جدي حرف ميزنم!تو بايد....

هرتيک:مايا يکي از اين دختر هاي امروزي نيست.اون فرق ميکنه!اون ماياي منه!

کارينا:ماياي تو،واقعا که!تو در مورد دخترها چي ميدوني؟تو فقط دو تا دختر رو ميشناسي،من و پريتي!

هرتيک:منظورت چيه؟

کارينا:هرتيک،ماياي تو واقعا ديوانه است!

هرتيک:هي تو حق نداري به ماياي من بگي ديوونه!

پريتي:هريتيک من فکر ميکنم کارينا راست ميگه!من هم شخصيت اين مايا رو نميفهمم! شخصيتش به نظر غلط ميرسه!مگه نه آرجون؟

آرجون:من هم موافقم!به اون از ديد روانشناسي که نگاه کنيم ميفهميم که تو بدجور سه کردي!شرمنده ها!ولي من فکر ميکنم که مايا وجود نداره!

هرتيک:کسي ديگه نميخواد چيزي بگه؟ببينيد من نميدونم که يه همچين دختري وجود داره يا نه نميخوام هم که بدونم حتي اگه اون يه دروغ ، يه خيال يا يه ديوونه يا هر چيز ديگه باشه.اون ماياست!و اگر شما نميتونيد بفهميد من خيلي شرمنده ام!و نميتونم در اين مورد کاري بکنم اما من تحت هيچ شرايطي حاضر نيستم اونو فراموشش کنم!

امير هنوزم درگير حرفاي شاهرخه.... خيلي فکر ميکنه ولي چيزي نميفهمه پس تصميم ميگيره بره و از خودش بپرسه!!!..................شاهرخ هرچقدر هم که امير اصرار ميکنه حرفي نميزنه.... حالا ديگه هردو ي اونا ميدونن که هردو به کارينا علاقه دارن.... البته به نظر علاقه شاهرخ بيشتر مياد اما در اصلا امير هم کمتر از شاهرخ کارينا رو نميخاد ولي خب کارينا هنوزم خيلي به امير اعتماد نداره... درسته که امير سعي کرد از دلش دربياره اما خب کارينا فکر ميکنه شايد فقط ميخاسته اون ناراحت نباشه و اصلا علاقه اي وجود نداره!!..... امير هم که هيچ تلاشي نميکنه تا کارينا رو متوجه علاقه خودش بکنه.....!!

از اون طرف هرتيک هم همچنان دربه در اون ماياي خياليه !!..... پريتي و آرجون تصميم ميگيرن نامزديشونو بگيرن حالا تا عروسي!!!!!!!!!!!!........

كارينا هنوز در جريان نيست كه شاهرخ تقاضاي انتقالي داده برو بچم چون فكر ميكنن كارينا هنوز به شاهرخ علاقه داره اصلا به روش نميارن ...البته اونا اصلا در جريان عشق كارينا به امير قرار ندارن.

از طرفي شاهرخ بايد كم كم اسباب اثاثيه شو جمع كنه و بره واسه همين شاهرخ تصميم ميگيره كه يه گودباي پارتي ترتيب بده تا ضمن خداحافظي از دوستان تكليف يه سري از مسائل رو هم روشن كنه...

شاهرخ زنگ ميزنه به كارينا و ميگه اگه وقت داري قرار بذاريم تا هم رو ببينيم.كارينا هم قبول ميكنه .

همون شب توي همون رستوران هميشگي كارينا و شاهرخ هم رو ملاقات ميكنن اونم يه شب باروني (تيپ شاهرخ:شاهرخ اينجا بايد يه باروني بلند بپوشه البته مشگي ) اون شب كارينا زودتر ميرسه .

وقتي شاهرخ مياد ميبينه كه كارينا نشسته و منتظرشه ولي دلش نمياد براي اخرين بار كارينا رو سير نگاه نكنه...براي همين يه ربع از پشت شيشه بدون اين كه كارينا بفهمه واي ميسته نگاش ميكنه بعد ميره تو بعد همه ي اون حرفايي رو كه به امير زده بوده به كارينا ميزنه ..

و كارينا هم منكر اين عشق ميشه ولي شاهرخ ميگه كه اشكالي نداره من تو مهموني اين موضوع رو به تو وامير ثابت ميكنم....

روز مهموني فرا ميرسه ليست مهمانان:انريكه- امير و كارينا-هرتيك- ارجون و پريتي

خوب مهموني ديگه داره کم کم شروع ميشه!مهمونها يواش يواش از راه ميرسند...اول از همه کارينا که براي کمک به شاهرخ زودتر از بقيه رفته...اونها قبل از اينکه مهمونها برسند يه شوي کوچولو هم دارند براي حاضر کردن مقدمات مهموني!بعد از اينکه شو تموم ميشه مهمونها کم کم از راه ميرسند....اول از همه پريتي و آرجون که ديگه حسابي با هم رله شدند و قرار گذاشتند که امشب رسما نامزديشون رو اعلام کنند.بعد هم هريتيک که هنوز هم ماياش رو پيدا نکرده!انريکو هم بعد از اينا ميرسه...کلاه آبيش سرشه و يه کم هم انگار که....(خوب حالا!)جرج هم يه دفعه سر ميرسه اما بدون خانم نويسنده...اين شرط شاهرخ بوده براي حضور اون توي مهموني!و آخرين مهمون اون شب هم بعد از همه سر ميرسه:امير!

همه چيز آماده است...مهموني شروع شده....انريکو و بروبچ مشغولند و يه شوي معرکه راه ميندازند!اما امير يه گوشه نشسته و خودشو از جمع دور ميکنه!

آرجون:دوستان يه لحظه....يه لحظه به من گوش کنيد....(سکوت جمع!)امروز من و پريتي رسما نامزد شديم...)هورا و جيغ و سوت حضار....لبخند امير!)

خوب حالا بقيه ي مهموني...شاهرخ سرش حسابي گرمه و تو حال خودش نيست!(ياد ديوداس کرده گويا!)کارينا هم به خاطر خوشحالي دوستاش حسابي خوشحاله...امير هم به اصرار شاهرخ وارد جمع ميشه و همه با هم مشغولند....شاهرخ سرعتش ميره بالا...اون خيلي هيجان زده شده...خيلي خوشحاله و به شدت ميرقصه.... خوب همه چيز داره به خوبي پيش ميره....حالا ديگه وقت شامه...اينو صداي زنگ پيک رستوراني که شاهرخ بهش غذا سفارش داده ميگه....شاهرخ با همون حال خوش و خنده ي قشنگش ميره که غذا رو تحويل بگيره...توي خونه همه هنوز مشغولند که يکدفعه....صداي وحشتناکي به گوش ميرسه....صداي يه برخورد وحشتناک....توي اون سياهي شب راننده ي نامرد ماشيني که داشت به سرعت از اون خيابون ميگذشت شاهرخ رو نديد.....!



شاهرخ رو به سرعت ميرسونند بيمارستان...حالش اصلا خوب نيست..کارينا خيلي نگرانه و گريه ميکنه...امير هم حالي بهتر از کارينا نداره....عشق اين دختر شيطون اين دو تا مرد رو خيلي به هم نزديک کرده....شاهرخ رو ميبرند بخش مراقبتهاي ويژه و بقيه پشت در ميمونند....چند دقيقه ميگذره...همه نگرانند....خبري نيست...تا اينکه يه پرستار از در مياد بيرون و ميگه:کارينا کيه؟...کارينا از جاش ميپره...

کارينا:منم!

پرستار:اون ميخواد تو رو ببينه!

کارينا با عجله وارد اتاق ميشه،دست و پاش رو گم کرده...چشمهاي شاهرخ بسته است...کارينا با دست پاچگي کنار تخت شاهرخ ميشينه....شاهرخ حضورش رو حس ميکنه و چشماش رو باز ميکنه...يه لبخند عاشقانه بهش ميزنه و ميگه:کنارش بمون!

کارينا:من اينجام....تا هر وقت که بخواي کنارت ميمونم!

شاهرخ:نه....کنار اون بمونه...اون به تو احتياج داره....اون خيلي دوست داره...تو هم دوستش داشته باش!

کارينا:داري از کي حرف ميزني....تو ميدوني که داري چي ميگي؟..من هيچ جا نميرم...پيش تو ميمونم!

شاهرخ:امير...اون بيشتر از من به تو نيازداره!...برو پيشش!

کارينا:اما اون منو دوست نداره....اون هيچ کس رو دوست نداره!!!

شاهرخ :نه اشتباه نکن...اون خيلي دوستت داره...خيلي بيشتر از من!حالا هم پاشو و برو و هيچ وقت تنهاش نذار!هي شيطون....قول بده که منو هم فراموش کني....براي هميشه!

کارينا:نه....من نميرم...من همينجا ميمونم....من فراموشت نميکنم....نه شاهرخ....من هيچ کس ديگه اي رو دوست ندارم....تو حق نداري اينو به من بگي...من نميرم....

اما شاهرخ ديگه هيچ صدايي رو نميشنوه... با لبخندي که تا ابد همراهش ميمونه در آغوش دختري که بيشتر از همه ي دنيا دوسش داشت قلب خسته اش براي هميشه از تپش مي افته......



ديگه کاري از دست کارينا بر نمياد .... شاهرخ تو بغل اون جون داد .....دو تا پرستار اومدن و شاهرخ رو بردن... کارينا به دنبال اون از بخش مراقبت هاي ويژه اومد بيرون درحالي که اينقدر گريه کرده بود که ديگه نميتونست درست راه بره.... توي راهرو چشمش به امير افتاد که تکيه داده بود به ديوار و منتظر اون بود.... بعد از اينکه يه هفت هشت ده دقيقه اي باهم براي شاهرخ و از دست دادنش گريه کردن امير از کارينا خواست که بلند شه : کارينا بلند شو ديروقته بايد بري خونه.. من ميرسونمت!

کارينا هنوز گريه ميکنه..... امير : گفتم بلند شو... کاري از دست تو برنمياد.. اون بايد ميرفت و ما هميشه به ياد اون هستيم....! .... بالاخره امير کارينا رو بلند کرد و بردش بيرون از بيمارستان .... همينجور که داشتن قدم ميزدن تا برسن خونه امير که ميخاست کارينا رو آروم کنه شروع کرد به حرف زدن.....

امير: کارينا اينقدر خودتو ناراحت نکن... تو هرکاري ميتونستي براش کردي.....

کارينا ( البته با يه کم اشک و محزون!): من ... من ..... هيچ کاري برا اون نکردم.... اون فوق العاده بود!!

امير : درسته.... اون فوق العاده بود.... و البته خيلي هم تو رو دوست داشت! (اينجاست که رعد وبرق ميزنه و بارون ميگيره)

امير که فکر ميکرد داره کارينا رو آروم ميکنه اصلا توقع نداشت که کارينا با شنيدن اين جمله فرياد بکشه : دوست داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اون منو دوست داشت؟؟؟؟؟ تو از دوست داشتن چي ميفهمي... تو اصلا ميدوني دوست داشتن يعني چي....؟؟... تو اصلا ميدوني اون از من چي خواست!!.....

امير سعي کرد دست کارينا رو بگيره و آرومش کنه ... اما کارينا همچنان گريه ميکرد و فرياد ميکشيد و ميگفت درسته منم اونو دوست داشتم... منم عاشق اون بودم!!!!!!!!!!!!.....و نميذاشت امير به اون دست بزنه.....هردو شون حسابي خيس شده بودن!

امير هرکاري کرد نتونست جلوي کارينا رو بگيره .....اينجا بود که امير از کوره در رفت....چشماش برق ميزد ... ديگه طاقت نياورد..... با عصبانت فرياد کشيد... : تو فقط عاشق مني!!! تو فقط منو دوست داري!!!!!! تو بايد منو دوست داشته باشي!!! تو حق نداري عاشق کسي غير از من باشي!!!!!!!!

کارينا خشکش زد!!.... با چشماي بهت زده به امير خيره شده بود....!!! اما هنوزم آروم نشده بود....

امير کارينا رو محکم کوبوند به ديوار کنار خيابون و هنوزم فرياد ميزد.....: من عاشقتم.... آره من عاشق توام... عاشق دختر شيطون و ديوونه ي دانشگاه.... دختري که همه ي زندگيه منه!!... پس تو حق نداري منو دوست نداشته باشي... امير شروع کرد به گريه کردن و کارينا نميدونست بايد چيکار کنه... امير عصباني تر از اون بود که بشه باهاش صحبت کرد!!.... اينجا بود که کارينا درحالي که گريه ميکرد امير و به آغوش کشيد .... امير همچنان عصباني و خشمگين در آغوش کارينا گريه ميکرد و فرياد ميکشيد................................!!

حالا ديگه وقتشه....... هوا کوچ هولي هولي.... زبان سه کيا کوچ بولي......دکونا .. دکونا!!!... (اينجا يه شوي کاملا با محتوا(!!) داريم و کارينا و امير هردو اعتراف ميکنن که چقدر به هم علاقه دارن!!!)

مراسم خاکسپاري شاهرخ در اندوه شديد دوستاش برگزار ميشه...حالا ديگه همه فهميدند که اصل قضيه چي بوده و کارينا همون جا وقتي که ميخواد يه مشت خاک روي بدن بي جان شاهرخ بريزه بهش ميگه که به آخرين خواسته اش هم عمل کرده و هيچ وقت امير رو تنها نخواهد گذاشت.

امير هم به شاهرخ قول ميده که کارينا رو همون جوري دوست داشته باشه که شاهرخ دوست داشت!...حالا ديگه وقت رفتنه...پريتي و آرجون...امير و کارينا در کنار هم ميرن که يه زندگي جديد و قشنگ رو شروع کنند....

هريتيک و انريکو هم درست پشت سر اونها هستند که يه دفعه هريتيک سر جاش خشک ميشه....انريکو ميشنوه که اون داره زير لب يه چيزي رو ميگه اما نميفهمه که چي ميگه....انريکو سعي ميکنه که مفهوم کلمات مقطع هريتيک رو بفهمه اما نيازي نيست که اون خيلي خودشو به دردسر بندازه چون هريتيک يه دفعه فرياد ميکشه.... مــــــايـــــــا!!!!!!

چند قدم جلو تر يه دختر با تعجب سرشو بر ميگردونه....اون کيه؟....کي ميتونه باشه؟.....اون اسمش مايا نيست اما هميشه منتظر کسي بود که يه روز به يه اسم صداش کنه و اون با صدايي که به نظرش آشناست سر برگردونه و شاهزاده ي سوار بر اسبش رو پيدا کنه.....اون خودشه....خود خود مايا...هموني که هريتيک سالها دنبالش ميگرده...اون سر برگردونده به صدايي آشنايي که صداش زده و حالا ما هم اون رو ميبينيم:آيشواريا !!!!

پايان!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 13:0  توسط حميد عليزاده | 

ek joot ek sach

یک دروغ و یک حقیقت

نویسندگان : عاطفه . حمید . سحر . مهدیه . زهره . ماکا . پوپک

بازیگران : شاهرخ . سیف . پریتی . رانی . سلمان . و با حضور افتخاری چند بازیگر معروف دیگر....

 

به نام خدا

 

هم اکنون این اهنگ اول فیلم هست که با نشان دادن عوامل فیلم پخش می شود......

این جمله ی منه

دوست دارم خیلی زیاد

فكر كردن اصلا نمیخواد

فقط واسه تو ساختمش

دوست دارم خیلی زیاد

به چشماتم خیلی میاد

خیلی خب دیگه فیلم شروع می شه........صحنه تاریک می شه و از پریتی دوباره روشن می شه......

پریتی یه خبرنگار معروف و خیلی محبوبه .

خیلی دوست داشتنی، پرشور و البته یه کم هم بدجنس و بعضی اوقات دست به کارایی میزنه که اونو دچار مشکل میکنه البته از نظر خودش مهم اینه که اون بازنده نبوده!!

اون به تازگی دچار مشکل بزرگی شده........... نامزدیش رو با یکی از ستاره های پرطرفدار سینما به هم زده و همه باخبر شدن! البته این چیزی نیست که پریتی رو ناراحت کرده اون در واقع از چیزه دیگه ای ناراحته!!!!!!! موضوع اینه که هنوز چیزی از به هم زدن نامزدیشون نگذشته بود که همه روزنامه ها پر شد از خبر ازدواج ستاره پر طرفدار سینما یا همون نامزد سابق پریتی!!!.... و این جا دیگه پریتی بود که آروم و قرار نداشت برای اینکه کاری کنه که تو این قضیه هم از نظر بقیه بازنده نباشه!!

یه روز وقتی پریتی تو خونه بود زنگ در به صدا در اومد. یه مامور پلیس از اون خواست درو بازکنه! این سیف علی خان بود که پشت در منتظر بود! یه سرقت تو خونه همسایه باعث شده بود پلیس به اونجا بیاد. سیف از پریتی خواست که هرچی میدونه و دیده بگه. پریتی که حسابی درگیر مشکل خودش بود هیچ توجهی نکرد و گفت چیزی نمیدونه. البته سیف به این راحتی دست از سر اون برنداشت و اینقدر موند تا بالاخره جواب سوالاشو گرفت.

طی اون چند روز سیف علی خان زیاد به آپارتمان پریتی می اومد، البته فقط برای بررسی پرونده سرقت!!!( باورکردین؟!!) گرچه سیف آدم خیلی جدی نیست و معمولا خیلی بی خیاله!!!......تا اینکه پریتی بعد از چند بار دیدن اون فکری به ذهنش رسید تا اینجوری سر قضیه نامزد سابقش احساس شکست نکنه .............

پریتی از سیف دعوت کرد تا یه شب شام مهمون اون باشه.

شب موقع خواب سیف داره به حرفای پریتی فکر میکنه...........

- میتونی یه کاری برای من انجام بدی.البته نگران نباش در قبال این کار به اندازه کافی پول میگیری.......

- چی میگی؟ چه ربطی به پول داره. من اگه کاری از دستم بر میاد حتما انجام میدم. بهرحال تو این چند روزه با هم دوست شدیم.

- خوب گوش کن بعد جواب بده..... من میخام تو با من ازدواج کنی!!!!!!!! (سیف چشاش از حدقه میزنه بیرون! ... حدقه رو درست نوشتم؟؟)

.. هی! اینجوری نگاه نکن منظورم اینه که میخام برای یه روز نقش همسر منو بازی کنی!.. البته نه به همین سادگی در واقع من میخام عکس من و تو رو تو روزنامه ها بزنن و اعلام کنن که من و تو ازدواج کردیم....... قبل از اینکه بپرسی برای چی خودم بهت میگم!..................

و پریتی همه چی رو برای سیف تعریف کرد ...

سیف اول فکر کرد بگه نه اما خب از نظر اونم که یه پسر شلوغ و سربه هوا بود این کار خیلی جالب بود!! ....پس تصمیم گرفت به اون بگه که قبول کرده.

خب حالا اینجا یه آهنگ باحال و توپ داریم . پریتی و سیف در حال آماده شدن برای مراسم ازدواجن! خرید و تفریح و خنده و مسخره بازی .........

همه چی همونجوری شد که پریتی میخواست. تمام روزنامه ها خبر ازدواج خبرنگار محبوب رو به همراه عکس خودش و همسرش چاپ کردن. پریتی حالا دیگه احساس خوبی داشت و مطمئن بود نامزد سابقش این خبرو تو روزنامه ها میخونه...............

بعد از اون سیف به یه شهر دیگه منتقل شد و اون دوتا دیگه همدیگرو ندیدن تا حدوداً دو ماه بعد.....!!!!

خب سیف بعد از چند ماه بر می گرده و می خواد بره سراغ پریتی و ازش حال و احوال كنه......اما پریتی به طور كل سیف رو فراموش كرده بود......و دیگه این كه خونه خودشم عوض كرده بود....پریتی توی كارش خیلی موفق تر شده بود.....اون اخیرا درگیر یه موضوع خیلی مهم شده بود.......سیف وقتی می بینه كه پریتی از اونجا رفته شروع می كنه به گشتن ...و بعدشم صحنه های گشتن سیف ........و بلاخره

سیف هر جوری هست شماره ی پریتی رو گیر میاره . پریتی هم باهاش قرار میذاره . روز قرار سیف به پریتی میگه كه براش یه مشكلی پیش اومده..

پریتی: هر چی كمكی ازم بر میاد برات انجام میدم .

سیف:ولی من پیشنهاد میكنم اول گوش كنی بعد. راستش من یه برادر بزرگتر از خودم دارم كه توی لندن زندگی میكنه . چند سال پیش وقتی پدرمون فوت كرد از من خواست برم پیشش تا زیر بال و پرم رو بگیره ولی من گفتم كه تر جیح میدم روی پاهای خودم وایسم . اونم كه عادت به نه شنیدن نداره حسابی ناراحت شد و گفت تو هنوز بچه ای من مطمئنم كم میاری و میای سراغم . ما دو تا زیاد از هم خبر نداشتیم تا اینكه اون دیشب با من تماس گرفت و گفت كه خبر نامزدی من و تو رو توی روزنامه خونده و مشتاقه تو رو از نزدیك ببینه . راستش منم كه شوكه شده بودم نتونستم بهش نه بگم

پریتی: همین ؟ یعنی تو از من میخوای كه باهات به لندن بیام؟ این كه چیزی نیست حتما كمكت میكنم و تا اخرشم باهات هستم من به جز خبرنگاری بازیگر خوبی هم هستم !!

سیف با خوشحالی: ممنون تو خیلی ماهی پس من میرم تا وسایل سفر رو فراهم كنم .

پریتی : به این زودی؟

سیف: اخه پانزدهم همین ماه تولد برادرمه اون خواسته برای جشن تولدش اونجا باشیم.

روز سفر فرا میرسه....................

تو هواپیما سیف شروع میكنه از برادرش گفتن : برادر من یه سرمایه گذار و تاجر پولداره . اون خیلی ادم خودخواه و خشك و عبوسیه كه فكر میكنه میتونه بجای همه تصمیم گیری كنه . اصلا عادت به نه شنیدن نداره . وقتی چیزیو بخواد اون چیزو بدست میاره . فكر نمیكنم تا حالا عاشق شده باشه چون به جز خودش و پولش و سگش شباشتین!!!!

نمیتونه چیز دیگه ای رو دوست داشته باشه .....پریتی در حالیكه با مشت ولگد به جون سیف افتاده : می مردی این چیزا رو زودتر می گفتی!!!

سرانجام اونا به فرودگاه لندن میرسن اونجا راننده ی برادر سیف اونا رو به ویلای برادر سیف كه خارج از شهره میبره . در تمام طول راه پریتی توی خیالاتش یه مرد چاق شكم گنده ی كچل رو تصور میكنه كه با چشمان از حدقه در اومده به اون زل زده .

شكوه و عظمت ویلا حال پریتی رو خراب میكنه...........

سیف در حالیكه شونه های پریتی رو گرفته و تكون میده: اره تو خوبی اروم باش.

اونا وارد باغ زیبایی میشن وسط باغ عمارت باشكوهی قرار گرفته . خدمتكار ( خانوم الیس این همون الیس در سرزمین عجایبه !!!) اونا رو راهنمایی میكنه: بفرمایین اقا توی اتاقشون هستن.

پریتی و سیف وارد اتاق میشن اتاق كاملا تاریكه پرده ها كاملا كشیده شدن و تنها نور شومینه اتاق رو كمی روشن كرده . جلوی شومینه پریتی مردی رو میبینه كه به علت تاریكی چهره اش مشخص نیست

برادر سیف: خانوم الیس خواهش میكنم پرده ها رو كنار بزن تا برادرم رو ببینم .

پرده ها كنار میره نور افتاب چشمای پریتی رو اذیت میكنه و اون چشماش رو میبنده وقتی چشماش رو باز میكنه از چیزی كه میبینه هم تعجب میكنه هم خندش میگیره . چون به جای یه مرد چاق كچل شكم گنده با چشمای از حدقه در اومده یه مرد خوش هیكل با موهای خوش حالت و چشمانی نافذ میبینه كه اخم توی نگاهش اونو جذابتر كرده اون كسی نیست جز ..جز ..جز....اممممممم......(تق توق بمب....گلومپ ....باشه می گم بابا نزنین)کسی نیست جز....

شــــا هـــرخ خــــــان

خب وقتی پریتی شاهرخ رو دید كلی تعجب كرد.....و یه جورایی هم از برادر سیف خوشش اومد اخه اون خیلی خوش تیپ بود......واما خود شاهرخ وقتی پریتی رو دید البته قبلا عكسشو تو روزنامه دیده بود ولی وقتی از نزدیك دید

برق از دو تا چشماش پرید..و گفت شما خیلی زیبایین برادرم سلیقه خوبی داری حتما خیلی خسته اید خب.....الیس بیا و اتاق این دو تا رو نشون بده......سر میز شام همدیگه رو می بینیم .........پریتی كه همین جور جذب خوش تیپیه شاهرخ شده بود بی حركت ایستاده بود و حواسش نبود كه شاهرخ چی گفت .....تا این كه سیف گفت كه بریم دیگه یكم استراحت كنیم ...و از پله های ویلا رفتن بالا و رسیدن به اتاقشون

الیس همه چیز رو براشون اماده كرد و گفت اگه كاری داشتید منو صدا بزنین وپریتی با با خنده می گه راحت باش الیس جون انقدر سخت نگیر....برو به كارهات برس عزیزم .........بله خانم چشم

پریتی نمی دونست اون خونه چه مقرراتی داره و اون اقایی كه اون پایین دید چه جور ادمیه......و چقدر سخت گیره......خلاصه موقع شام فرا می رسه

و همه دور میز شام جمع می شن

شاهرخ:خب خوب استراحت كردین؟

پریتی : بله همه چیز خوب بود خیلی خوب خوابیدم ولی خودمونیم اینجا خیلی بزرگه .....جون می ده كرایه بدیم به كارگردان ها.....ههههههه

شاهرخ:برای كرایه دادن یه دستشویی توی حیاط هست كه می تونن بیان اجاره كنن........

پریتی : اوه ببخشید منظوری نداشتم ...

سیف : برادر ببخش این یكم زیادی شوخی می كنه

شاهرخ : مهم نیست....چون باید دیگه این عادت هاشو بزاره كنار

شاهرخ: خب شما كجا همدیگه رو دید؟

پریتی: ما توی پارك همدیگه رو دیدیم

شاهرخ: توی پارك چی كار می كردید؟

پریتی: من داشتم قدم می زدم که یهو خوردم به سیف

سیف : خب اره همین طوره که می گه.....

پریتی : اینطوری شد که ما با هم اشنا شدیم و الان پیش شماییم...

سیف : البته همین طوری نبود

سیف : ما توی یه دانشگاه از قبل با هم اشنا شده بودیم؟

شاهرخ‌: پس توی پارك با هم قرار داشتین....داره جالب می شه.......خب چی كا داشتین می كردین؟

پریتی : یعنی چی ......مگه ما نمی تونیم هم دیگه رو توی پارك ببینیم ......و با هم صحبت كنیم

سیف پریتی رو یه لگد می زنه و می گه ساكت باش .....و موضوع رو جمعش می كنه

سیف : خب ما داشتیم در مورد درس با هم صحبت می كردیم....و این جوری شد كه ما یواش یواش ......خب الان پیش شماییم

شاهرخ: چه داستان جالبی........خب حتما شما جشن درست حسابی نگرفتید و من می خوام برای شما یه جشن بزرگ بگیرم ..دوست دارم برادر كوچیكم خوش بخت بشه........و ....صبر كن ببینم نشان ازدواجتون كوش ........حلقه تون كوش.........

توی همین لحظه سیف یواشكی اون حلقه ای كه توی جیبش بود و خیلی مسخره بود دستش می كنه ...ولی پریتی نه دستش نبود ........

پریتی : اه....بخشید وقتی خوابیدم درش اوردم گذاشتم كنار تخت ....الان می رم میارم

پریتی هیچ انگشتری نداشت كه دستش كنه و دنبال انگشتر توی اتاق بود .......تا این كه توی یه كشوی كمد یه چیزی پیدا می كنه اره یه انگشتر خیلی خوشكل و می زاره دستش و می ره پیش اونها می گه اینم انگشتر من

شاهرخ كه متوجه شد این انگشتر قبلا دیده و مال همین جاست بروی خودش نمیاره و هیچ جوابی نمی ده .....سیف هم كه دیده پریتی تابلو كرده حرفی نمی زنه .......و متوجه می شه كه برادرش یه چیزایی بو برده

خب پریتی شامشو می خوره و می ره توی اتاقش و شاهرخ با سیف می شینن سر میز و شاهرخ می گه می دونم كه یه خبرایی هست تو نمی تونی از من چیزی پنهون كنی.......این دختره خیلی مشكوك می زنه بلاخره من حقیقت رو می فهمم .......و سیف می گه اون دختر خوبیه و هیچ چیز رو از اون مخفی نمی كنه ........

شاهرخ: خب اشكالی نداره مهم اینه كه تو خوشحال باشی...تولد من نزدیكه من می خوام بعد تولد برای شما جشن بگیرم پس خودتون رو اماده كنین

و سیف هم می گه چشم برادر ......و می ره توی اتاقش ........و می بینه كه پریتی روی تخت مثل جنازه ها خوابیده و می ره روی مبل می خوابه

و اما شاهرخ اون شب بعد از اونا بیدار بود و كلی داشت فكر می كرد و به رفتار اون ها توجه می كرد و متو جه همه چی شده بود .......ناگفته نمونه شاهرخ ادم زرنگی هست و بر خلاف اون رفتار سخت و جدیش خیلی هم ادم خوب و خوش قلبیه ولی در ظاهر چیز دیگه ای نشون می ده

اون شب گذشت و صبح فرا رسید

پریتی شروع کرد به مقابله با شاهرخ جوان و جذاب!! .... شلوغ میکرد... بلند میخندید..... سر میز صبحانه و ناهار هر جور جنگولک بازی که بلد بود در می آورد تا شاهرخ فکر نکنه که اون داره ازش اطاعت میکنه!!!... شاهرخ البته سعی میکرد خیلی عصبانی نشه و وقار خودشو حفظ کنه اما خیلی هم موفق نبود!

پریتی: شاهرخ شما همیشه با بقیه اینجوری حرف میزنید؟؟! راستشو بخوای من هروقت حرف زدن شما رو میبینم یاد آدولت هیتلر رهبر نازیا میفتم!!! ............ و بلند خندید

شاهرخ دیگه طاقت نیاورد .. : جالبه!! چون من خیلی دلم میخاد وقتی شما حرف میزنید یاد ملکه ویکتوریا بیفتم ولی متاسفانه هیچ وقت به آرزوم نخواهم رسید

پریتی بازم بلند خندید!! : عالی بود! راستشو بخواین من مطئن بودم میتونم شما رو وادار کنم اینجوری حرف بزنید و رسمی حرف زدنو فراموش کنید........!!

شاهرخ زود خودشو جمع و جور کرد و بدون توجه به حرف پریتی ازش خواست بیشتر مراعات کنه!... شاهرخ نمیدونست چه اتفاقی داره میفته ... وقتی پریتی با اون چشمای شیطونش به اون نگاه کردو اینو گفت حس عجیبی بهش دست داد!.... اون رفت جلوی آینه و برای اولین بار از ته دل خندید!!... خودشم باورش نمیشد یه دختر تونسته اینقدر اونو بخندونه.!!.. ( ای جانم!!)... خنده های پریتی بدجوری رو اون تاثیر میذاشت!!!

همچنان سیف و پریتی از نظر شاهرخ مشکوک بودن!... خیلی با هم تنها نمیشدن.. پریتی تنها میرفت بیرون.... رفتار اون دوتا کمتر شبیه به دوتا نامزد بود ..... اما هنوز شاهرخ نمیتونست حدس بزنه که قضیه چیه!!!

صبح روز تولد فرارسید..........8->

اون روز صبح پریتی تنها داشت توی باغ قدم میزد و بقیه اهالی منزل هم مشغول فراهم كردن وسایل جشن بودن .

شاهرخ : صبح قشنگیه . چرا تنها قدم میزنین .

پریتی : سلام اقا .بله صبح زیباییه . راستش سیف خسته بود ترجیح داد كمی بیشتر استراحت كنه تا برای جشن سر حال باشه .

شاهرخ : پشت عمارت یه بركه زیبا قرار داره حاضری با هم بریم اونجا و قدم بزنیم؟

پریتی: وای خیلی خوبه اره بریم ولی بذار برم سیف رو هم بیدار كنم تا سه تایی با هم بریم .

شاهرخ در حالیكه عصبانیه بازوی پریتی رو محكم فشار میده و میگه : من اگه میخواستم اونم باشه خودم صداش میكردم . لازم نیست تو تصمیم بگیری كه چیكار كنیم .

پریتی در حالیكه بغض گلوشو گرفته : باشه ... چرا ناراحت میشین اقا.... حالا فهمیدم كه سیف.....هیچی بهتره بریم .

-كنار بركه-

پریتی با ناراحتی : راستی اقا تولدتون مبارك .

شاهرخ در حالیكه تعجب كرده: ممنون . راستش تو اولین نفری هستی كه داره تولدمو بهم تبریك میگه . همه دارن برای جشن تولد من كار میكنن ولی هیچكدومشون بهم تبریك نگفت اینجور مواقعه كه احساس تنهایی میكنم .

پریتی: خب از بس كه عنق و بداخلاق تشریف دارین اصلا تا حالا تو عمرتون خندیدین مثلا اینجوری ...(بعد دو گوشه ی لبای شاهرخ رو میگیره و به سمت بالا هل میده و خودش از خنده غش میكنه )

شاهرخم كه حالا خندش گرفته: حالا چرا میخندی؟

پریتی : چون اصلا بهتون خنده نمیاد .

شاهرخ كه حالا كمی یخش باز شده : سیف پسر خوبیه . تو دوسش داری؟

پریتی كه جا خورده : اره اره خیلی ما عاشق همیم همه جا باهمیم و نمیتونیم دوری همو تحمل كنیم به نظر من اگه یه مرد جذاب تو دنیا باشه اون سیفه (البته خود پریتی از این جمله ی خودش خندش گرفت چون سیف در مقابل شاهرخ اصلا جذاب نبود.)

شاهرخ: ولی تا همین چند لحظه پیش داشتی تنها قدم میزدی .

پریتی در حالیكه هول شده: اره ..خب .. راستش.....

<