تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic باليوود و تمام ستارگان
در مورد شاهرخ و تمام ستارگان باليوود

کل هو نا هو

شاد باش...بخند....زندگی کن...از زندگیت لذت ببر...از کجا می دونی؟؟؟...شاید فردایی نباشه

اول فیلم این جوری شروع می شه که ننا خودشو معرفی می کنه و یکی . یکی دوستهای خودشو
معرفی می کنه
و از همه چیزشون حرف می زنه از مادر بزرگش ..از مادرش ..از جیا از برادرش
و از روهیت
و از سوییتو

و خواهرش و گرفتاریهای مادرش مثل بدهکاری و از این جور حرفها

خلاصه اونا یه خانواده شاد نبودند همش غمگین و پر از مشکلات داشتن اوه راستی یادم رفت حتما
می گین پدر ننا کجاست که من ازش حرفی نزدم ..پدر ننا خودکشی کرد ...و همین موضوع ننا رو خیلی
ناراحت می کرد اون خیلی پدرش رو دوست داشت مادرشم همین طور ولی مادر بزرگ مادر ننا یعنی
جنیفر رو مسئول مرگ پسرش می دونست به خاطر یه دختر که جنیفر اون رو توی خانوادشون اورد
اون اصلا از جیا خوشش نمیاد
و هر چه قدر که شفت برادر ننا
رو دوست داره از جیا متنفره ....

خب من داستان رو از اونجایی می نویسم که جنیفر با مادر بزرگ دعوا می کنن سر جیا

و می رن توی اتاق خواب
جنیفر:بس کن جیا....بس کن گریه نکن عزیزم
جیا : اون از من متنفره(مادر بزرگ)
جنیفر: نه عزیزم اون از تو متنفر نیست
شفت (پسر کوچیک خانواده): مادر بزرگ از تو متنفره (جیا)
جنیفر:گریه نکنید
جنیفر:اون الان عصبانیه همه چیز درست می شه
شفت:کی همه چیز درست می شه مامان؟
جنیفر:میدونین وقتی من کوچیک بودم .....به خاطر همه چیز زود گریه می کردم مامانم همیشه به
من می گفت که مسیح برای ما یه فرشته می فرسته که همه مشکلات رو حل میکنه
جیا:فرشته؟
جنیفر: اره عزیزم ....فرشته فرشته ما میاد........اون به کمک ما میاد اون میاد و یه عالمه
خوشی میده .....و ما همه غمهامون رو فراموش می کنیم برای همیشه
جیا: فرشته ما کی میاد؟
و در این موقع با سوال جیا تصاویری از فرشته ای که قرار بیاد رو نشون میده

جنیفر: بیاید یه کاری بکنیم امروز ما دعا میکنیم و از مسیح میپرسیم که کی برای ما یه فرشته
می فرسته .....باشه؟
جیا و شفت: باشه
بازم صحنه های از شاهرخ رو نشون می ده
و اونا دست به دعا شدن و در همین حین ننا وارد می شه و می بینه که اونا دارن دعا می کنن
ننا هم کنار اونا می شینه و دست به دعا می شه

ننا : خدای مهربون .....اگر گوش می دی خواهش می کنم یه روشنایی کوچیک به این اتاق نشون
بده..........یه نور کوچیک.........
و درست همین موقع چراغ خاموش ساختمون رو بروی اونها روشن می شه شاهرخ از در اتاق میاد
بیرون تا از هوای زیبای شب لذت ببره
و ناگهان چشم به پنجره همسایه رو بروی خونشون می خوره و خانواده در حال دعا رو میبینه اما متوجه
ننا نمی شه چون اون کنار پنجره بود و امان یعنی همون (شاهرخ خودمون)اونو ندید
وقتی با دقت نگاه کرد دید که اونا خیلی غمگین و ناراحتن و پیش خودش گفت که حتما مشکل بزرگی دارن
که با هم دست به دعا شدن
اون شب هوا معلوم نبود چه طوری عوض شد و خورشید شروع به تابیدن کرد و هوا خوب خوب شد
هیچ کس نفهمید ولی همه چیز تغییر کرده بود حتی هوا خورشید به همه لبخند زد


تعداد زیادی از بچه های در حال بسکتبال توی خیابان بودند و جیا و شفت به تماشای اونها نشسته بودند
شفت:بجنبید برید .......برید..........بدوئید (در حال تشویق کردن)چی کار داری می کنی پسر خراب کردی
یکی از بچه ها در حال بازی می گه: تو می خوای به من یاد بدی توی کثافت

شفت: اگر میتونستم بازی کنم.......حیف که نمی تونم....
امان میاد وسط جیا و شفت می شینه می گه

امان:سلام پسر ...سلام دختر...سلام عروسک
شفت: توی کی هستی؟..........اینجا چی کار می کنی؟
امان: آه .. معذرت می خوام......من امان هستم ....سلام
جیا: مامانم به ما گفته با.......با غریبه ها صحبت نکنیم
امان: من غریبه نیستم من خونه روبروی شما زندگی می کنم
شفت: وای ....با اون پیرمرد خرفت احمق زندگی می کنی
امان: اره.....اون دایی منه...
جیا: به شفت می گه ...تو سوتی دادی
امان: اره اون سوتی داد من می دونم که اون یه احمق هست ولی من یه احمق دیگه رو که دوست دایی منه
رو میشناسم
شفت: اون مادربزگ ماست
امان : اوه من سوتی دادم.......بگذریم اسم مادر بزرگتون چیه؟
شفت و جیا: مادر بزرگ
امان :چه اسم قشنگی!!!!
صدای مادربزرگ در حال دعا کردن میاد
امان: اوه اوه این چیه؟......فقیر توی نیویورک؟
شفت: این فقیر نیست ....این مادر بزرگ ماست!!!
امان: اوه براتون متاسفم ....باید یه کاری براش بکنم
شفت: موفق باشی
مادربزرگ در حال دعا می گوید: به ما فقرا گوش کن ... و خداوند به نیایش های ما گوش می دهد

شما یک دلار به ما بدهید اون به شما صد روپیه می دهد

امان داد می زند : اوهوی مادر بزرگ ...!..مادربزرک
مادر بزرگ اون نیایش های ما رو شنید
مادربزرگ .....مادربزرگ!!!
امان : جنیفر لوپزی ؟!!!........اسپایس گرل..........اینجا...اینجا
مادربزرگ: چی شده؟ ...ماداریم خدا رو نیایش می کنیم!!!

امان: شما نیایش نمی کنید شما دارید خدا رو دور می کنید!!..حالا دیگه خدا از اینجا رفته ..من از طرف
اونها از شما خواهش می کنم ...خواهش می کنم نخونید!!!!
مادربزرگ : چی؟؟؟؟!!
امان : منظورت از چی چیه؟...فقط به اینها نگاه کن اینهمه بچه های معصوم اینجا بازی می کنند......
ببین چه تاثیره بدی روشون میزاره..اینجوری اینها ایمانشون رو به موسیقی از دست می دند!!
مادربزرگ : کی به تو گفته این چیزها رو به ما بگی؟؟
امان : اوه معذرت می خوام . فراموش کردم خودم رو معرفی کنم....من امان مدهور هستم...همسایه جدیدتون
و خواهر زاده چاداجی (دایی امان)
مادربزرگ: خواهر زداه چاداجی؟
دایی امان : لاجوجی (مادربزرگ) ......ناراحت نشو این خواهر زاده من یکمی بی ادبه
امان : همممممم...داستان عشق چادا و لاجو .... اهمیتی به سن و سال نمی ده ...واه واه واه
اون یه خورده سکسیه!!!!
مادربزرگ : چادا !!!
امان : لاجوجی توی این سن وسال انقدر داد نزنید..اگر دوست داری بخونی.....
اگر علاقه به خوندن داری من بهتون اموزش می دم ..بگو... کی باهاتون تمرین کنم بچه ها

مادربزرگ : چادا ! اون حتی نمی دونه چه جوری صحبت کنه !!!.....
و توی همین شلوغی ها ننا میاد بالای پنجره و می گه
ننا : اینجا چه خبره ؟این شلوغی واسه چیه صبح به این زودی؟

و همه ساکت می شن برای چند لحظه امان هم با دیدن ننا نزدیک بود از هوش بره برای یک دقییه اونا
همین جوری به هم خیره شده بودند امان با دست به ننا اشاره می ده که عینکش رو در بیاره و ننا به جای این

که به حرف امان گوش بده با عصبانیت عینکشو میبره بالا تر و امان با خنده می گه ..... عینکی
و بعد ننا می ره توی اتاقش و امان شروع می کنه به خوندن و خیلی هم عالی می خونه و همه ادمهای اون


منطقه رو به رقص میاره از همسایه های ننا بگیر تا مادر ننا جیا و شفت و مادربزرگ وبقیه.....
ولی ننا از این امان زیاد خوشش نمیاد همش با عصبانیت نگاش می کنه ولی امان حصابی اون جا
رو شلوغ کرده بود همه در حال خندیدن بودن و بعد از کلی رقصیدن ننا جیا خواهر کوچیکشو صدا می زنه
ننا : جیا ....جیا
امان: اوه معذرت می خوام ..سلام من امان هستم
جنیفر:می دونم همه دربارت شنیدن ..من نمی دونستم دایی یه خواهر زاده داره!!
امان : منم نمی دونستم که همسایه دایی من خیلی خوشگله.
ننا : چی ؟؟؟؟؟!!
امان : من دارم درباره مادرت صحبت می کنم!!....جنیفر بله درسته جنیفر
تو خیلی خیلی خیلی خوشگلی
جنیفر : ممنون
امان: بذار اینو بگم ...این شفته بسکتبال لیست و این عشق کوچولوی منه جیا ...و شما ؟
ننا : جالب توجه شما نیست
امان : ظاهرتون کاملا اینو نشون می ده... بگذریم خیلی خوشحال شدم باهاتون اشنا شدم
جنیفر: ماهم همینطور
امان : ممنون
جنیفر : امان تو میدونی ؟ ..من برای اولین بار این همه رنگ توی این خیابان می بینم
امان: می دونم خیابان کسل کننده ایه ..ولی نگران نباشید الان دیگه من اینجام...
فقط ببینید چه اتفاقی توی اینده می افته !!
جنیفر : تو باید برای کار مهمی اومده باشی اینجا ؟؟
امان : نه نه با اهمیت !!!...فقط اومدم ازدواج کنم
جنیفر : واقعا ؟
امان : جنیفر من می خوام با دخترت ازدواج کنم!!
ننا : چی؟؟؟!!!
امان : توی چی می گی ؟ .. من دارم راجع به جیا صحبت می کنم جیا عشق من با من
ازدواج می کنی؟؟؟ بله خواهش می کنم ....

ننا : نه نه نه
جنیفر : ننا چیکار داری میکنی
امان : اتفاقی نیو فتاده...... فقط یه چیز این الان این جوریه یا از بچگی اینطوریه؟
جیا : این همیشه این طوریه
جنیفر : اینو نگو .. خواهش می کنم بهش فکر نکنید
امان : نه نه هیچ وقت .... این مشکلیه که از بچگی داره .. بگذریم خیلی خوشحالم
از ملاقاتتون می بینمتون ساعت 7 یا 8...
جنیفر : 7 یا 8 ؟؟؟
امان : برای شام !!! ..خونه شما ...من همسایه جدیدتونم ..مطمئنن شما می خواین برای شام ما
رو دعوت کنین ...شما نمی خواین
جنیفر : اوه البته .. بله
امان : خیلی خب باشه ..البته 7 نه همون ساعت 8 من یکم کار دارم.....
بعد از رفتن من این خیلی عصبانی می شه از دستت (ننا رو می گه) برای دعوت کردن من به شام
ولی نگران نباش این یه مشکل از بچگیش داره
جنیفر : اون هیچی بهم نمی گه
و درست بعد از رفتن امان ننا و مادربزرگ شروع کردن به داد زدن سر جنیفر که تو چرا اونو
دعوت کردین و جنیفر هم می گه یه لحظه صبر کنید شما خودتون اون جا بودید من اون رو دعوت نکردم
اون خودش خودش رو دعوت کرد ... خلاصه اونا مجبورن چون امان قرار بود بیاد
ننا هم برای این که به خواد خودشو نشون بده زنگ می زنه به روهیت که برای شام بیاد...

و مادر بزرگ هم از این فرصت مهمونی سوء استفاده می کنه و زنگ می زنه تا یه سردار امشب
برای خواستگاریه ننا بیاد و از یه طرفه دیگه سوییتو که دوست ننا هست امشب با یه پسر که
هیچ وقت تا حالا ندیده قرار ملاقات داره و بلاخره شب می شه و ننا برای خرید رفته بود بیرون
وقتی بر می گرده و در می زنه
زینگ ....زززززینگ
امان در رو باز می کنه ....
امان: کجا بودی؟ ... خیلی وقته رفتی
ننا : برو از سوپر مارکت بپرس
امان : بذار کمکت کنم ..در رو ببند عزیزم
ننا : چی
ننا متعجب شده بود یعنی شکه شد که امان رو اینجا دید امان می ره به جنیفر در پختن غذا کمک کنه
ننا میاد و میبینه که امان و مادرش چقدر با هم خوب شدند
امان به ننا می گه
امان : یادم رفت بهت بگم ...رو هیت زنگ زد گفت شاید 15 تا 20 دقیه دیر کنه
پسر نازیه دوست پسرته؟؟
ننا : فقط دوست!!......مامان من باید با هات تنها صحبت کنم
امان : جیا برو بیرون.....چی شده ننای عزیز
ننا : مامان داری چی کار می کنی
و وقتی میان توی اتاق مهمون می بینن که دایی امان و مادرش نشسته هستن

و بعد وقتی به یه اتاق دیگه می رن شفت اونجا بود وبه ننا می گه خواهر خواهر تیشرت جدیدم چطوره
وااااو کی برات خریده ....و شفت هم می گه ... امان
ننا با عصابانیت می ره به امان بگه اینجا خونه ماست نه اون
ننا : اقای مدهور
امان : بله عزیزم
ننا : به من نگو عزیزم
امان : ننا دهنتو باز کن....چیش کمه
ننا : نمک
امان : تو هم همین مشکل رو داری ....واسه چی دنبال من میاین ..شما نمی خوایین یه کاری بکنین
وضعیت رستوارنتون خیلی افتضاحه ...چطور انقدر بده ؟؟؟؟
ننا : چطرو می تونی فضولی کنی این جزءمسائل خصوصی ماست
امان : بزار ببینم
و مادر امان میاد تا امان رو جمع و جور کنه و به ننا می گه
معذرت می خوام این پسر من یکم دیوانست و در همین حین مادربزرگ سر می رسه
و می گه اگه یه سیلی توی بچگیش می خورد ادم می شد
و دایی هه وقتی صدای مادربزرگ رو میشنوه می ره تا باهاش حرف بزنه
دایی : لاجوجی(مادربزرگ)صورتی خیلی بهتون میاد
مادربزرگ : ولی ابی اصلا خوب نیست
امان : اقای ابی خانم صورتی شام حاضره

سر میز شام امان متوجه می شه که مادربزرگ خیلی شفت رو دوست داره ولی به جیا اصلا توجه
نمی کنه و همین موقع هاست که روهیت و اون پسر که با سوییتو قرار ملاقات داشت میان
و هر دوشون خانه ها رو اشتباهی می رن یعنی به جای روهیت پسره می ره خونه ننا شون
و به جای پسره روهیت می ره خونه سوییتو خب خونه سوییتو اول خواهرش در رو باز می کنه
و با همون لحظه اول دلباخته روهیت می شه و سعی می کنه با رو هیت دوست شه

روهیت هم زیاد از اون خوشش نیومد و همش منتظر بود تا ننا بیاد ولی از ننا خبری نبود
خواهر سویتو به روهیت می گه توی چشمای من چی می بینی و روهیت می گه دستشویی
و می ره اونجا و بجای دیدن ننا سوییتو رو می بینه و با دیدن سوییتو جیغش در میاد
و پا به فرار می زاره
و اما درست با همین اتافاق ها که خونه سوییتو افتاده بود اونجا
هم یعنی خونه ننا هم کلی شلوغ شده بود
بزارین ازاولش بگم .....
زینگ......ززززززززینگ
مادر بزرگ در رو باز می کنه
پسره سلام می کنه
مادر بزرگ می گه تو ؟؟؟
اون می گه اره من
مادر بزرگ می گه ولی من گفته بودم که یه سردار بیاد
اونا هم به من نگفته بودن باید برم یه پیرزن رو ببینم
مادر بزرگ که پسره رو با سرداری که قرار بود بیاد اشتباهی می گیره
می گه بیا تو پسرم ... دخترم توی خونه نشسته.
وقتی پسره میاد توی خونه امان با دیدن پسره می گه
امان : ننا شیطون هیچوقت نگفته بودی روهیت انقدر خوش تیپه
امان : تو روهیت هستی اره؟
گرو : اسم همون پسره گرو ....و می گه کی رو رهیت صدا می کنی.. روهیت کیه؟؟؟؟
امان : می گه خب تو کجا زندگی می کنی ؟؟

گرو : من توی خیابان جکسون زندگی می کنم اولش من مومبای بودم
از مومبای اومدم این جا چی می گید شما بهش ؟
امان : کاملا حق با توه . مرغ می خوری؟ ننا پخته
گرو : ننا کیه ؟
امان : اون عینکیه
مادر بزرگ : کی با تو زندگی می کنه ؟
گرو : توی خونه مادرم و سرورم
مادربزرگ : منظورت پدرته؟
گرو : سرورم سگمه
مادربزرگ : در مورد پدرت این طوری صحبت نکن
مادر بزرگ : کارت چیه ؟
گرو: قاچاق فیلمهای ویدئویی
ننا : منظورت جرمه ...دزدی
گرو : هی عینکی به من نگو دزد ..
امان : کی به تو گفت دزد؟
جنیفر : نمی ترسی پسرم ؟؟
گرو : بردار ها م ترتیب همه کا رها رو می دن ...از چی بترسم
مادربزرگ : چند تا برادر داری؟
گرو: برادر ها ....چهارنفر بودند ولی الان فقط من موندم
مادر بزرگ : بیچاره .. بیچاره
گرو : ببخشید دستشویی کجاست
همه با دست نشون می دن اونجااااااااا

و گرو می ره که بره دستشویی ولی قبل از دستشویی سیگارشو روشن می کنه
البته با فندک تفنگی و وقتی فندکشو در میاره همه فکر می کنن اون یه اسلحه داره
و کلی می ترسن پسره هم (گرو) از این ننا خوشش نیومد و به امان می گه این
عینکیه بدرد من نمی خوره بیشتر شبیه کاکتوسه تا سوییتو
ولی تو دوست من هر موقع دی وی دی یا هر فیلمی رو
خواستی به من بگو من همجور فیلم دارم مغازه من .......و با امان خداحافظی می کنه
و از خونه می ره بیرون امان و ننا و بقیه هم میان بیرون تا رفتن اون پسره رو تماشا کنن
خب همون جور که گفتم همه این اتفاقها با اتفاقهای توی خونه سوییتو یک زمان اتفاق می افته
و خروج روهیت با گرو یکی و وقتی میان توی خیابان با هم برخورد می کنن ننا رو هیت رو می بینه
و صداش می زنه ولی رهیت از دست اون دو تا خواهر در حال فرار بود امان هم این وسط در حال
مردن از خنده بود نمی تونست جلوی خودش رو بگیره و همین موقع اون سردار میاد با ماشین و
روهیت و اون گرو با هم سوار ماشنی سردار می شن و 3 تایی می رن
ننا به امان می گه
ننا : اوه.... باورم نمی شه تو داری می خندی ...به چی می خندی؟
امان : هههههه...می دونی چیه .. ادمهای نرمال دوستایی مثل خودشون دارن
ننا : تو می خوای بگی من نرمال نیستم
امان : اگه تو نرمالی منم سری دیوی هستم

ننا : خب به نظر من تو نرمال نیستی
ننا : صبح یه جور رفتار می کنی که انگار یک ساله ما رو میشناسی
امان : یه سال نه عزیزم ..صدها سال ..در حقیقت ما با هم سالها پیش پیوند داشتیم
ننا : گوش کن تو همسایه ما هستی لطفا مثل همسایه ها رفتار کن
امان : درو باز کن ....میشه یکم شیر به من قرض بدید ؟

ننا : چیکار داری می کنی؟
امان : تو مگه نگفتی مثل همسایه ها باشم؟.....یکم شیر بهم میدی
ننا : ههههه...خیلی با مزه بود..خواهش می کنم این بامزه گیهاتو ببر یه جای دیگه
و در خونه یکی دیگه رو بزن..ما خانواده اصیلی هستیم و این کارها برامون جذابیت نداره
امان : چته تو؟...مشکلت چیه؟
ننا : مشکل ؟؟؟
امان : اره ...یه جور رفتار میکنی که انگار همه مشکلات دنیا روی شونه های توست

انگار همه مشکلات دنیا روی شونه های ظریف توست؟..تو کی هستی؟
صبر کن عینکی.....برای چی خدایی رو عبادت می کنی در حالی که ارزش زندگی که بهت داده
رو نمی دونی
ننا : تو چی از زندگی من می دونی
امان : نه زیاد ولی به اندازه گفتن میدونم...چیزی که تو نشون می دی خیلی بیشتر از غمیه که توی
چشمهای توست...ولی یه نگاه به زندگیت بکن.. تو خیلی چیزها داری که بهشون توجه نمی کنی
ننا : حوصله شنیدن سخنرانیهای تو رو ندارم
امان : گوش کن ... زندگی کن ....خوش باش....بخند...از کجا میدونی؟.....شاید فردایی نباشه....
امان : عجب حرفی زدم.....شاید فردایی نباشد ..امان تو فوق العاده ای
بگذریم می خوام بهت خندیدن رو یاد بدم.....سه تا مرحله ساده داره
یک . دو .. سه ... ایییییییییییی..سعی کن...یک .. دو ... سه.... اییییییییییییییی

ننا : دست به من نزن
امان : اوه ..خدایا ... طفلی خندیدن رو فراموش کرده.. فقط باید تمرین کنی . دوباره
یادت میاد
ننا : مشکل تو اینه که فکر می کنی .....
امان : می دونم من خیلی سکسیم..ولی تو بدرد من نمی خوری فعلا تمرین کن
ننا : فراموشش کن معذرت می خوام
ننا : من به حرفهای اون شب فکر می کردم... یعنی امان احمق راست می گفت؟
من خندیدن رو فراموش کردم؟
و حالا دوربین از هر کودم از دوستها و اطرافیهای ننا سوال می کنه که اون کی خندید
و هر کودمشون یه چیزی می گن و حالا مادر امان می گه
مادر امان : چه لبخند زیبایی داره
امان : کی ؟
مادرش : پریا
امان : اوه عکس عروسیه... اینو از کجا پیدا کردی ؟
مادرش: بین این کاغذ ها بود ..امروز با پریا صحبت کردم..پرسید امروز می ری پیشش
امان : اره داشتم می رفتم پیشش
مادرش : منم باید با هات بیام ؟
امان : میخوای بیای چی کار کنی؟..می خوام باهاش تنها صحبت کنم
مادرش : تو می ترسی؟
امان: من نمی ترسم...واسه چی به این چیزها فکر میکنی نگران نباش..همه چیز درست می شه
همه چیز درست می شه
و حالا دوربین صحنه ای از کشتی که ننا با سوییتو در حال صحبت هستن رو نشون می ده
ننا : هیچ چیز درست نمی شه .. تا وقتی که لاغر نشی هیچ پسری سمتت نمیاد
سوییتو : ولی من سعی می کنم ننا (در حال غذا خوردن)
ننا : دارم می بینم
سوییتو : وای اون جا رو نگاه کن .. اون جیگره ننا
سوییتو: اون خیلی با نمکه مگه نه ؟
ننا : هیچ پسری با نمک نیست
و وقتی که اونا داشتن حرف می زدن امان پشت سرشون نشسته بود و حرفهاشون رو
گوش می کرد و روشو بر می گردونه و می گه
امان : این درست نیست ..نمی خوام چیزی بشنوم

ننا : تو داشتی به حرفهای ما گوش می دادی
امان : گوش نمی دادم ...سعی می کردم گوش بدم...ببخشید تکونش بده .. برو اون ور تر
یالا یا لا ...تکون..ما دیروز با هم اشنا نشدیم....من همسایه جدیدتون هستم امان ....
سوییتو : منم سوییتو هستم
امان : اه سوییتو ..اسم قشنگیه ...قشنگ...

ننا : ساکت شو ما داشتیم صحبت می کردیم
امان : حالا ما داریم صحبت می کنیم...ببین سوییتو هر پسری که تو رو ببینه می تونه دوستت
داشته باشه ...
ننا : البته اگه کور باشه ...
امان : دروغ می گه .....اون باید به قلب تو نگاه کنه
سوییتو : تو درست می گی
امان : من همیشه درست می گم...بگو ببینم اینجا کسی هست که تو خوشت بیاد؟
سوییتو : اون

امان : اوه اون رامدیال .. رامدیال ....رامدیال
سوییتو : تو اون رو میشناسی ؟ اون رامدیاله ؟
امان : نه ولی شبیه رامدیاله ...رامدیال..رامدیال

اون پسر که در حال موسیقی گوش دادن بود متوجه امان نمی شد و بلاخره امان رو دید
پسره : هی با منی ؟
امان : اره با توام رامدیال
پسره : اسم من فرانکیه
امان : اه درسته ... فرانکی رامدیال..فرانکی رامدیال ....دوست دختر من می خواد منو به خاطر تو
ترک کنه ...می گه تو باحالی .. سکسی هستی .. می گه فرم موهات وااااو ..من چی کار کنم سوییتو
اگر دیل چاهتا هه رو ندیده بودم ؟..خب چی کار کنم من زیاد در مورد ارایش موهای سر نمی دونم؟
تو می خوای منو ترک کنی به خاطر این دراز کج و کوله ؟
فرانکی Sadهمون پسره ) چی؟؟؟؟؟
امان : معذرت می خوام رامدیال..اگر من تو رو به خاطر این عینکی تر کنم تو چی کار می کنی سوییتو؟
امان : تو سگ خوش شانسی هستی رامدیال..برو سوییتو برو زندگی کن ..برو خوش
باش با رامدیال
امان : از سوییتو سوال می کنه ....اون داره میاد ؟...بیا .....بیا...
فرانکی میاد جلو و دست می ده
فرانکی : سلام من فرانکیم
سوییتو : سلام منم جاسپریتم
فرانکی : جاس ...چی؟
سوییتو : سوییتو
فرانکی: اه سوییتو ....سوییتو ....اسم قشنگیه..من مسئول موزیک کلاپ نیرواتامم
امشب با من باش..چرا شما بچه ها نمیاین ...مادرتونم با خودتون بیارین(منظورش ننا بود)
فرانکی : مراقب مادرت باش پسر همه چیز رو به راه می شه..بای...بای

امان : فیلمم چطور بود؟
سوییتو : عالی بود ....
ننا : مسخره بود
امان : تو داری حسودی می کنی چون تو دوست پسر نداری....و نمی تونی داشته باشی مادر جون..
ننا : دارم ...من دوست پسر دارم
سوییتو : داری ؟ کیه ؟ ....
ننا : روهیت
امان : ولی تو گفتی روهیت فقط دوستمه
ننا : اینو گفتم چون دوست ندارم در مورد مسائل خصوصیم با کسی صحبت کنم
سوییتو : ولی تو باید به من می گفتی ....
امان : ولش کن سوییتو ما شب میریم کلاپ ..ولی این مامان نمی تونه بیاد
ننا : معلومه منو روهست حتما میایم
و ننا و روهیت با هم توی کتاب خانه در حال صحبت بودن و روهیت می گفت که من نمی تونم بیام
چون امشب با گیتا قرار شام دارم باید برم (گیتا هم دانشگاهی اونهاست قبلا هم ازدواج کرده )
ننا هم می گه تو بعدن می تونی بری ولی مهم امشبه روهیت می گه برای چی می خوای بری
اصلا اون کیه که توی این مدت کم تونسته تو رو انقدر عصبانی کنه ننا می گه می دونی اون کیه
اون همسایه جدیدمونه و توی همه کارهای ما دخالت میکنه می دونی اون به من چی گفته؟
اون به من گفته که من نمی تونم زندگی کنم شاد باشم بخندم و دوست پسر داشته باشم و از زندگیم
لذت ببرم و روهیت می گه ....ببین ننا اون راست گفته ...ساکت شو رهیت پس امشب با من میای
نه گفتم که قرار دارم ...با گیتا ..... ننا می گه اره معلومه گیتا باید این جوری تو رو چنگ بزنه
چون یه بابای خوب برای بچه هاش پیدا کرده ... یه بابای خوب....سکسی .. با کلاس .. خوش تیپ
روهیت می گه .. تو الان چی گفتی ...من هیچی ... نه چند لحظه پیش ....اهان اون رو می گی
گفتم که تو خوشتیپ .... با کلاس .. سکسی...وخیلی خوبی....جدی نظر تو اینه ...
البته روهیت ...تو واقعا هستی ولی حیف که امشب نمی تونی بیای چون باید بری پیش گیتا ...
روهیت با حرف های ننا خر می شه . ....و می گه کودوم گیتا ؟؟؟

یعنی میای .....خب پس عصر کلوب نیروانا میبینمت


امیدوارم خوشتون اومده باشه بقیشو بزودی براتون می زارم
اینو برای دوستانی که نتونستن این فیلم رو ببینن و یا متوجه حرفهاشون نشدن

شاهرخی باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 11:53  توسط حميد عليزاده |